شمارهٔ ۳۲۶
در خانه اگر متاع دنیا باشد در باز گذاشتن چه معنی باشد چون باز نهادنش بدشواری هست پس بستن و باز رستن اولی باشد

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
در خانه اگر متاع دنیا باشد در باز گذاشتن چه معنی باشد چون باز نهادنش بدشواری هست پس بستن و باز رستن اولی باشد
روی چو مهت رشک پری میگردد زلف سیهت بدلبری میگردد برگرد رخت جلوه کند طره تو در دور قمر بسروری میگردد
زلف تو که بازی مجازی نکند جز با دل عشاق تو بازی نکند ایخسرو شیرین لب خوبان جهان فرمای که تا دست درازی نکند
دل باز هوای آشنایی دارد انصاف بده که خوش هوایی دارد از فکر رخش ز شام تا وقت سحر همچون رخ فرخش صفایی دارد
بر ماه و سرو آید هر لحظه صد قیامت ز آن سرو ماه طلعت و آنماه سرو قامت گفتم کنم ز کویت عزم سفر ولیکن چون دیدمت نکردم جز نیت اقامت در ماجرای عشقت جان در میانه دل دل نیست نو ارادت کاند...
دل ز آتش هجرانت کبابست کباب جان هم ز خراج و غم خرابست خراب با هر که شراب وعده وصل دهی چون در نگری جمله سرابست سراب
گویند هنر مایه اقبال بود دانش سبب حل هر اشکال بود من تجربه کردم از هنر نان خوردن برداشتن آب بغربال بود
یاری بگزین کز تو جدایی نکند از غیر تو با کس آشنایی نکند از اهل جهان بیوفا ایدل من یاری بگزین که بیوفایی نکند
صد ره دلم ار مهر از و برگیرد بازش چو ببیند هوس از سر گیرد مانند چراغیست که بنشانندش آتش چو بدود او رسد در گیرد
فریاد مرا ز خامه قیر اندود کو راز دلم بدشمن و دوست نمود گفتم که زبانش ببرم گنگ شود ببریدم از آن فصیحتر گشت که بود
در عالم توحید کسی راه برد کو راه بنور دل آگاه برد از خویش برون آید و گوید همه اوست گر کرد چنین راه بالله برد
نو مذهبگان که بی یقینی چندند سرگشته و برگشته ز دینی چندند سنت شده از دست و امامی نشده نه این و نه آن مذبذ بینی چندند
هر چند که دخت رز طرب افزاید و ابواب فتوح روح را بگشاید من عزم طلاق او مصمم کردم کز وی همه فرزند خبایث زاید
هر شاه و گدا که رخ نماید برود هر نیک و بدی که پیشت آید برود چون شادی وقت پایداری ننمود گر هست غم آن نیز نپاید برود
ز آوردن خلق سوی صحرای وجود گر عاشق و معشوق نبودی مقصود خسرو بچه رو هوای شیرین کردی کی شیفته ایاز گشتی محمود
رویت که ازو ماه خجل سار شود زلفت که در او باد گرفتار شود از ظلمت این و نور آن در شب و روز شب روز شود روز شب تار شود
بر دلم از جور او امبار بار دیگرست باش کو صد بار بود این نیز بار دیگرست بنده آن سرو آزادم که دایم بهر او هر دمی از هر دو چشمم جویبار دیگرست در هوای عارض همچون گل بیخار او چشم من چون...
هر گه که ببینیم رخ سیراب شهاب وانغالیه گون سنبل پرتاب شهاب دیو غم من بسوزد از تاب رخش شک نیست که دیو سوزد از تاب شهاب
هر کو ز طریقه ددی دور بود باید که همیشه از بدی دور بود هر چیز که بی سؤال خواهی دانست پرسیدن آن ز بخردی دور بود
گر جان من اندر سر او خواهد شد سهلست که در وجه نکو خواهد شد خورشید از آن زرد بود آخر روز کز غصه روی او فرو خواهد شد
هر تن که خدای را بجانی ارزد باید که ترا نیز بنانی ارزد از لطف تو گر غمزده یی شاد شود نزد خرد این ملک جهانی ارزد
هرچ آن هنر جمله بزرگان باشد و اسباب سیادت سترکان باشد کردم طلب و یافتم اما چه کنم چون بره نر بهره گرگان باشد
شبها دل من بسا که عیاری کرد در کوی هوس رندی و شطاری کرد اکنون که بروز روشن افتاد هنوز بس می نکند زانچ شب تاری کرد
هر چند که عمرم نه بسامان گذرد سهلست که عاقبت بهر سان گذرد چون در دل من شادی و غم هر دو یکیست دشوار زما نه بر من آسان گذرد