شمارهٔ ۵٨۵
پامال اگرچه چرخ جفا کرد گو بکن ما از جفای چرخ و غم دهر فارغیم ساقی طبیب و ما طمع از جان بریده ایم گر نوش میچشاند و گر زهر فارغیم محتاج کس نه ایم و نداریم غم ز کس گر لطف میکند و گرم...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
پامال اگرچه چرخ جفا کرد گو بکن ما از جفای چرخ و غم دهر فارغیم ساقی طبیب و ما طمع از جان بریده ایم گر نوش میچشاند و گر زهر فارغیم محتاج کس نه ایم و نداریم غم ز کس گر لطف میکند و گرم...
بحمدالله مرا هستند فرزندان روحانی که حوراشان بپروردست در آغوش و رضوان هم سراسر بر جهانگیری چو شاه اختران قادر عراق آورده زیر حکم اقلیم خراسان هم دمی با هر که بنشینند بگشایند بر طبع...
آنکس که جوینی و گلیمیش به دست است گر زین دو فزون میطلبد آز پرست است بیشی مطلب زانکه درست است یقینم کان خامه که این نقش نگارید شکسته است در وجه معاش تو براتی که نوشتند تغییر نیابد ک...
المت فحیت ثم قامت فودعت فلما تولت کادت النفس ترهق
صبا بهر شکن از زلف او که تاب دهد شکست عنبر سارا و مشک ناب دهد نگار من چو بعزم صبوح برخیزد زمانه چهره بمهر سپهر تاب دهد چو می بنوشد و خوی بر رخش پدید آید چنان بود که سمن را بشبنم آب...
پیام داد به کس کیر اژدها پیکر که ای کشیده به عمر دراز آزارم تویی که جز در تو کهف خود نمی دانم در آن زمان که به سختی همی رسد کارم جواب دادش و گفتا چه سخت دل یاری بیا که جز تو کسی نی...
پیشتر زین چند گاهی دل پریشان داشتم خود چه می گویم ز دل صد رنج بر جان داشتم یوسف مصر کرم را از تکسر شکوه ای بود و من یعقوب وش دل بیت احزان داشتم آن علی علم حسن سیرت علاءالدین حسین ک...
تا شنیدم که نو فراش شدی بالرفا و البنین همی گویم روزگارت همه عروسی باد بدعا از حق این همی جویم
جمعی که در تصور اوهام نامدی پروین صفت بریدن پیوندشان ز هم دیدم بچشم خویش که دستان روزگار همچون بنات نعش پراکندشان ز هم
حقا که ملک شاه نیرزد بجملگی گفتار سرد حاجب و دربان شنیدنم عنقا صفت بگوشه عزلت روم که نیست چون مرغ خانگی سرخواری کشیدنم
حال خود بر جمال دین سنقر یک رهی عرض کردم و رفتم چون امیدم روا نشد غرضش هم ز خود قرض کردم و رفتم در وجودش نبود فایده یی عدمش فرض کردم و رفتم
خدیو کشور دانش یمین دولت و دین تویی ز راه حقیقت خلاصه ایام ترا جلال و کرامت بدانمثابه رسید که نافرید چو تو ذوالجلال و الاکرام مدام باد ترا عیش بر مراد دلت از آنکه نیست گوارنده تر ز...
جهان بگشتم و آفاق سر بسر دیدم نه مردمم اگر از مردمی اثر دیدم برین صحیفه مینا بخامه خورشید نگاشته سخنی خوش بآب زر دیدم که ای بدولت ده روزه گشته مستظهر مباش غره که از تو بزرگتر دیدم ...
چو در دنیا نخواهد ماند چیزی ز بد کردار و نیکوکار جز نام بکسب نیکنامی کوش و نیکی که نیکو را نکو باشد سرانجام
چون سرانجام زینخرابه رباط رخت بربست بایدت ناکام پس همان به بود که واو وداع متصل باشدت بسین سلام
روی شهر آرای یارم آفتابی دیگرست هر زمانی زلف او در پیچ و تابی دگرست بر رخ او قطره های خوی چو شبنم بر گلست هر زمانی چون گلی و چون گلابی دیگرست گفتم از روی خودم روشن نشانی باز ده گفت...
ایدل اگر اعتقاد تو هست درست می دان که ترا روزی تو خواهد جست خوشباش که دیگری نتاند خوردن رزقی که بنام تست مجرا ز نخست
گر سر طلبی ز من روانی بدهم یک بوس ترابها روانی بدهم گر غمزه تو بخون من تشنه شود از چشم خودش خون روانی بدهم
سید بود آن تن چو سیمت بینم خود را بمراد دل ندیمت بینم در صدف لطافت و حسن تویی باشد که بسان در یتیمت بینم
چندانکه درین کهنه رباطیم بهم بو تا نشویم از غم ایام دژم چون میگذرد عمر بهر حال که هست تو خواه بشادی گذران خواه بغم
پیوسته اگر با می و با معشوقیم بر ما چه ملامت چو برآن مرزوقیم کار می معشوق میسر ما را زانست که ما ز بهر آن مخلوقیم
من صحبت جانانه از ان میخواهم کارام دل و راحت جان میخواهم با دوست گرم خلوتکی دست دهد از مردم دیده هم نهان میخواهم
با دلبر خود همیشه همدم ماییم در بزم وصال یار محرم ماییم انکس که بیکنظر دو عالم بفروخت میدان بیقین که در دو عالم ماییم
گفتم که من شیفته بیمار توام درمان دلم کن که دل افکار توام خون دلم از دیده روان کرد و بطنز گفتا بنگر چگونه در کار توام