شمارهٔ ۵۷۴
ای صبح امید من چو شام از غم تو هرگز نزدم دمی بکام از غم تو گر بیتو میی میخورم از دلتنگی خونیست که میخورم مدام از غم تو

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
ای صبح امید من چو شام از غم تو هرگز نزدم دمی بکام از غم تو گر بیتو میی میخورم از دلتنگی خونیست که میخورم مدام از غم تو
نایی که سخن بود روان از لب او در نی شکر آمد بفغان از لب او لب بر لب نی نهاد و دم داد دمش تا گفت که آمدم بجان از لب او
ای گشته خجل زهره ز چنگ خوش تو صلح همه کس فدای جنگ خوش تو کو دسترسی فراخ تا بر دارم کام دل خویشتن ز تنگ خوش تو
از دولت مخدوم جهان و فر او با کام دلند مادر و دختر او مقنع بسر آن پسران برفکند مادر که جهان ملک بود دختر او
دانی صنما که بر چه سانم بیتو خونابه ز دیده می فشانم بیتو گر با تو بگیرندم و بردار کنند به زان بودم که زنده مانم بیتو
ای زلف ترا حلقه و خم تو بر تو وز خط برخت نیل و بقم تو بر تو باد سحری گفت بگل وصف رخت خون بر دلش افتاد ز غم تو بر تو
سحرگه چون برانگیزد ز خواب آهنگ میدانت بفال سعد بنماید قمر روی از گریبانت دهان غنچه از شادی بماند باز اگر گویم که با وی نسبتی دارد لب چون غنچه خندانت بهر مجلس که بنشینی هزاران فتنه ...
آنکس که دلم بدو تولا کردست وز طاعت غیر او تبرا کردست خوش داشت مرا تا بکنون و اکنون هم اسباب سعادتم مهیا کردست
فرزند حسن ایدل و جانم با تو گردون نگذاشت تا بمانم با تو هر چند که غایبی دلم حاضر تست هر جا که همی روم روانم با تو
ای نور دو دیده آن سزد مذهب تو گر منبع تحقیق بود مشرب تو آبستنی شب جهان میبینی خوشباش چه دانی که چه زاید شب تو
ای داده گلابرا خجالت خوی تو مستم ز هوای لب همچون می تو حقا که گرم دست دهد پی کنمش جز سایه کسی را که بود در پی تو
تا حسن رخ تو گشت پیرایه تو خورشید پناه داده با سایه تو برسایه بالای تو رشکم باشد من دور ز تو و سایه همسایه تو
ایخنده زنان بر مه انور رخ تو وی غیرت آفتاب خاور رخ تو در حشر که مشغولی هرکس بخودست دزدیده مرا نظر بود بر رخ تو
تا بر در آرزو بود منزل تو حل می نشود مسیله مشکل تو دلرا بهوس کاسه هر آش مکن تا جام جهان نمای گردد دل تو
ایدل کم این دیر کهن گیر و برو ترک فلک بیسرو بن گیرو برو نیک و بد تو پیشرو و رهبر تست زینپس پی معنی سخن گیرو برو
ای مفتی شرع مکرمت خامه تو افلاک مطیع رای خود کامه تو در شرع کرم رواست کاندر دو سه ماه یکبار ندید ابن یمین نامه تو
روزیکه نبد هیچ نشان من و تو دادند بهم قرار جان من و تو کامروز بجز میان تو با تن من یکموی نگنجد بمیان من تو
ایدل ز سخن آنچه مرادست آن گو جان تربیت است اهل سخن را جان کو از هر طرفی عنصریی خیزد اگر سلطان بنوازدش ولی سلطان کو
سبزه و آب روان باده گلگون بدست سرو قدی میگسار خوشتر ازین عیش هست مستم و امید نیست ز آنکه شوم هوشیار هوش نیاید بلی مست صبوح الست همچو رخت اختری دیده گردون ندید گر چه بگرد سرت گشت ز ...
ایعشوه دهان ترک شما کردم و رفت رخ سوی در سخا کردم و رفت چون بوی وفاتان نشنیدم همه را در لعنت ایزدی رها کردم و رفت
ای چرخ فلک هزار فریاد از تو آن به که نیاورد کسی یاد از تو سرگشته و با لباس محنت زدگان پیوسته از آنی که نیم شاد از تو
ای بس که جهان باشد و ما خاک شده ز آلایش تن روان ما پاک شده تن طوطی جانرا قفسی دلگیرست طوطی ز قفس جسته بر افلاک شده
ایدل تو مپندار بجانی زنده لطفیست الهی که بدانی زنده گر با تو بود جان بکجا دارد جای ور بیتو بود پس بچه مانی زنده
ایمهر رخ تو جای در دل کرده چشمت مدد جادوی بابل کرده آن رسته دندان چو درت گویی پروینست در آفتاب منزل کرده