شمارهٔ ۴۷
در هجر بسی مکوش ای در خوشاب کایام میان ما بصد جهد و شتاب دوری فکند چنانک اندر همه عمر خواهی که ببینی و نبینی جز خواب

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
در هجر بسی مکوش ای در خوشاب کایام میان ما بصد جهد و شتاب دوری فکند چنانک اندر همه عمر خواهی که ببینی و نبینی جز خواب
ای سرو روان بر چمن و باغ دلم وی لاله نو شکفته در داغ دلم رفتی و نماند یادگار ایدل و جان از آتش رخسار تو جز داغ دلم
ایشاه بتان در دل و جان جات کنیم تا بو که رخی با رخ زیبات کنیم شطرنج هوس با تو از آن میبازم تا اسب در افکنیم و شهمات کنیم
ایدل چو نمی شکیبی از روی بتم زنهار وبهش تانروی سوی بتم کز فتنه آن دو چشم جادوی بتم صد جان بجوی است در سر کوی بتم
ایقد تو سرو جویبار چشمم دندان تو در آبدار چشمم گر با تو کنم بیخودیی خرده مگیر من مست خراب آن خمار چشمم
ایدوست بیا تا نفسی شاد شویم وز بند غم زمانه ازاد شویم بر آتش اندوه زنیم آب طرب ز آن پیش که همچو خاک بر باد شویم
ای بس که درینمقام دمها زده ایم واندر پی کام دل قدمها زده ایم در وی ببد و نیک بسی شام و سحر بر دفتر اعمال ورقها زده ایم
آنها که حلال زادگانند و کرام کردند نکاح دختر کرم حرام از عیش مدام نام در ننگ مزن زیرا که حرامست هم این عیش مدام
آن کز پی وصل او بجان میپویم او با من و من جمله جهان میجویم نی نی که من اویم او من اما- من و او از تنگ مجالی سخن میگویم
ای سرو سهی قامت خوش رفتارم دریاب که شد گرچه نهان میدارم از زلف لفیف تو مضاعف دل من وز وعده اجوف تو ناقص کارم
ای برده سر زلف تو از جای دلم و افکنده سر زلف تو بر پای دلم درمان دلم لعل لبت گر نکند پس وای دلم وای دلم وای دلم
دهن غنچه وشت پسته خندان منست لب شکر شکنت نیک بدندان منست پای بند سر زلفین چو زنجیر تو شد دل دیوانه وشم چون نه بفرمان منست هست دلبستگی جان بسر زلف تو زان که نمودار سرو کار پریشان من...
ای بس که دلم در پی تحقیق شتافت بس موی که در فکرت باریک شکافت تا عاقبت الامر بدانست که اوست آنذره کزو هزار خورشید بتافت
آهو چشمی که میرباید هوشم چون شیر بصید کردنش میکوشم بر کار کنم حیله رو به چندانک در دیده گرگ آورد خرگوشم
افتاد گره بر تن مجروح سقیم چون قطره اشک بر رخ زرد یتیم زینسان که منم مرا مسیحی باید تا به کند از رنج تن زار الیم
گر عشق تو چون آب براند خونم وز دیده چو اشک اگر فشاند خونم از کشتن خود نترسم و ترسم از آنک در گردن نازکت مگر بماند خونم
دلدار بیامد دو سه گامی ز پیم پنداشت مگر که هست در جام میم چون دید مرا کیسه تهی همچو رباب برگشت و دمی داد بکردار نیم
هر دم غم جانان المی میدهدم عشق کهنش ز نو غمی میدهدم بر دف زند دشمن و اینطرفه که دوست پیوسته بسان نی دمی میدمدم
هر چند بر نهال دانش رفتم طاقم ز نشاط دل و با غم جفتم عیبم بجز این نیست که من در هنر بسیار بالماس تفکر سفتم
در لهو و لعب عمر بسر برد دلم گوی از همه شاطران بدر برد دلم یکچند نظاره جهان کرد ولیک زو کافرم ار حظ نظر برد دلم
گر دل بهوای گوهر و در ندهم بر جان غم غرق و زحمت پرندهم تا مرغ دل از دانه شهوت نپرد از دام چهار تیر عنصر نرهم
فرزند گرامی حسن ایجان و دلم ایحاصل عمر و زبده آب و گلم با دل رگ سودای تو خواهم پیوست روزیکه ز جان علاقه تن گسلم
منزلگه خویش و دوستان جمله بکام وز دشمن و حاسد نه نشان باد و نه نام انرا که خرد یار بود دار سلام اینست و جزین نیست اگر هست مدام
دوش چه دانی مرا بیتو چه بر سر گذشت لشکر غم بر سرم بیحد و بیمر گذشت در هوس لعل تو در شب همچون شبه سیم روانم ز جزع بر رخ چون زر گذشت آب گذشت از سرم بسکه بباریدم اشگ در غم عشقت ببین چ...