شمارهٔ ١٣۴ - وله ایضاً در مدح علاءالدین حسین
هزار شکر و سپاسم ز خالق ثقلین که باز کرد ز لطف خودم قریرالعین بنور طلعت میمون قدوه النقبا ستوده سرور اولاد تارک الثقلین سپهر مهر فتوت جهان جان کرم علاء دولت و دین افضل زمانه حسین ب...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
هزار شکر و سپاسم ز خالق ثقلین که باز کرد ز لطف خودم قریرالعین بنور طلعت میمون قدوه النقبا ستوده سرور اولاد تارک الثقلین سپهر مهر فتوت جهان جان کرم علاء دولت و دین افضل زمانه حسین ب...
صاحبا گر چه از ضعیفی تن می نیارم ببندگیت شتافت لیک طبع چو آب و آتش من میتواند بفکر موی شکافت رشته در بازوی هنرمندان ذهن وقاد من تواند تافت لایق کسوت مدایح تو دیبه خسروی توانم بافت ...
یا رب چه موجبست که دستور شه نشان والا جلال دولت و دین آصف زمان مهر سپهر دانش و جان و جهان فضل حامی ملک و ملت وراعی انس وجان روزی نپرسد از ره اشفاق و مرحمت مولای خویش ابن یمین را که...
صاحب اعظم کریم الدین سر گردنکشان ایکه در مردی و رادی چون تو سر داری نخاست رأی پیرت گر چه باشد یاور اندر کارها لیک چون بخت جوانت در جهان یاری نخاست فتنه را در خواب مستی سر فروشد تا ...
میمون بود چو طلعت فرخ لقای تو دیدن علی الصباح رخ دلگشای تو شاهنشه زمین و زمان تاج ملک و دین ای تاج خسروان زمان خاکپای تو منت خدایرا که دگر پی بفال سعد دیدم جمال صبح صفت با صفای تو ...
ز هی فرخنده جایی خوش مقامی که خجلت میدهد خلد برین را نقوش دلفریب جانفزایش ببرد آب نگارستان چین را ندانم کین ارم یا باغ مینوست که حیرت بینم از وی آن و این را صفای سلسبیل و نزهت خلد ...
اذا جادت الدنیا علیک فجد بها علی الناس طرا أنها ینقلب و لا الجود یفنیها اذا هی اقبلت و لا البخل یبقیها اذا هی مذهب
امروز در زمانه دلم شاد و خرم است وین خرمی ز مقدم دستور اعظم است دستور جانپناه که با دولت جوان از بدو فطرتش خرد پیر همدم است دارای ملک و دین که ز یمن وجود او بنیاد دین و قاعده ملک م...
ما را حکایتی عجب افتاد با ملک ناید بیان حالت آنهم بشرح راست در عمرها بکلی آن کس نمیرسد اما چه گویمت که زجز وی آن چه خاست خاطر بسوخت زاتش فکرم که هر صباح وجه معاش را جهتی روشن از کج...
مرا صورت از لغوه گر کج شود چه نقصان رسد زان بمعنی راست اگر چه فتد تیر در احتراق و گر چند گیرد تن ماه کاست همان سروری ماه را ثابتست همان دانش تیر گردون بجاست ز معنی ندارد کسی آگهی ک...
معنی طلب که بر در و دیوار صورتست مغزست نزد مردم دانا هنر نه پوست همچون پیاز جمله تن ار پوست گشته یی گند دماغ از تو نه دشمن خرد نه دوست معنی نو طلب منگر جامه کهن بگذر ز صورت بد اگر ...
مرا مذهب اینست گیری تو نیز همین ره گرت مردی و مردمیست که بعد از نبی مقتدای بحق علی ابن بوطالب هاشمیست
وزیر شاه نشان ای یگانه دو جهان تویی که ذات تو مقصود از سه مولودست چهار ماه بود تا به پنجگانه حواس ز شش جهه به دل خسته ام که موعودست ز هفتمین درک انتطار برهانم امید هشت بهشت ار تراز...
والاضیاء دین تویی آنکس که آفتاب در پیش رای انورت از ذره کمترست الفاظ دلگشای ترا نزد علاقان اندر مذاق طوطی جان ذوق شکرست دی قطعه یی بدست من افتاد ناگهان از گفته های تو که بلطف آب کو...
هر که رنجی کشید و گنج نهاد بضرورت به دیگران بگذاشت چون نظر میکنی در آخر کار حاصل گنج غیر رنج نداشت خرم آنکس که همچو ابن یمین نخورد وقت شام انده چاشت
مخور ای ابن یمین غم چو وفاقت برسد بحضور عم و خال و پدر و مادر نیست هر وفاتی که بسلطانیه واقع گردد تو یقین دان که بفریومد از آن خوشتر نیست
نکند عمر خویشتن ضایع هر که در عقل او قصوری نیست هر چه او را جماد میشمرند هیچش از نیک و بد شعوری نیست آدمی نیز اگر بهرزه زید همچنان از جماد دوری نیست خواه گو باش او و خواه مباش چون ...
وزیر مشرق و مغرب مگر نمیداند که منصبی که مرا هست هیچکس را نیست بر آستانه جاه و جلال و قدرت تو ثری بتربیت او کم از ثریا نیست مشیر مملکتش راستی نمیشاید کسی که در همه عالم کسیش همتا ن...
شبی در تواریخ کردم نگاه شعار بزرگان پیشینه را درم را بدانگونه افشانده اند که در پیش مرغان کسی چینه را ولیکن بزرگان این عصر ما که صیقل زنند از دل آیینه را چنانند کز بهر توفیر خویش ز...
چو دنیا کند با تو بخشش تو نیز ببخشش که گردان بود روزگار نه از جود یابد چو آمد کمی نه بخلش بود چون رود کوشدار
ای کاشف اسرار فلک رأی منیرت وی مظهر انوار سعادات ضمیرت تو یوسف مصری و عزیز همه آفاق بر جمله خزاین بجهان کرد امیرت ای میر محمد تویی آنکس که بمردی مانند علی نیست در ایام نظیرت در معر...
هر یکی از شهان بوقت شکار صید دیگر کند بقوت بخت شاه یحیی چو عزم صید کند شهریاران رباید از سر تخت باد پاینده تا جهان گیرد بمساعی بخت و بازوی سخت
هر که در کارها مشاوره کرد گلبن باغ دولتش بشکفت هر مهمی که باشد از بدو نیک در جهان با دو شخص باید گفت اولا آنکه او بحق گویی همچو الماس در تواند سفت ثانیا با کسی که صورت صدق با تو بی...
هر که در صبح از بگه خیزی در دل از مهر حق چراع افروخت هر چه خاشاک راه او میشد بر سر آتش فناش بسوخت آدمی زاد را طریق معاش باید از آدم صفی آموخت آدم از ما بدانش افزون بود او بهشتی بحب...