شمارهٔ ۲۵۰
تا دل غم آنجان جهان خواهد خورد سر نشتر غم بر رگ جان خواهد خورد پیکان خدنک غمزه خونریزش در آتش دل آب روان خواهد خورد

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
تا دل غم آنجان جهان خواهد خورد سر نشتر غم بر رگ جان خواهد خورد پیکان خدنک غمزه خونریزش در آتش دل آب روان خواهد خورد
ای مرا از لب تو شهد و شکر نو بر نو وز رخ و عکس رخت شمس و قمر نو بر نو بر هم افتاد ز باد سحری طره تو بر مثال شکن آب شمر نو بر نو میروی و دل عشاق جهان در پی تو بر هم افتاده همه راهگذ...
تا یوسف عهد را بچاه افکندند از اوج سپهر حسن ماه افکندند گو منطقه سپهر بگسل پس از این چون از سر خورشید کلاه افکندند
ای ماه آسمان لطافت جمال تو ترسم همیشه بر تو ز عین الکمال تو همچون سواد چشم و سوید ای دل مرا نور و سرور دیده و دل داد خال تو از بسکه با تو راست دلم گر چه کج بود محراب سازم ابروی همچ...
تا بسته صحبت کسی خواهی بود چون مرغ اسیر قفسی خواهی بود امروز باختیار تنها شو از آنک تنهای ضرورتی بسی خواهی بود
بکمند تابدارت که مهست در خم او به بنفشه عذارت که گلست همدم او بدو چشم اهوانش که دو مست شیر گیرند که توان گرفت و نتوان کم جان خود کم او من و درد عشق جانان ز کسی دوا نجویم بهزار شادم...
تا ماتم فرزند علی گشت پدید خون گشت دل کسیکه این قصه شنید ناهید شکست چنگ و گیسو ببرید خون شفق از دیده خورشید چکید
چون ذره هوا میکند ای ماه ز هر سو دلها بتو خورشید رخ غالیه گیسو بی روی تو گل خار بود اهل خرد را هر چند که در حسن کند جلوه بصد رو دانی بچه رو ماه نو انگشت نمایست ز آنروی که شد جفت چن...
تا قدر بلند آسمان پست شود با جود تو هر چه نیست آن هست شود کان گرچه زر و سیم فراوان دارد از دست و کف تو چون کف دست شود
سنبل است آن بنا گوش سمن سیمای تو یا کمند عنبرین یا زلف سوسن سای تو چون تو سرو راستی را چشم کس هرگز ندید هم تو باشی آنکه کژبین بیندش همتای تو چشم آن دارم ز بخت خود که روزی بی حجاب گ...
تا ابن یمین از این جهان می نرود اندوه تواش از دل و جان می نرود ممکن نبود آنکه رود از سر او سودای تو تا در سر آن می نرود
مرحبا ایچشم جان روشن بنور رای تو دستگیر دل گه آشفتگی گیسوی تو هر که دید آن موی و رو در کفر و در اسلام گفت صبح اسلام است و شام کفر روی و موی تو پیش شمع روی تو مهر فلک پروانه ایست جف...
تا خوی بد یار دگر سان نشود احوال دل یار بسامان نشود او جان طلبد از من و من بوسه ازو او را شود این کار مرا آن نشود
نگارم ار بگذارد ز رخ نقاب فرو شود ز خجلت رخسارش آفتاب فرو بطاق ابروی او ماه نو چو در نگرد همانزمان که در آید رود ز تاب فرو پر غراب نگویم بزلف او ماند که دید ریخته مشک از پر غراب فر...
تا چرخ و فلک مدار بنیاد نهاد از مادر ارکان پسری چون تو نزاد اوراد جهانیان کنون نیست جز آنک سردار جهان نظام دین یحیی باد
هستم بجستجوی تو پوینده کو بکو باشد که با توأم فتد از دست روبرو عشقت درید پیرهن صبر من چنانک نتوان بدست عقل توان کردنش رفو گر بگذری بشهر ز غوغای عاشقان سیلاب خون روان شود اندر چهار ...
چون شب رقم از غالیه بر روز کشید آمد بت من در پی او ماه رسید شب چون شبه بود و دل همیگفت که هست یا مه زرخش یا رخش از ماه پدید
آمد آن سرو سهی بر رخ نقاب انداخته سایه شعر سیه بر آفتاب انداخته بر کشیده لاله گلبوی را نیل صبوح سنبل سیراب را در پیچ و تاب انداخته عارضش غرق عرق از می ولی با رنگ و بوی بود گویی سیب...
انکس که ز عاشقان نشانی دارد افسرده دلی و گرم جانی دارد او را نه لبی و نه دهانی پیداست وز مشک و زر و سیم زبانی دارد
ای مرا خاک کف پای تو چون آبحیات در هوای توام از آتش غم نیست نجات بر رخ همچو مهت نیل صبوحی که کشید که مرا دیده شد از حسرت او عین فرات دایه حسن لب لعل شکر بار ترا راستی نیک بپرورد بد...
من بنده نکو شناسم احوال ترا جودی نبود ترا و امثال ترا گویی سبب حرص لزوم جمعست کز صرف کنند منع اموال ترا
ای ترک پریچهره از آن جام شبانه در ده بصبوحی می گلرنگ مغانه گفنی که بده جان ز پی بوسه و بستان بستان و بده تا کی از این عذر و بهانه جان بر طبق شوق نهم پیش تو روزی کایی بصبوحی بر من م...
چون اشکم ازینچشم چو جیحون بچکد بر برگ زریر آب طبر خون بچکد هر شام که یاد آرم از انروی چو صبح همچون شفق از دیده من خون بچکد
ایفروغ رخت آتش زده بر خرمن ماه خوشه چین لب جانپرور تو روح الله تو سهی سروی اگر سرو سهی بست کمر تو دو هفته مهی ار ماه بر افراخت کلاه ترسم آیینه رخسار ترا زنگ رسد ورنه هر دم بفلک بر ...