شمارهٔ ۲۹۴
رویت که در او دیده صفای جان دید جانست از انش نتوان آسان دید حقا که چو عمر ناکزیرست ولیک چون عمر بجز بر گذرش نتوان دید

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
رویت که در او دیده صفای جان دید جانست از انش نتوان آسان دید حقا که چو عمر ناکزیرست ولیک چون عمر بجز بر گذرش نتوان دید
تا شد درست بر تو که پیمان شکسته ای ما را امید در دل و در جان شکسته ای آن عهد نادرست که دشوار بسته شد دستت درست باد که آسان شکسته ای چون گوی بی قرار و چو چوگان خمیده ام بر گوی ماه ت...
هرگز بمراد من فلک دور نکرد یکروز بشب نشد که صد جور نکرد خون مژه بر چهره روان چیست مرا گر خسته دلم ز صدمتش غور نکرد
تا ساخته یی بر قمر از غالیه خالی دارد دل من تیره تر از خال تو حالی مرغ دل من در هوس دانه خالت دارد بهوا میل و ندارد پر و بالی امشب که مرا تا سحر از روی چو روزت ماهیست فروزنده شی با...
نفسیست مرا که تشنگیش ار بکشد شربت ز کف حور بمنت نچشد من چشم سیه دوست ازان دارم کو بهر سیهی ز سرمه منت نکشد
تنگ شکرست این دهن ایجان که تو داری رشک قمرست این رخ رخشان که تو داری یکلحظه دل اندر بر من جمع نباشد ز آشوب سر زلف پریشان که تو داری در حسن تویی یوسف و این طرفه که ما را دل بسته آنچ...
یارم چو بباغ وصل خود بار نداد زان شاخ امید دل من بار نداد امسال همان کلاته خوش هست ز چیست یک شکر ازان لعل شکر بار نداد
تا خط مشکبار به رخ برکشیده ای خورشید را به سایه شب در کشیده ای گردی ز مشک بر گل سوری فشانده ای خطی ز سبزه بر سمن تر کشیده ای شاخ بنفشه بر ورق لاله کشته ای مه را به لطف در خم چنبر ک...
شب نیست که دور از تو دلم خون نشود وندر طلبت ز دیده بیرون نشود تو جان منی رفته جدا از بر من چون جان برود دل چکند چون نشود
تا نقاب از روی شهر آرای خود برداشتی صورت جان در خیال اهل دل بنگاشتی نوبت شاهی بزن در ملک خوبی بهر آنک رأیت حسن از زمین بر آسمان بفراشتی نه خدا را بنده باشی نه رعیت شاه را دل که برد...
هر کو ز هوا در آتش می افتاد بر پیکر خاکی در ادبار گشاد از دختر رزمجوی آب رخ خویش کو همچو تو صد هزار دا دست بباد
ایها العشاق از آن نامهربان بس شد مرا ورچه با جانست پیوندش ز جان بس شد مرا عارض چون یاسمین و طره چون سنبلش گرید بیضا و ثعبانست از آن بس شد مرا گر بلعل درفشان سازد دوای درد دل ترک دل...
آیینه جان تیره اگر نیست ترا پس بهر چه بر دوست نظر نیست ترا در آینه از وی اثری میطلبی آیینه همه اوست خبر نیست ترا
از تو پرسم لغزی فکرت اخراجش کن ایکه در مسند دانش چو تو دیگر ننشست چیست هفتاد که اجزاش ز سی افزونست چیست پنجاه که آخر شودش عمر بشست
بهاء ملک علی خواجه آن جهان کرم که بر سپهر کرم همچو آفتاب بتافت بسال هفتصد و هفده بد از هجرت شب دهم ز محرم که سوی خلد شتافت
بحسن روی تو خورشید عالم آرانیست بلطف رسته دندان تو ثریا نیست تویی چو سرو ولی سرو ماهرخ نبود تویی چو ماه ولی ماه سرو بالا نیست ز جان غلام قد همچو سرو آزادت شدم ولی سخن راست با تو یا...
معشوقه چو بامداد برخاست ز خواب یک نیمه نمود رح ز پیروزه نفاب گفتی که طلوع آفتاب از آبست طالع شده یک نیم و دگر نیم در آب
تو آن نیی که ندانی طریق دلداری ولی چه شود که با ما نمیکنی یاری بعهد چین سر زلف شام پیکر تو سیاهروی جهان گشت مشک تا تاری چنان ز عشق تو مستم که دل نمیخواهد که هیچگونه رود بر طریق هشی...
محمود طبیب چون بطب دست گشود در معجز عیسی ید بیضا بنمود ثابت قدمست چون چنار از دم او آن کو چو سپیدار که بی رعشه نبود
بگو ای ماه تابان تا کجایی که یکدم نزد مشتاقان نیایی چو من بهر توأم بیگانه از خویش چرا بستی طریق آشنایی بگو ز آن لب سخن گر نیک و گر بد که چون طوطی بجز شکر نخایی مرا کی ماجرا سخت آید...
گفتند که از برگ گلش خار دمید وان حسن که دیده یی بانجام رسید گفتم که رخش چو نوبهارست بحسن کس نزهت نوبهار بی سبزه ندید
جانا رخ چون بهار بنمای عالم به جمال خود بیارای از روی چو ماه تو صبوری ممکن نبود مرا مفرمای یا مهر خود از دلم برون بر یا از در من بمهر باز آی یا جان بستان و وارهانم یا بر دل زار من ...
در ابر فنا ماه چگل پنهان شد در پرده غم شادی دل پنهان شد از عین کمال بلبل گلشن جود در موسم گل بزیر گل پنهان شد
جان بچشمم در نیاید ور نه جانت خواندمی خوشتر از جان هم ندانم تا چسانت خواندمی جان ندارد هیچ وزنی بی ثبات اندر جهان ورنه ایجان و جهان جان و جهانت خواندمی حسن خلق عالم ار گشتی مجسم پی...