شمارهٔ ۴۹
افسوس که عمر من ز هفتاد گذشت بگذشت چنانکه بگذرد باد بدشت چون آخر کارها فنا خواهد بود پس مدت عمر ما چه هشتاد و چه هشت

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
افسوس که عمر من ز هفتاد گذشت بگذشت چنانکه بگذرد باد بدشت چون آخر کارها فنا خواهد بود پس مدت عمر ما چه هشتاد و چه هشت
لقمان که حکیمان جهانراست امام فرمود بحفظ چار در چار مقام دل در گه طاعت و زبان وقت کلام دیده گه دیدن و شکم وقت طعام
در هر دو جهان عاشق آن روماییم در راه طلب روان بهر سو ماییم ای انک سر سگان آن کوداری با ما بنشین مقیم ان کوماییم
شطرنج هوس با صنم طنازم میبازم و با او بخوشی میسازم رخ بر رخ او همی نهم بوک مگر قایم کنم و کنم که شاهد بازم
تا دست در آنزلف مشوش زده ام عاشق نیم ارانک دمی خوش زده ام برخیز و قدم رنجه کن ایدوست ببین کز دست تو در خویشتن اتش زده ام
هر چند بود عارض تو در نظرم هر لحظه بود شوق رخت بیشترم خواهم که شود هر سر مویم چشمی تا بهر تماشا بتو در مینگرم
عمری بهوای جاه گمراه شدیم هم شکر خدایرا که اگاه شدیم از خواری بندگی چو یوسف رستیم در مصر عزیزان بنوی شاه شدیم
گر با تو بکام دل وصالی یابم تشنه جگرم آب زلالی یابم نالیدن شبها شودم در باقی روزیکه بلطف از و مثالی یابم
یکجرعه ز جام لبش ار نوش کنیم غمهای جهان جمله فراموش کنیم گر جنگ کند باز خوشم آید ازو تا وقت صفا دست در اغوش کنیم
فرزند اعز محمد ایجان و دلم مقصود تویی ز هستی آب و گلم در جان زده یی چنگ و گر نه ز غمت بیم است که هر دمش ز تن بر گسلم
گر من نظری کنم بدان ماه تمام باید که ملامت نکند شیخ و امام معشوقه دلربای چون هست بکام خواهی بحلال باش خواهی بحرام
باشد از من باز کمتر غم جدا غم نشد زین خسته دل یکدم جدا آب چشمم را نیارد کرد عقل در هوای عارضش از دم جدا بی رخ جانپرورش دارم دلی همچو ریشی مانده از مرهم جدا تا غریق بحر هجران گشته ا...
ای نسیم صبحگاهی بر تو جان افشان کنیم گر کنی آگه ز حالم خواجه نصرالله را آن سرافرازیکه دایم دارد اندر شکر خویش فیض ابر دست او رطب اللسان افواه را و آنکه با تدبیر رأی او توان گفتن کن...
ای حاصل عمرم از تو بدنامی ها در کام دل من از تو ناکامی ها من سوختم از عشق و تو باور نکنی از سر بنه ای نگار این خامی ها
چیست آن گوهر شهوار میان پر زر و سیم سیم و زر هر دو درو آب و بهم ناممزوج هست چون صبح دوم غرقه زر اندر سیمش لیک صبحی که نباشد به بلندیش عروج گه بود حقه سیماب و درو مهره زر گاه از آن ...
و ان امرء لاقی الهوان بارضه فاصبح عنها راحلا للبیب و ان لم یکن فی الاغتراب فضیله لما قیل للشیء النفیس غریب
تا ابروی تو بدلربایی انگشت نمای چون هلال است دارد ز جمال تو خجالت خورشید که مظهر جمالست ای از تو جهان حسن آباد ایزد همه حسنها ترا داد از عین کمال در امان باد حسنت که بغایت کمال است...
سال بر هفتصد و بیست و دو بود از هجرت شب شنبه ز جمادی دوم بیست و چهار که یمین دول و دین شه اقلیم هنر رفت زینمنزل فانی بسوی دار قرار
شنیدم ز گفتار کار آگهان بزرگان گیتی کهان و مهان که پیغمبر پاک و الا نسب محمد سر سروران عرب چنین گفت روزی باصحاب خود بخاصان درگاه و احباب خود که چون روز محشر در آید همی خلایق سوی مح...
مدتی گردون ز غیرت داشت سرگردان مرا زانک در دانش مزید یافت بر اقران مرا منت ایزد را که باز از ظلمت حرمان چو خضر رهنما شد بخت سوی چشمه حیوان مرا بودم اندر تیه حیرت مدتی همچون کلیم بر...
آرزومندی بدرگاه عبودیت مرا همچو الطاف خداوندی ز غایت در گذشت چشم آن دارم ز لطف حق که بینم روی تو زانکه حرمان مرادم از نهایت در گذشت
بحذر از بلا مجوی خلاص که حذر در بر قدر هدرست بخدا در بلا پناه طلب زانکه دافع خداست نه حذرست
دوش نسیم سحر بادم مشک وز باد نزد من آمد مرا مژده جانبخش داد گفت که دارای ملک خسرو جمشید فر آنکه مشید از اوست قاعده دین و داد خسرو گردنکشان یحیی سلطان نشان کز غم اعدای او شد دل احبا...
صفت کیمیا اگر خواهی با تو گویم که چیست اکسیرش کیمیا میکشد بقلابی نیست توفیر او چو تقصیرش گر ترا گنج سیم و زر باید من بگویم که چیست تدبیرش دهقنت پیشه گیر و قانع باش تا ببینی که چیست...