شمارهٔ ۲۴
دل شد سیه از سپیدی برف مرا در ده می لعل ساغری ژرف مرا کو مطبخی پاک و مسمن مرغی تا قلیه کند بقاتق ترف مرا

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
دل شد سیه از سپیدی برف مرا در ده می لعل ساغری ژرف مرا کو مطبخی پاک و مسمن مرغی تا قلیه کند بقاتق ترف مرا
شکر میریزد از پسته نگارم در سخن گفتن نباشد هیچ طوطی را ازین خوشتر سخن گفتن ز یاد رسته دندان همچون در شهوارش مرا گوهر فشان گردد زبان اندر سخن گفتن بدور اختر چشمش کزو شد چشم جان روشن...
باد از رخ گل چو برقع ناز گشاد بلبل به غزل خواندنش آواز گشاد خرم دل آنک در هوای گل و مل پروازکنان بال طرب باز گشاد
صبح دمید ساقیا بزم صبوح ساز کن بر دل ما ز خرمی در ز بهشت باز کن گر چه که ناز کرده یی ای بت نازنین من نیک خوش آیدم ز تو باز در آی و ناز کن ز آنچه بود زیادتی دست ز آب رز بشوی وز خبثا...
بودند جهاندار بسی خسرو و گرد رفتند و بدیگرانش ناچار سپرد اکنون که تو داری چه در او دل بندی میدان که نخواهیش تو هم با خود برد
عارضست آن یا گل سیراب بر برگ سمن قامتست این یا قد شمشاد یا سرو چمن گفتم اندر وصف آنشیرین دهن رانم سخن خود سخن در وی نمیگنجد ز تنگی دهن در دلم مهر رخ چون ماهش امروزی مدان سالها شد ت...
بنگر که صبا باز چه نیرنگ آورد در باغ چه لعبتان خوشرنگ آورد ز آنها همه با گل صفت روی تو گفت مسکین گل نازک از حیا رنگ آورد
کار عشاق است جان در عشق جانان باختن عشق جانان در حقیقت نیست جز جان باختن کر کنم جان در سر سودای وصلش باک نیست زانکه در کوی سلامت عشق نتوان باختن تا ز عاج و انبوسش گوی و چو کان کرده...
بر خوان خود ار زهر گیا باید خورد خوشتر که بر ناکس ابا باید خورد از دیده بشور با چو قانع گشتم سکبای رخ سفله چرا باید خورد
گر دلی بودی مرا در طالع و فرمان من کی زجانان آمدی چندین ستم بر جان من از خیال لعل او یکبوسه بربودم بخواب هست ذوق آن هنوزم در بن دندان من یوسف جانم چو در چاه زنخدانش فتاد گفت رضوان ...
تا در دل من مهر تو مهوش باشد روزم چو رخ فرخ تو خوش باشد چون زلف تو هر دل که کند میل رخت سودا زده یی بر سر آتش باشد
ندانم صبغه الله است یا گلگون شرابست این چنین رنگین نباشد می مگر لعل مذابست این ز ابریق ار سوی ساغر روان گردد می روشن ز بهر دفع دیو غم تو پنداری شهابست این حباب از روی جام می چو بدر...
تا جیب تو بهر ماه مطلع کردند ترک صفت ماه مقنع کردند آن حقه لعل بین که از بهر بهار چون خوش بزمردش مرصع کردند
نگارا عزم آن دارم که گر بر رغم اغیاران ز راه لطف و دلجویی در آیی از در یاران کنم دنیا و دین هر دو فدای خاک پای تو چه وزن آرد کله جایی که سر بخشند عیاران گر از خاک سر کویت برد باد ص...
تا در سرم ای رشک پری چشم بود از چشم توام ستمگری چشم بود با این همه بهر دیدنت چون نرگس از هر طرفی که بنگری چشم بود
یا رب رخ دلدارست یا ماه تمامست این طوطی شکر افشان شد یا ذوق کلامست این خالش نگر و زلفش از بهر شکار دل از مشک سیه دانه و ز غالیه دامست این در دایره خطش سطح مه تابان بین از صبح دوم ن...
تا در تن من هیچ رگ و پی باشد اندر رگ من بجای خون می باشد مستی نتوان زد ز می نسیه خلد بر نقد زنم که داند آن کی باشد
یا رب گلست عارض زیبات یاسمن یا بر فراز سرو شکفته است یاسمن چشم تو آهوییست که هنگام ترکتاز باشد بسوی کشور جانهاش تاختن میگفت با صبا ز رخت گل حکایتی باد صباش خرده زر کرد در دهن از چی...
تا مرغ روانت در قفس خواهد بود رزقت رسد آن قدر که بس خواهد بود چون راه نفس بسته شد اندیشه مکن زانحال که وارثی ز پس خواهد بود
آب حیات میچکد از لب جانفزای تو راحت روح میدهد خنده دلگشای تو خوش بود از لبت سخن هم به جفا و هم ثنا همچو ثنا خوش آیدم از لب تو جفای تو مهر رخت به تیغ اگر گرد بر آرد از دلم ذره خاک م...
تا دست من از وصل تو کوتاه بود تا بر دل من بیاد یار آه بود در جان منی و من نه آگاه بلی آیینه کجا ز صورت آگاه بود
آن کزو داریم درد دل دوای جان ماست درد کز جانان بود سرمایه درمان ماست یوسف مصر دلست و همچو جان ما را عزیز بی رخش فردوس اعلی کلبه احزان ماست آبرویی نیست ما را پیش آن سلطان حسن ور بود...
گر قصد کند بصد ضرر روی مرا ور بسته بر آرد بسر کوی مرا تا حاکم بر کمال فرمان ندهد نقصان نکند بیکسر موی مرا
ای بخوبی رخ تو برده ز خورشید گرو گشته طاق خم ابروی تو جفت مه نو که شب از روز شناسد بیقین گر نبود طره و چهره تو مایه ده ظلمت وضو گر چو پروانه ز غم سوخت رقیبت چه غم است چون زمن شمع ر...