شمارهٔ ۴۰۲
ای مونس غم قصه غمخواران پرس یاری کن و احوال دل یاران پرس از نرگس خود پرس نشان سر زلف احوال شب تیره ز بیماران پرس

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
ای مونس غم قصه غمخواران پرس یاری کن و احوال دل یاران پرس از نرگس خود پرس نشان سر زلف احوال شب تیره ز بیماران پرس
ای پیک چو نامه ام نهی در دستش صد بوسه نهی ازین رهی بر دستش وی نامه حسدهاست مرا بر تو از آنک تو پیش ز من بوسه دهی بر دستش
خصم تو که بر سنان باد سرش در دست اجل موی کشان باد سرش گر یکسر موی از سرتو کم خواهد چون استره در شکم نهان باد سرش
ای پسته شیرینت شکر خایی خوش وی در سرم از زلف تو سودایی خوش در بتکده ها چون تو بتی نتوان یافت شنگی خوش و شوخی خوش و رعنایی خوش
ای همچو شکر پسته شیرین تو خوش وی همچو قمر عارض رنگین تو خوش دردی که ز عشق تو کشم درمانست هم مهر توام خوشست و هم کین تو خوش
هان ابن یمین ز کار آگه میباش چون عقل ز کژ ر وی منزه میباش چون سوسن و نرگس ار همه چشم و زبان گشتی دو سه روزا بکم و ابکه میباش
خواهی که ترا هیچ بدی ناید پیش تا بتوانی سخن مگوی از کم و بیش زیرا که ز ناگفته پشیمان نشوی وی بس که پشیمان شوی از گفته خویش
ایدل اگرت هست سر دلبر خویش مویی ز سر نگار سیمینبر خویش با مشک سیه گلیم نسبت نکنی کامد بخطا از شکم مادر خویش
جبیب یار پاکدامن مطلع روز منست دیدن رویش نشان بخت فیروز منست فال فرخ از رخ و زلفش همی گیرم از آنک این شب قدر من و آن روز نوروز منست خط مخوان نقشی که بر سطح مهش بینی از آنک آینه است...
اسبی که قضا در پی او وقت شتاب باشد چو خر لاشه که افتد بخلاب چون آصف مملکت نشیند بروی گویی که ملک نشست بر تیر شهاب
آن بت که رخی بود ز مه خوبترش از دور فلک ببین چه آمد بسرش دی طوطی جان بود مگس بر شکرش امروز مگس کشند در زیر سرش
زهریست فراقت که دلم میچشدش پا زهر وصال ار نبود میکشدش خون شد دل زار من بیکروزه فراق دانی چه شود اگر بماهی کشدش
ای زلف دلاویز تو بر روی تو خوش وی شعبده نرگس جادوی تو خوش آیا بود آنکه با تو بینم خود را سر سوی سر آورده چو ابروی تو خوش
پیوسته از آن مصحف قرآن در پیش دارم که چو هست رحلت جان در پیش تا درگه رفتن بسوی دار بقا این از پس و آن میرود از پیشاپیش
دهقان بچه یی داد می نابم دوش گفتم که حرام باشد این گفت خموش من از رز خویش چیده ام انگورش تشویش مکن می حلالست بنوش
آن بت که دلم شیفته شد بر چشمش مستست بسان نرگس تر چشمش گه گه بکرشمه میزند چشم بهم یارب مرساد چشم بد در چشمش
تا از گل سیراب تو بر رست حشیش بی بهره شدم از تو چو از خلد کشیش ریشت بدمید و مرغ حسنت بپرید شک نیست که باشد پرش مرغ بریش
بیا ای ساقی مهوش بیار آن آب چون آتش بگو ایمطرب خوشگو نواهای خوش دلکش ببزم سرور گیتی علاء ملک و دین هندو که ترک آسمان بندد بخدمت بردرش ترکش
استاد حسین ای بصفا همچو سروش با نطق تو سحبان شود از عجز خموش در بیشه مردمی و مردی و هنر تو شیر نری که نام کردت خرگوش
گر خوش گذرانی گذرد عمر تو خوش ور کم بزنی نقش تو آید همه شش چون میگذرد عمر بهر حال که هست خوش میگذران و بار اندوه مکش
جانا دلم آمد بهوای سر زلفت در پای تو افتاد بجای سر زلفت جان تازه کند چون دم عیسی به نسیمی بادیکه بود غالیه سای سر زلفت یکموی سر زلف تو خوشتر ز جهانی ای هر دو جهان نیم بهای سر زلفت ...
آمد ز خرابات بتم مست و خراب بر گرد گل از کلاله صد حلقه و تاب یک پاره جگر گرفته در دست خضاب در دست دگر ز خون عشاق شراب
آنکس که مهیا بودش وجه معاش وز دور فلک نباشدش هیچ خراش دانم بکمالش نرسد نقصانی بر خاطر اگر بگذرد اندیشه ماش
روزیکه بود صحت و اسباب معاش زنهار غنیمت شمر و خوش میباش زیراک چو وقت فرصت از دست رود زانپس نکند سود ترا گفتن کاش