شمارهٔ ۶٩٠
مرا هفتاد و پنج از عمر بگذشت ندیدم آدمی از هیچ انسان نه از تحسین امیری گشت خرم نه از تهجین وزیری شد هراسان کرمشان گرچه باشد سخت دشوار ولی خست بودشان نیک آسان ستودمشان یکایک را بکرا...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
مرا هفتاد و پنج از عمر بگذشت ندیدم آدمی از هیچ انسان نه از تحسین امیری گشت خرم نه از تهجین وزیری شد هراسان کرمشان گرچه باشد سخت دشوار ولی خست بودشان نیک آسان ستودمشان یکایک را بکرا...
می نوش و شادباش و طرب کن که دمبدم نو مهره یی برآید ازین حقه کهن چیزیکه هست و بود و بود نیست غیر این این لوح اگر هزار پی آری ز سر به بن زای زبان عجز گره میشود چو ها در شرح آنکه هست ...
مرد نا آزموده را زنهار نه ثنا گوی و نه نکوهش کن گر برو اعتماد خواهی کرد اول احوال او پژوهش کن
مجلس دستور ایران است یا خلد برین کاندر او بر هر طرف بینی صفی از حور عین شاید ار فردوس اعلی خوانمش از بهر آنک از لب ساقی میش ممزوج شد با انگبین صاحب مجلس چو رضوان ساقیان مانند حور ج...
میندیش در حق مردم بدی که آری بلا بر سر خویشتن نبینی که رنج فراوان کشد که چاهی کند بهر من چاه کن بآخر چو چه را بپایان برد وی اندر تک چاه بینی نه من
ندانم از چه بکینم میان ببست سپهر چو هست بر همه آفاق مهر او روشن کدام مهر که از تیغ کین او نرهی و گر ز پوست بپوشی چو ماهیان جوشن گلی بگلشن نیلوفری چو من نشکفت بکام اهل دلی در جهان د...
نبود مهتری بروز و بشب باده خوشگوار نوشیدن یا طعام لذیذ را خوردن یا لباس لطیف پوشیدن من بگویم که مهتری چه بود گر بخواهی ز من نیوشیدن همگنان را ز غم رهانیدن در رعایات خلق کوشیدن
منت ایزد را که گردون گر که یکچندی مرا در جهان میداشت سر گردان بسان خویشتن از جهان بیرون نرفتم تا ندیدم عاقبت دشمنانم را بکام دوستان خویشتن من نه چون دونان برای نان چنین سر گشته ام ...
منم ابن یمین کالماس فکر من نکو داند ز هر نوعی گهر سفتن ز شوق و ذوق خواهد طوطی قدس غبار از گوهر نطقم بپر رفتن مهارت در سخن دارم ولی نتوان ز تاب آتش فکرت جگر تفتن بمدح آنکه باشد حاصل...
مقصد ز کاخ و صفه و ایوان نگاشتن کاشانه های سر بفلک برفراشتن گلهای دلفریب و درختان میوه دار در باغ و بوستان ز ره عیش کاشتن دانی چراست تا بمراد دل اندر آن یک لحظه دوستی بتوان شاد داش...
ساقیا برخیز کاکنون وقت می نوشیدنست موسم بستان و هنگام گلستان دیدنست ابر نیسانی ز بهر گریه بگشادست چشم غنچه لب بسته را زین پس گه خندیدنست گلشن حسن ترا گل هست و رنج خار نیست رخصتم ده...
از حکم ازل بهیچ رو مهرب نیست در عالم جان تفاوت مذهب نیست سر جمله یکی بود گراز حق نگری چون مورد جمله غیر یک مشرب نیست
دلدار مرا دید پریشان گشته واله شده و بیسر و سامان گشته با همنفسان خویش میگفت بطنز کین ابن یمینست بدینسان گشته
هر کو نظر افکند بر آن روی چو ماه حیران شد و میگفت که سبحان الله جز عارض و روی دلفروز تو که دید خورشید بزیر سایه طرف کلاه
زنهار در سرای خود پیوسته میدار بهر حال که باشی بسته دراز پی بستن است وینخوش سخنیست در بسته خداوند دراز غم رسته
او شاه منست و من مرا ورا بنده من خود همه اویم و بدو ماننده چون از لبش آب زندگانی خوردم مانند خضر همیشه باشم زنده
کو بخت که از جهان بیابم بهره وز گردش آسمان بیابم بهره نی نی همه کارها بکامم شده گیر کو عمر که تا از آن بیابم بهره
شاهی که بود نرم دل و آهسته باشد همه کارهای ملکش بسته گر خسرو سیاره جهانگیر شدست ز آنست که تیغ میزند پیوسته
شاها علم عفو تو افراشته به زینرو رمضانرا عدم انگاشته به آن گاو پرست سامری مذهب را با ناله لامساس بگذاشته به
تا داد بکدخدای دادار بچه چون من عزبی کجاست بسیار بچه لولی نیم اما بود اندر وطنم چون بنگه لولیان بخروار بچه
در عالم تحقیق کسی یابد راه کز وحدت کاینات باشد آگاه سرگشته مباش و گرد هر کوی مگرد معبود تو هر چه هست آنست اله
رویت که بر اوست مظهر لطف اله زیباست بر او سه نقطه خال سیاه کوبی من و توسه بوسه مشاطه حسن از عنبر تر نهاده بر صفحه ماه
ساقی قدحی در ده گر هیچ می ات باقیست کز سوختگی جانم در غایت مشتاقیست گر خادم مسجد را قندیل بکف بینم از شوق دلم گوید کاین ساغر و آن ساقیست معنی طلب از باطن بگذر زره ظاهر کاراستن صورت...
ایدل بدو نیک اینجهانی هیچست وینعالم بی ثبات فانی هیچست سر تا سر نقشها خیالیست بخواب از خواب در آی تا بدانی هیچست