شمارهٔ ۳۸۶
در عشق من و تو هر دو ایمایه ناز نو شد بجهان قصه محمود و ایاز دل در خم زلفین تو چونم نطپد بیچاره کبوتریست در چنگل باز

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
در عشق من و تو هر دو ایمایه ناز نو شد بجهان قصه محمود و ایاز دل در خم زلفین تو چونم نطپد بیچاره کبوتریست در چنگل باز
تا کرد در جود کف راد تو باز در ناز و نعیم غرقه اند آز و نیاز جود تو جهانیست که در خطه او دایم بقناعت کرم اموزد آز
گفتیم بدانماه کلهدوز امروز کی طالع دلبری ز حسنت پیروز بستان زر و آنچنانک آید از تو از بهر کل ما کلهی سیمین دوز
در جستن دوستی که باشد دمساز عمری چپ و راست گشتم و شیب و فراز پیدا و نهان بیازمودم همه را جز سایه خود نیافتم محرم راز
ترا ز شکر شیرین از آن دمید نبات که یافت پرورش از آب چشمه سار حیات اگر نه چشمه حیوان دهان تنگ تو بود بگوی تا ز چه پوشیده گشت در ظلمات چو بر کشید قضا نیل حسن بر بقمت مرا ز حسرت آن دی...
ای طاهر اسحق بیا و در یاب کز آتش هجران تو دل گشت کباب ما با تو در این رهیم و وامانده تریم مردانه تو از پیش برفتی بشتاب
پروانه صفت در آتشم زاندم باز کز باد اجل فروشد آنشمع طراز در آب دو دیده گر شوم غرقه رواست چون رفت بخاک آن بت پرورده بناز
رفتند و ز رفتگان یکی نامد باز تا با تو بگوید سخن از پرده راز کارت ز نیاز میگشاید نه نماز بازیچه بود نماز بی صدق و نیاز
دادم بتو دل بوی تو نشنیده هنوز نا دیده تمام رنگ تو دیده هنوز در پرده مشو ز مردم دیده من کو طفل وشیست خواب نادیده هنوز
یا رب تو جمال آن مه مهر انگیز آراسته یی بسنبل عنبر بیز پس حکم همی کنی که در وی منگر اینحکم چنان بود که کژ دار و مریز
با خوش پسری بحسن چونشمع طراز گشتم نفسی بنرد بازی دمساز شش ضربه چو از ماه فزون بود بحسن او برد اگر چه من شدم شاهد باز
ای یاد تو مونس روان همه کس وی نام تو صیقل زبان همه کس جانم بهوای تست شادان همه عمر جان من تنها نه که جان همه کس
بگرفتمش آن زلف پر از تاب به ترس بوسیدمش آن لب چو عناب به ترس بودم به گه بوسه زدن بر لب او ماننده مرغی که خورد آب به ترس
لعل تو که آفرینش گوید همه کس درج گهر ثمینش گوید همه کس تا مردم چشم من دهان تو بدید دریا دل قطره پینش گوید همه کس
دارم هوس وصل تو چندانکه مپرس وان میکشم از هجر تو بر جان که مپرس دل نزد تو میآید و من میگفتم چندانش بپرس از من حیران که مپرس
خواهی که شوی ای بصفت خیر الناس سر چشمه نور همچو این زرین طاس ماننده راووق شو از روی قیاس صد خار درون دل و پوشیده پلاس
الا ایدل اگر خواهی تماشاگاه علوی را بسان قدسیان بر شو ببام گنبد مینا نظر بگشای تا بینی جهانی جان همه شادان ولیکن این کسی بیند که دارد دیده بینا درین بیدای بی پایان که شد عقل اندرو ...
ابن یمین اگر همه عالم بکام تست باید کزان فرح نفزاید دل ترا ور ملک کاینات ز دستت برون شود هان تا غمش ز جان رباید دل ترا چون هست و نیست نماند بیک قرار آن به کزان بیاد نیاید دل ترا قا...
از خرد و بزرگ هر که دیدست مرا بر مردم چشم خود گزیدست مرا گر بد منم آنها ز چه با من نیک اند بس بد که تویی کز تو رسیدست مرا
چار حرفست نام انک سپهر رای او را بجان متابع گشت اول نام باز ثالث او ربع ثانی و خمس رابع گشت
ز هجرت نبوی رفته بود هفتصد و هشت دوشنبه از مه شعبان گذشته پانزده روز که بنده ابن یمین چشم جان مکحل کرد بگرد خاک در این مزار جان افروز
سه وصف آن ستودست در خربزه که در آدمی باشد آن علتی گرانی و دیگر درشتی پوست سیم زردی چهره بیعلتی
مقتدای اهل عالم چون گذشت از مصطفا ابن عم مصطفی را دان علی مرتضا آن علی اسم و مسمی کز علو مرتبت اوج گردون با جنابش ارض باشد با سما آنکه از مغرب بمشرق کرد رجعت آفتاب تا نماز با نیاز ...
در عشق تو ای صنم چنانم کز هستی خویش در گمانم هر چند که زار و ناتوانم گر دست دهد هزار جانم در پای مبارکت فشانم کو بخت که از سر نیازی در حضرت چون تو دلنوازی معروض کنم نهفته رازی هیها...