شمارهٔ ۳۶۶
هنگام بهارست بتا باده بیار کاراسته شد بزم طرب همچو نگار گلها چو طبقهای عقیق یمنی بر خوان زمردست در بزم بهار

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
هنگام بهارست بتا باده بیار کاراسته شد بزم طرب همچو نگار گلها چو طبقهای عقیق یمنی بر خوان زمردست در بزم بهار
جز لعل لبت که در سخن سفت گهر هرگز نشنیدم که سخن گفت گهر از بس که بجاروب مژه مردم چشم در عشق تو از دیده من رفت گهر
هر چند که پیریم و ضعیفیم و نزار والات وادات کار افتاده ز کار با اینهمه گر سمنبری لاله عذار گوید که بگیر بوسه گویم که بیار
تدبیر تو چون باز ندارد تقدیر میرو ره تقدیر نه راه تدبیر خواهی که رهی بدین و دنیات زبد در شرع گریز و گوشه مسجد گیر
پرتو روی تو بر کسوت خوبی علم است زلفت از غالیه بر ماه دو هفته رقم است چون خم ابروی مشکین تو مانند هلال شود انگشت نما سوره نون والقلم است دهن تنگ تو چون لب بسخن بگشاید سخنت حجت اثبا...
ای گشته دلم ز آتش هجر تو کباب باز آی من سوخته دلرا دریاب چون چنگ مرا تو در بغل بودی از آن گر کیسه تهی نبود می همچو رباب
اینهم بشنو ای پسر نیک اختر از زر مطلب همین زر و هیچ دگر دانی چه بود معنی برخورداری یعنی بخور و بدار و با خویش ببر
ما تشنه لبانیم می ناب بیار سرمایه پای بند اصحاب بیار نی نی بتکلف نتوان برد بسر گر دسترست نیست بمی آب بیار
در هجر تو از آه من و خون جگر هم صبح اثر دارد و هم شام خبر آن یک نفسی دارد و این یک شفقی این خون جگر باشد و آن آه سحر
گلدسته برخسار تو چون کرد نظر گفتا که نیم از تو بخوبی کمتر رخسار تو گفت ار چه چنینست ولیک بر بسته دگر باشد و بر رسته دگر
داود نبی چو برگشادی اسرار گفتی بپسر پند من از دل مگذار اندک شمر ار هست ترا دوست هزار ور دشمن تو یکیست بسیار شمار
روزی بخوشی اگر توان برد بسر زنهار پسر انده بیهوده مخور کان نقش که یکبار بر آورد فلک ممکن نبود که آورد بار دگر
دلرا سر شعر و شاعری نیست دگر نی ز آنک برانش قادری نیست دگر محمود همیباید گرنه بجهان آن نیست که همچو عنصری نیست دگر
گفتتد مرا که بر ابوبکر و عمر مدحت گوی رستی بقیامت ز سقر من بعد بدین عشوه که دادند مرا جز مدحت ایشان نبود کار دگر
سردار جهان امیر حاجی دلیر کز جنگ چو از جود نمیگردد سیر وقتیکه شود سوار بر زر ده سمند چون رستم دستان بود و رخش بزیر
فرزند اعز محمد ای کان هنر وی تازه ز آب سخنت جان هنر در خوش نمکی چون تو جگر گوشه نیافت جز ابن یمین هیچکس از کان هنر
تا بر گل سیراب تو از غالیه خالیست حقا که مرا تیره تر از خال تو حالیست طغرای خم ابروی مشکینت ندارد مه گر چه از آن روی چو خورشید مثالیست در باغ لطافت قد چون سرو روانت چشم بد ازو دور ...
ای ز آتش سودات دل اندر تب و تاب وی عالم خاکیم ز عشق تو خراب دارم ز غمت مردم چشمی چو حباب دایم ز هوا خیمه زده بر سر آب
فرزند اعز محمد ای جان پدر آیا بود اینکه بینمت بار دگر غرقم ز غمت چو لاله در خون جگر وز فکر بنفشه وار زانو بر سر
هر کو ز فریب اهرمن باشد دور باید که بود معتقد بعث و نشور آخر نه که دانه گشت در خاک نهان یکچند برو گذشت آمد بظهور
هم بیخوشی خمر توان برد بسر هم بیطرب ز مر توان برد بسر خوشباش گرت حال بد است ار نیکست هم عاقبت الامر توان برد بسر
از دل غم روزگار بر دارد زر بی زر منشین که کار زر دارد زر نرگس که بصاحبنظری مشهورست از چیست از آنکه در نظر دارد زر
ای زلف و رخت هر دو بهم چون شب و روز سرمایه انوار و ظلم چون شب و روز یکدم نزدیم با هم ارچند زدیم اندر پی یکدگر قدم چون شب و روز
آن بت که نکرده ام غمش فاش هنوز چون دید مرا بسته غمهاش هنوز خندید و بطعنه گفت ای ابن یمین عشق تو پرو بال زند فاش هنوز