شمارهٔ ۶٧٢
دلا در نیک و بد بی اختیاری چنین آمد ز بدو فطرت آیین بهر نیکی سزای آفرینی بهنگام بدی در خورد نفرین اگر خود فی المثل مقدار کاهیست که بر احسان همی یابند تحسین محاسب روز محشر چون کریمس...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
دلا در نیک و بد بی اختیاری چنین آمد ز بدو فطرت آیین بهر نیکی سزای آفرینی بهنگام بدی در خورد نفرین اگر خود فی المثل مقدار کاهیست که بر احسان همی یابند تحسین محاسب روز محشر چون کریمس...
ز آستانه جاه و جلال خسرو عهد که هست پایه قدرش بر اوج علیین خجسته حضرت شاهنشه زمین و زمان که تا زمان بود او باد شهریار زمین سپهر مهر فتوت جهان و جان کرم چراغ دوده آدم نظام دولت و دی...
سخن فرزند جان و بکر فکرست بهر نا اهل و دون نتوانش دادن چنین فرزند دشوارت دهد دست بود عیبی ز دست آسانش دادن سخن بکری بود پرورده فکر که بر جان میتوان فرمانش دادن چنین بکری ز عاقل نیس...
سفر نیکست بهر آنکه هر روز چه خوش باشد بنو جایی رسیدن مشرف گشتن از دیدار اصحاب رخ صاحبدلان هر جای دیدن ولی تلخست آن شربت که هر روز ز دست دیگری باید چشیدن
شبی بحجره خلوتسرای عقل گذشت ملول گشته ز اغیار و یار ابن یمین چو شد بحجره درون تازه تر ز بخت جوان نشسته دید یکی پیر کار ابن یمین چو یافت محرمش از پر دلی اساس نهاد شکایتی دو سه از رو...
ز ابن یمین پیام برای باد صبحدم نزد علاء دولت و دین آصف زمان دستور دین پناه محمد که خلق را بخشد بهر دمی چو مسیحا هزار جان خلق جهان بطاعت او سر نهاده اند هرگز کرا شدست مسلم چنین جهان...
ز هی سعادت من گر نسیم باد شمال که در ادای رسالت بود چو روح الامین رساند از من دلخسته مختصر سخنی بسمع اشرف دارای ملک و داور دین محیط و مرکز جود آن کریم دریا دل که در مکان کرم ذات او...
زندگانی بکنج عافیتی بیمشقت چو میتوان کردن پس چرا بر و بحر پیمایی ای سلیم از برای نان خوردن
ایدل اگر زمانه بصد غم نشاندت بنشین و صبر کن که صبوری دوای اوست با دور روزگار نشاید ستیزه کرد و آنکس که کرد اینمثل خوش برای اوست با ژنده پیل پشه چو پهلو همی زند گر جان بباد بر دهد ا...
عاشقان دیدار جانان خواستند قال مروا واتر کونی واتقوا چون برآن اصرار میکردند گفت لن تنالوا البر حتی تنفقوا
یارب این نکهت عنبر ز کجا می آید گر نه از صحن چمن باد صبا می آید معتدل گشت هوا وز اثرش عالم پیر خوش تر و تازه تر از عهد صبیٰ می آید گل به صد غنج رخ از غنچه برون می آرد وز طرب بلبل خ...
غیر این اصطرخ پر ماء معین کس نشان داد آسمانی بر زمین میوزد از روی آبش باد صبح میفشاند روح قدسی آستین میدهد از سدره و طوبی نشان بر کنار او درخت صف نشین مطربانش بر درختان میزنند شادی...
قلم را بر تبت فزون دان ز تیغ بود گرچه کم زو به نیروی تن قلم کار فرمای گر بایدت که باشی سر افراز هر انجمن نبینی که از بهر وجه معاش بمحتاج اویند هر مرد و زن فرا بیش یکمرد صاحب قلم بی...
که میبرد سخنی از زبان ابن یمین بسیف دولت و دین مفخر زمان و زمین سر اکابر آفاق عمده الوزراء کزوست زینت ملک و بدوست رونق دین بگویدش که ز بهر نثار مقدم تو مرا دلیست صدف وار پر ز در ثم...
که باشد آنکه رساند ز راه لطف و کرم رسالتی بجناب خدایگان از من کراست قدرت آن کین سخن فرو خواند بسمع اشرف سردار شه نشان از من امیر عالم عادل که به ز مدحت او کسی سخن نشنیدست در جهان ا...
گفتند چو هست رزق مقسوم زحمت چه کشی ز بهر جستن گفتم که بلی ولی ازین پیش گشتست حواله گه معین روزی یکی بمصر و شامست و آن دگری بروم و ارمن از بنده مبین تو این تکاپوی کین حکم خدای راند ...
گر ثواب و عقاب خواهد بود نیک و بد را مخیری پس ازین ور بد و نیک را جزایی هست زین دو هریک که بایدت بگزین یا نکویی کن و جزاش بیاب یا بدی کن سزای خویش ببین
مهر سپهر رفعت و دارای مملکت والا علاء دولت و دین آصف زمان دستور شرق و غرب محمد که خلق او همچون دم مسیح بود مایه بخش جان آنک از فروغ مشعله رای انورش پروانه ضیا طلبد شمع آسمان با عدل...
کسی که نیک نهاد آمد از بدایت کار ز خود چگونه پسند آیدش بدی کردن چو سیرت ملکی میتوان گرفت بجهد نشان همت قاصر بود ددی کردن بکوش در ره احسان که آن بود با حق تجارتی ز پی سود ده صدی کرد...
گفتم روم زیارت پیشینیان کنم باشد که راحتی رسد از روحشان بمن عقلم شنید و گفت که بنشین بجای خویش واندر خطر بهرزه مینداز جان و تن آخر زندگان بچه خلعت رسیده یی تا گسترند در قدمت مردگان...
گشتست طبیعت گروهی دایم دو زبان چو مار بودن در شیوه مکر و رسم تلبیس امسال بتر ز پار بودن چون زلف بتان ز فتنه جویی آشفته و بیقرار بودن دایم ز منی بسان حمدان برجستن و باد سار بودن زین...
ای سروریکه در ره مردی و مردمی رستم ترا مقابل و حاتم نظیر نیست گر زخم تیغ دست ترا خستگی رساند بشنو که هیچ عذر جز این دلپذیر نیست دست گهر فشان تو ابرست و تیغ برق هر جا که ابر خاست ز ...
ایا ای کریم الناس ان کنت تبتغی مداواه والهم فالخمر و الزمر لنا مجلس کالخلد خیرا و بهجه و رضوانه الساقی و کوثره الخمر اذلاح من وسط الزجاجه قهوه حسبت خلال الماء یتقد الجمر فان کرم ال...
یا رب از من خبری سوی خراسان که برد قصه درد دل من سوی درمان که برد سخن ذره که گوید بر خورشید فلک ناله بلبل شیدا بگلستان که برد کس ندانم که رساند بر جانان سخنم از گدایی سخنی بر در سل...