شمارهٔ ۲۶۱
چون نرکس تو غمزه جادو بگشود از جمله گلها قصب السبق ربود سحرش بنگر که با همه مستی خویش در صبحدم آفتاب زردی بنمود

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
چون نرکس تو غمزه جادو بگشود از جمله گلها قصب السبق ربود سحرش بنگر که با همه مستی خویش در صبحدم آفتاب زردی بنمود
این منم بار دگر عزم خراسان کرده روی چون بلبل شیدا بگلستان کرده بوده یعقوب صفت ساکن بیت الاحزان وینزمان روی سوی یوسف کنعان کرده بسته احرام طواف حرم حضرت دوست قبله گاه دل و جان ابروی...
چون جیش حبش گرد رخش صف میزد چشمم ز غضب موج و دلم تف میزد دندان صفت از لبش ندیدم کامی و احوال دلم رقیب بر دف میزد
پری رخا نکنی هیچ سوی بنده نگاه چه کرده ام چه خطا شد بگو که چیست گناه منم که دعوی عشق تو میکنم همه عمر بسست سرخی و زردی اشک و چهره گواه شکر که طوطی جانرا غذا دهد لب تست زهی حلاوت لب...
چون گشت زمین از سپه برف سفید از پرتو خورشید بریدیم امید بیم است که ار غایت سردی هوا افسرده شود چشمه گرم خورشید
تا در آمد خط شبرنگ تو پیرامن ماه کسوت حسن تراشد علم از شعر سیاه آنچنان کز شکرت سبزه دمیدست و نبات از لب چشمه حیوان ندمد مهر گیاه حبذا طالع فرخنده آنکس که فتد نظرش بر رخ میمون تو هر...
چون نرگست آغازه بدمستی کرد جان عزم سفر ز عالم هستی کرد تا نزد من آورد صبا بوی ترا گل شرح همی داد صبا سستی کرد
تا تو ایدلبر چو ماه انوری آراسته از رخت گشتست ملک دلبری آراسته هم ز روی تو ید بیضا پدیدار آمده هم ز چشمت کارگاه ساحری آراسته آدمی را عیب نتوان کرد بر دیوانگی گر تو بروی بگذری همچون...
آن دم که خم عشق بجوش آمده بود جان از سر مستی بخروش آمده بود روزیکه بما کاسه می میدادند از هر طرفی صدای نوش آمده بود
روی میتابد ز من آن سیمبر یعنی که چه میگزیند بر سرم یار دگر یعنی که چه من سر آمد گشته در مهرش کلاه آسا و او بسته بر هیچ از پی کینم کمر یعنی که چه من نمییارم زمانی زو نظر بر داشتن و ...
چشمم چو بر آن رسته دندان افتاد از دیده من گوهر غلطان افتاد دندانش بقطره های شبنم ماند کاندر دهن غنچه خندان افتاد
سحرگه آن صنم سرو قد شتاب زده درآمد از در ابن یمین شراب زده عرق نشسته ز می بر عذار نازک او چنانکه بر ورق یاسمین گلاب زده شکنج طره او بر رخش فتاده چنانک ز رأس عقده مشکین بر آفتاب زده...
چون سرو سهی قد تو پیراسته شد چون لاله بعنبر رخت آراسته شد از بس که دلم فکر میانت میکرد از فکرت باریک دلم کاسته شد
شیرین بتم ایخسرو خوبان زمانه در عشق تو گشتیم چو فرهاد فسانه تا غمزه مست تو کمان ساخت ز ابرو شد تیر بلا را دل عشاق نشانه سوز دل من شعله زد از اشک دمادم کس دید که آتش زند از آب زبانه...
خورشید نماز شام چون روی تو دید کرد از تو حجاب و روی در پرده کشید او را چو برانگونه شفق دید که رفت از چشم شفق در غم او خون بچکید
فرخنده طالعی بود آنرا که هر پگاه کز تاب آفتاب شود با فروغ ماه آید بگوشش از لب میگون تو سلام چشمش کند بطلعت میمون تو نگاه گفتم که بار عشق تو ایجان نازنین بر کوه اگر بود شود از ضعف ه...
خوش باش که جز تو دگری نیست پدید وز آخرت الا خبری نیست پدید امروز تمتعی ز دنیا بردار کز حالت فردا اثری نیست پدید
ایدل مده ببند سر زلف یار دست مارست زلف یار مبر سوی مار دست بر عهد دلبران نتوان استوار بود ایدل بعهدشان ندهی زینهار دست دارم بدست بوس وی امیدها و لیک بی زر نمیدهد بت سیمین عذار دست ...
دارم هوس لعل تو ایدر خوشاب بشتاب تو هم که میکند عمر شتاب تا کی دل بریان من از خون جگر بر آتش سودای تو گرید چو کباب
گر نور روی روشنت افتد بر آینه از زنگ تیره می نشود دیگر آینه ور آینه به پیش رخ چون مه آوری گردد مصور از رخ تو جان در آینه در روی آینه چو تبسم کنی بلطف گردد صدف مثال پر از گوهر آینه ...
خطش رقم غالیه بر ماه کشید چشم بد از و دور که دلخواه کشید نی نی غلطم زنک بر آیینه نشست از بس که دل خسته من آه کشید
گفتم ایدوست شدم عاشق آن روی چو ماه گفت لاحول و لا قوه الا بالله بار دیگر سخن عشق چه آغاز کنی بس که افتاد حدیث من و تو در افواه دلم از عشق تو دیوانه و شیداست از آنک بند کردیش بزنجیر...
خصمت که عناد با تو آغاز کند چون کوف بود که قصد شهباز کند آندم که بلندی طلبد دانی چیست مورست که جان در سر پرواز کند
مرا زنجیر زلف او بدان سان کرد دیوانه که از سودای او کشتم ز عقل خویش بیگانه رموز حسن لیلی را که دریابد بجز مجنون بدین ده ره نیارد عقل هر فرزانه گرم سر در سر کارش رود زو بر ندارم دل ...