شمارهٔ ۴۴ - قصیده در مدح محمد بیک ارغونشاه
امیری کو سزای گاه باشد محمد بیک ارغونشاه باشد جهانداری که از اورنگ شاهی چو بر گردون گردان ماه باشد قبا گر ز اطلس گردونش دوزند بقد همتش کوتاه باشد عروس مملکت در عقد غیری اگر روزی بص...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
امیری کو سزای گاه باشد محمد بیک ارغونشاه باشد جهانداری که از اورنگ شاهی چو بر گردون گردان ماه باشد قبا گر ز اطلس گردونش دوزند بقد همتش کوتاه باشد عروس مملکت در عقد غیری اگر روزی بص...
صحبت نیکان بود مانند مشک کز نسیمش مغز جان یابد اثر هرکه از ناکس طمع دارد وفا از درخت خشک میجوید ثمر از هنرمندان طلب کن دوستی ز آنکه یاری را نشاید بیهنر در زمین دل نشان بیخ ادب تا د...
صاحب اعظم غیاث ملک و دین هندو کزو وعده شیرین بگیتی ماند خواهد یادگار در جوابم گفت پیر کاردان یعنی خرد کایجوان آخر چه میگویی ز پیران شرم دار خود همی دانی که در کتم عدم بودی که داد ن...
طبع انسانی بدان مفطور شد کو ز دنیا وی نخواهد گشت سیر کی توان کردن سبویی پر ز آب کآنچه از بالا در آمد شد ز زیر در ره مردی ز مردن غم مخور مرد بیدل هم بمیرد هم دلیر دل منه بر کار دنیا...
عمر تا کی چنین بریم سر حاصل روزگار بوک و مگر همچو بلبل گه خزان خاموش ز آن شدم کز بهار نیست اثر کز نسیم بهار شاخ امید دهد از لطف جانفزایش بر کو ببازار فضل جوهرییی که شبه باز داند از...
کردگارا بعذاب ار چه که بس نزدیکم از در مغفرت خویش مگردانم دور ظلمت معصیتم نور و نوا برد ز کار بکرم باز رسان از ظلماتم سوی نور عفو و غفران چو هم از جمع صفاتست ترا که بهنگام خود آیند...
کاری که لطف پای نهد در میان آن آید بسان زر طلا پاک و بی عیار و آنجا که عنف دست تغلب بر آورد بینی گسسته اشتر دیوانه را مهار از عنف با کناره و با لطف همعنان تا جهد ممکنست همی باش زین...
کریم الدین تو آن پهلو نژادی که گردانرا بتو باشد تفاخر فرستادم بخدمت رقعه یی دی بدست پهلوی همکتف لمتر یکی رقعه چو آب زندگانی سراسر پر ز نظم و نثر چون در بخدمت گر رسانید از چه معنی ت...
ای پیکر تو گنج روان همه فضل عقل تو مرا داده نشان همه فضل هر نکته ز تو عالم جانی همه لطف هر یکسر موی تو جهان همه فضل
دی شاه بتان سوار اسبی چون پیل می کرد به هر گوشه چو فرزین تحویل خورشید پیاده در رکابش می رفت می کرد رخ خاک به خدمت تقبیل
با نیک و بد زمانه در ساز ایدل وز دشمن خویش دوست بر ساز ایدل خواهی که شود منظر تو روضه قدس از خار مغیلان گل تر ساز ایدل
ز ابروی تو و روی تو در ملک جمال حالی عجب افتاد و چگویم که چه حال دیدند ز روی و ابرویت خلق جهان یک غره مه که باشد او را دو هلال
علاء دولت و دین آن وزیر شاه نشان که میدهد دل و دستش چو بحر و کان گوهر اگر ز بحر کف او سحاب رشحه برد کند چو قطره پراکنده در جهان گوهر بخواند ابن یمین را و گفت ساخته اند ردیف شعر ازی...
تا غالیه گون خال مه مهر گسل پروانه صفت فتاد بر شمع چگل در دیده و دل جای گرفته ست چنانک در دیده سواد است و سویدا در دل
فلک سرگشته کرد ابن یمین را فکندش در ره ایوار و شبگیر وگر نه او که و شبگیر و ایوار ضعیفی ناتوانی مرد کی پیر سفر کردن نه کار اوست چون او گرفت اکنون بسان کودکان شیر
امروز به گرما به بت مهر گسل آلود به گل عارض چون ماه چگل خلقی به تعجب نگران می گفتند بیرون ز تو خورشید که اندوده به گل
کسی خوش بر آید در این روزگار که باشد بدستش یکی از سه کار نخستین حکومت که آن منصبی است کز آنجا گشاید بسی کار و بار دوم کار سرهنگ تندست و تیز که یکسان بود نزد او مور و مار دگر کار از...
گفتم بجهم ز زلف جانانه به عقل گویند رهد مردم فرزانه به عقل عشقش ز درم آمد و گفتا با طنز مشهور بود مردم فرزانه به عقل
کس خلد و حجیم را ندیده ست ای دل کاو کس که از آن جهان رسیده ست ای دل امید و هراس ما به چیزی ست کزان جز نام نشانی نه پدیده ست ای دل
هر غم که گذشت شد به دل ها همه سهل ناآمده را غم نخورد مردم اهل غافل مشو از یک دمه حالی که تراست کاین یک دمه را هم نبود چندان مهل
خواهد شدن از تن نظر جان زایل ناگشته بجز حسرت و ارمان حاصل یا رب ز جهان مرا چنان بر که هنوز باشند بصحبتم عزیزان مایل
خوشست آن پسته خندان و خوش آن گفتارت خوشست آن سرو خرامان و خوش آن رفتارت یاد صحت ببرد از دل صاحب نظران چشم شیرافکن آهو شکن بیمارت به توهم ز رخت گر بربایم بوسی بنماید اثرش نازکی رخسا...
یکچند روز من ز سیهکاری فلک بودی چنانکه فرق نمیکردمش ز شب و اکنون چنان شدست که در چشم من چو روز کافور فام گشت شب عنبرین سلب بر رغم روزگار بتوفیق کردگار با سعد گشت نحسم و اندوه با طر...
سیمین ز نخست آن تویا شیرین سیب یا رب چه خوش آمدم بدندان این سیب آن خال نگر بر زنخ ساده او چون نقطه عنبر زده بر سیمین سیب