شمارهٔ ۵۶٢
گر ز اسماء مقولات عشر پرسد کسی یک بیک بروی شمارم در جواب آنسؤال جوهر و کیف و کم و این و متی آورده اند وضع و ملک و نسبت است آنگاه فعل و انفعال

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
گر ز اسماء مقولات عشر پرسد کسی یک بیک بروی شمارم در جواب آنسؤال جوهر و کیف و کم و این و متی آورده اند وضع و ملک و نسبت است آنگاه فعل و انفعال
گرت میل باشد که در پارسی همی دال را باز دانی ز ذال بگویم یکی ضابطه یاد گیر که آن را نیابی به گیتی همال اگر پیش ازو حرف عله بود به جز ذال معجم ندارد مجال ور آن حرف جز حرف عله بود نگ...
مرا زین پیش خاطر چندگاهی بانواع سخن میبود مایل غزل میگفتم و مدح و مرایی هجا گفتن نبودم نیز مشکل کنون از جور گردون بسته بینم در گوهر فشانی بر افاضل غزل را عشق باید عشق را یار ندارم ...
نرسد هیچ بد و نیک بکس جز بتقدیر خدا عزوجل ز آنگه از رزق تو فارغ شده اند و ز حیات تو و تو وقت اجل
وارث املاک اینجو سعد دین مسعود آنک عرضه خواهم داشتن در خدمت او شرح حال از خراسان چون نهادم پای در ملک عراق بود اول کس که کردم بر درش حط رحال راستی را نیک توجیهی بترحیبم بگفت آنچنان...
چون زلف بنفشه را صبا داد شکن دم بی می لاله رنگ گلبوی مزن خاصه بمضاحک اندر آمد بلبل وز خنده بماند غنچه را باز دهن
هر چند بود کعبه اسلام کنون در مرتبه از کنشت صد پایه فزون زنهار بدین نیز بخواری منگر کین هست هم از دایره کن فیکون
گر هست کسیکه حکم او هست روان پس هر چه کند بنده تو از بنده مدان فارغ شده اند از بدو از نیک جهان ممکن نبود وقوع تغییر در آن
در دیده دریا وشم آنجان جهان تا رسته دندان گهر کرد عیان رفت از پی گوهر طلبیدن دل من با قافله یی بسوی بحرین روان
مرجع اهل حیل مجمع تزویر و نفاق شرف دولت و دین قدوه اصحاب ضلال آن بدنیا شده مغرور چنان پندارد که بزرگی جهان جمله بمال است و منال با بزرگی کرم و خوی خوش ار حاجت نیست او بزرگیست که گر...
خواهم در زهد را ازین پس بستن بر تو به شکستن و بمی پیوستن ای دختر رز مادر عیسی شده یی بکری و بفرزند طرب آبستن
مرو ای ابن یمین گر دهد ایام ترا دو سه روزی دگر اندر وطن خاکی مهل هیچ اگر ز آمدن و رفتن خود با خبری جهد کن تا ندهی عمر بباد از سر جهل وقت را دار غنیمت که برفت آنچه برفت نخورد انده ن...
ماییم ز جور فلک آینه گون با آه دلی که سنگ ازو گردد خون روزی بهزار شب بغم میاریم تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون
میدهد دست فلک دولت اصحاب یمین بکسانی که ندانند یمین را ز شمال و آنکه او را چو خری توبره باید بر سر فلکش لعل به دامن دهد و زر بجوال
جان باید و نان و نان نباید بیجان آن باید و این وزین چه آید بی آن یا رب چو بفضل خویش جانم دادی نان نیز بده که جان نپاید بی نان
لعلت بشکر خنده همیبارد جان عکس رخ تو بدیده بنگارد جان جان ابن یمین بهر نثار قدمت دارد صنما ورنه چرا دارد جان
چون عاقبت الامر بباید مردن جز یکدمه را نگه نباید کردن گر تو غم نا آمده و رفته خوری ای بس غم بیهوده که باید خوردن
تا رفت ببرج آتشی کوکب من از لرزه بهم نیاید لب من خوشوقت تبم که درگه رنج مرا دلگرمی من نکرد الا تب من
ساقی بیا که موسم آب چو آتش است سرد است و می بموسم سرما درون خوش است بی آب آتشین منشین خاصه موسمی کز باد تند عالم خاکی مشوش است می ده بآن نگار که در نرد دلبری بر کعبتین حسن همه نقش ...
افسوس که رفت عمر و حاصل هیچ است حق داده ز دست و کار باطل هیچ است گر هست جز ابر عمل نیک و بهست پس حاصل امید تو ایدل هیچ است
یکچند چراغ آرزوها پف کن قطع نظر از جمال هر یوسف کن زین شهد یک انگشت بکامت در کش از لذت اگر محو نگردی تف کن
ای مونس چشم من خیال رخ تو وی دانه مرغ روحم خال رخ تو چون عاشق مهجور پریشان از چیست زلفین تو چون یافت وصال رخ تو
ای قبله عشاق جهان ابروی تو بردی دل خلق و دارد آن ابروی تو گر طالب صید دل مشتاقان نیست از چیست که افتاده چنین بر روی تو
هم کار دلم بجان رسید از غم تو هم آه بآسمان رسید از غم تو زین بیش مکن بریدن از من صنما چون کارد باستخوان رسید از غم تو