شمارهٔ ۴۲۲
اینخطه اگر چه هست با نزهت و روض در وی نه باختیار خود کردم خوض گشتست در او طبیعت نازک من چون آب که بسیار بماند در حوض

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
اینخطه اگر چه هست با نزهت و روض در وی نه باختیار خود کردم خوض گشتست در او طبیعت نازک من چون آب که بسیار بماند در حوض
ایروی دلارای تو رخشنده چو شمع بفروز شبی کلبه من بنده چو شمع گر خنده زنم بیتو بر آن خنده گری کز گریه خویش میزنم خنده چو شمع
آنخواجه که دارد کف دربار چو میغ و آن گرد که خون چکانداز میغ بتیغ دارد خبر از من که زمن لاشه خرم جو خواهد و که گرچه بدو هست دریغ
چون آتش و آب گر نشستی در میغ هم دست اجل بر تو کشد ناگه تیغ رو چاره کار خویشتن کن امروز ز آن پیش که گویند که بیچاره دریغ
از کوی تو دلفکار رفتیم دریغ با ناله زار زار رفتیم دریغ نادیده جمال یار رفتیم دریغ نومید ازین دیار رفتیم دریغ
ای حکم ترا مطیع از قاف بقاف وی جمله شهانرا سر کوی تو مطاف با همچو تویی روا بود همچو منی پیوسته دوان در طلب قدر کفاف
بگذر به چمن موسم گل جام به کف تا رخ نهد آفتاب عیشت به شرف بنگر تو به نرگس ار ندیدی که بود پیرامن آفتاب پروین زده صف
روی تو فروغ آفتابست بلطف یا عکس گل تازه در آبست بلطف برگرد بناگوش تو خوشبو عرقت چون بر سمن افشانده گلابست بلطف
چون بت من بر سمن زلف معنبر شکست رونق کافور شد قیمت گوهر شکست بر مه تابان او ابروی همچون هلال پرده مانی درید خامه آذر شکست تا بشکر خنده کرد لعل لبش درفشان رسته پروین گسست رشته گوهر ...
جان برخی آنروز که آن در خوشاب با بنده بصد ناز همی کرد عتاب بس شب که در این هوس بروز آوردم کانروز مگر شبی ببینم در خواب
کنجی ورفاغی و فراغی از خلق حاصل کن و بگذر ز سر اطلس و دلق از آب قناعت ار برای غسلی آتش کند از تو دفع چون روغن طلق
فریاد ز ناوک جگر دوز فراق و ز آتش جانگداز دلسوز فراق چون زلف تو کو شبی دراز ای دلبر تا با تو کنم شکایت روز فراق
شب تیره و صبح گشته روشن زافق چون عارض دلدار ز پیروزه تتق دریاب صبوح را و نومید مباش کافزون ز شمارست بدادار طرق
ای در سر تو فتاده سودای عراق بد بود که افتاد تو را رای عراق تو تا ز خراسان شده ای بر دم تو کس می نزند دم به جز از نای عراق
ای ریخته از شرم کفت ابر عرق بر جمله جهان جسته بهر کار سبق در مسند سروری و صدری ننشست هرگز چو تو سرور گهر بخش بحق
این گنبد سبز از شفق مرجان رنگ دانی بچه ماند ایدل با فرهنگ طاسیست زمردین مرصع بعقیق جامیست جهان نما پر از باده و بنگ
با جمله هنروران بکین است فلک وز خلق زمانه بهگزینست فلک من زاهل هنروین بر او عیب تمام آری چه توان کرد چنین است فلک
چون خواجه بشد چه نام باقی و چه ننگ چون ماند بوارثان چه یاقوت و چه سنگ باز آمدنت نیست بمقصود شتاب روزی دو که در جهانت افتاد درنگ
دلدار من ار سر بفرازد چون چنگ کار من دلخسته بسازد چون چنگ هر چند همی زند قضا همچو دفم روزی باشد که مینوازد چون چنگ
ماییم و می روح فزا چون دم مشک لیکن بر اهل عصر چه مشک و چه پشک در پای عوام کشته گشتند خواص آتش چو در افتاد نه تر ماند و نه خشک
خرامان میرود دلبر تعالی الله چه رفتارست شکر میبارد از پسته بنا میزد چه گفتارست بگرد چشمه نوشین چه خرم سبزه یی دارد خضر بر آبحیوانست و بر شنگرف زنگارست نگارا از دلم یکدم غمت غایب نم...
هر چند که در خلاف وعده مشهور جهان شدی چو عرقوب با اینهمه نزد من عزیزی چون یوسف مصر نزد یعقوب
بگذار که تا بوسمت ای جانان لب کاندر خور صد هزار بوسست آن لب تا میدهدم حسن تو پروانه عشق بی گریه چو شمعم نبود خندان لب
کردگار اگر طمع نتوان بوصلش داشتن وز فراق دیر باز او نباشم رستگار غمزه جادوی او را ده ز بیماری شفا خوبی رخسار او را زیر خط پوشیده دار