شمارهٔ ۴۵ - ایضاً
تحنیت ان یحیی ولم تر حاسدا علیک لذیذ الطیبات تنغص فدعه و ما یلقی من الحقد انه یموت و یحیی اذ تزید و تنقص

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
تحنیت ان یحیی ولم تر حاسدا علیک لذیذ الطیبات تنغص فدعه و ما یلقی من الحقد انه یموت و یحیی اذ تزید و تنقص
بار دگر زمانه مراد دلم بداد گردون ز کار بسته من بندها گشاد هر چند یکدو روز ز گلزار مکرمت دورم فکند و بر سر آن خارها نهاد بازم بسوی مرکز عز و شرف رساند یعنی جناب داور و دارای دین و ...
منت ایزد را که باز افکند چتر شهریار بر سر اهل خراسان سایه خورشید وار شهریار شه نشان الجایتو خان کآفتاب میکند اندر پناه سایه چترش مدار آفتابی سایه پرور در جهان دانی که چیست چتر شاهن...
مجلس نویین اعظم خسرو جمشید فر سرور گیتی ایسن قتلغ امیر بحر و بر هست چون باغ ارم از گلرخان سرو قد هست چون خلد برین از دلبران سیمبر مجلسی زینسان و صاحب مجلسی زآنسان که اوست هر که بین...
مرا نام اگر نیک و گر بد بود چو رفتم از آنم چه فخر و چه عار کسی را سزد فخر و ار عار بود که ماند ز من در جهان یادگار پس از من اگر هر چه باشد رواست چو من دامن افشانده ام زین غبار
من نیم در بند افزونی طلب کردن ولی رأی شه داند که باشد از کفافی ناگزیر چون ترا بر مرد خواهد داد ایزد دسترس پایمردی کن بلطف ابن یمین را دستگیر
نیست مغبون نبزد عقل کسی که بزرگی خرد بسیم و بزر مال بهر بقای جاه نهند ور نه ناید بهیچ کار دگر گر تمتع نباشد از زر و سیم چه زر و سیم و چه سفال و حجر
نا کسانیکه درین دور حریفان تواند هر یکی را چو صراحی سوی جامست نظر خرده یی گر ز تو بینند چه هشیار و چه مست سرزنش را ببزرگانش رسانند خبر در خمار ار شودت جان و جهان جمله بباد نکند بر ...
همانا که شاهنشه بی نظیر کزو تازه شد رسم تاج و سریر تمور خان شهنشاه جمشید فر که هم تاج بخش است و هم تختگیر گر اخلاص من بنده یاد آورد ببخت جوان بیند و رأی پیر که ابن یمین بر گل مدح ک...
افسوس که آفتاب عمرم به زوال نزدیک رسید و دیده در خواب و خیال بشناس دلا قیمت این عمر که هست باز آمدن عمر دگر باره محال
تا مردم چشم پر نمم روز وصال دیدست رخ انصنم زهره جمال با سوزن مژگان همه شب مشغولست بر کار گه دیده بتحریر خیال
هم عاشق آنروی چو مه دارم دل هم بسته آنزلف سیه دارم دل گفتم که تو داری دل من گفتا نه من نیستم آنکس که نگهدارم دل
در حال حیاتم ای بت مشکین خال هرگز نکنی یاد من مسکین حال ز آنپس که شود سوخته پروانه چه سود گر شمع بر او اشک فشاند همه سال
کریمان گر بدست راست بخشند گه بخشش یکی از زر و دینار ولی نعمت خداوندم چو بخشد بدست چپ کند جودش چنین کار
در پای گل از دست منه ساغر مل بیمل نتوان برد بسر موسم گل اکنون نکنی نشاط کی خواهی کرد شاهد گل و گردان مل و مطرب بلبل
هر که مدح اندرو اثر نکند فکرت هجو او مکن زنهار اثر مدح با تو گویم چیست یادگار منش بخاطر دار آنکه چون در شاهوار خرید بدهد در بهاش زر عیار هر که را سیرت اینچنین نبود آدمی جز بصورتش م...
در حیرتم از روی تو ایماه چکل کآن صورت زیبا ز چه آبست وز گل تا داد مرا حسن تو پروانه عشق چون شمع بسر میرودم دود ز دل
نزد اهل زمانه از که و مه گر عبیدند جمله گر احرار هست عقل معاش آن بکمال که زید در جمله منافق وار و آنکه امساک غالبست برو اوست اکفی اکفاه در همه کار زین دو فرقه چو نیست ابن یمین زان ...
زیبا صنمی بناز کی آب زلال تذکیر همیگفت بصد غنج و دلال در مجلس او شد بره رشد و ضلال یکقوم بوعظ او و یکقوم بحال
پیوسته ز رویت ایمه مهر گسل پروانه نور میبرد شمع چکل گر خون دلم خوری حلالت کردم لیکن نکنم هجر دلازار بحل
دریای وجود را یکی دان به مثال زو رفته بهر سوی هزاران جدوال تو راست نگر کانهمه در اصل یکیست از کژ نظری یکی دو بیند احوال
علمی که ترا می نرساند به کمال مالی که ترا می نکند نیکو حال بگریز از آن علم و از آن مال ببر کآن علم ضلال آمد و آن مال وبال
دلا بدست گرفتی می این چه دستانست نه می گلست و نه طبعت هزار دستانست ز خوی دختر رز عفت و صلاح مجوی که رو شناس خرابات و یار مستانست بدستکاری فعلش در اوفتد از پای هر آنکه سرکش و پر دل ...
یک دو سیمین تن و یاری دو سه چاریم بهم خورده هر روز منی پنج شش از باده ناب هفته یی مجلس ما طعنه زن هشت بهشت بود و امروز تهی گشت صراحی ز شراب ای تو در طاق نه ابروی فلک جفت کرم وقت ما...