شمارهٔ ۶۱۰
ای خجلت ماه ختنی جان منی وی غیرت سرو چمنی جان منی خود را وتر اقیاس کردم با هم نه دور ز من نه با منی جان منی

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
ای خجلت ماه ختنی جان منی وی غیرت سرو چمنی جان منی خود را وتر اقیاس کردم با هم نه دور ز من نه با منی جان منی
ای دور شب فراق آخر بسر آی وی نوبت روز وصل یکبار در آی گر عمر منی ایشب هجران بگذر ور جان منی ای نفس صبح بر آی
ایدل ز جهان جان بسلامت بردی از لوح ضمیر اگر طمع بستردی در دور فلک که کاسه صافی گردد هم ز اول خم همی دهندت دردی
ای بر چمن باغ هنر سرو سهی افسوس که کرد از تو قضا جای تهی پر قطره خونست مرا دل چو انار تا از تو بمن نمیرسد بوی بهی
آمد بعیادت برم آن سرو سهی چون یافت خبر که بس سقیمست رهی پرسید که آرزوی تو چیست بگوی گفتم که ندارم آرزو جز ببهی
ایخواجه تویی انک چو تو گرم روی در مردی ورادی نبود هیچ گوی دارم خرکی و هر شب از کاه دریغ جو خواهد اگر چه می نیرزد بجوی
ای جود ترا حاتم طی گشته رهی وی روی نموده از توام روز بهی هر چند که نان یافتم از دولت تو اما نتوانم که خورم نان تهی
آن بت که بود رخش بهارو باغی بر چهره نهاد چشم زخمش داغی آن داغ سیاه بر سپیدی رخش چون بر گل تر نشسته دیدم زاغی
ای جسته دوا از در هر بیماری تا چند ز تقلید تو در هر کاری گر صاحب افسری نیاری گشتن جهدی کن و سرمده فرا افساری
ایدل ز پی حطام دنیای دنی در خرمن عمر خویش آتش چه زنی بگذار بکام خود که خواهیش گذاشت ناکام از انکه هست بگذاشتنی
ساقیا چون گل شکفت از می پرستی چاره نیست صورتی بی جان بود کو وقت گل میخواره نیست نوعروس گل ز مهد غنچه می آید برون بالغ است آری ازین پس جای او گهواره نیست این زمان کز خرمی صحرا بهشت ...
از تاب جگر دوش روانم میسوخت خون دل و مغز استخوانم میسوخت میسوختم و اشک همی ریخت چو شمع و آن اشکم ازان بود که جانم میسوخت
از عمر ترا امید بر خور داری گر هست غم فقر بدل در ناری روزیکه دهد دست بشادی گذران شاید که دگر عمر چنان نکذاری
ایگوهر پاک از کدامین کانی کز غایت روشنی ز ما پنهانی حرمان ز وصال تو هم از غفلت ماست ما در طلب و تو در میان جانی
در صورت ما جمال خود می بینی در دیده ما خیال خود می بینی در سینه ما سرور خود می یابی در کسوت ما وصال خود می بینی
از حال من آگهی تو ای بار خدای و آن نیز توانی که ترا باشد رای گر جز تو کسی هست بدو راه نمای ور نیست پس این گره ز کارم بگشای
آن نور که کونین بیاراست تویی و آنشمع که پروانه از و خاست تویی پیدا ز تو شد هستی هر هست که هست وان هست که هستیش نه پیداست تویی
از درد دلم اگر خبر داشته ای زین به سوی حالم نظری داشته ای از بوی تو باز زندگی یافتمی گر بر سر خاکم گذری داشته ای
آمد ز چمن باد صبا مشکین بوی و آورد بمن از سمن و نسرین بوی نی نی غلطم بچین زلف تو گذشت ورنی ز کجاست در چمن چندین بوی
ایدل اگر آشفته یک یار شدی فارغ ز دو و از سه و از چار شدی از پنج و شش ار پای نهادی بیرون از هفت و هشت و نه خبردار شدی
از آب حیات سبزه انگیخته ای تا گرد بنفشه بر سمن بیخته ای همچون سرشانه شد دلم شاخ به شاخ تا سرمه بر آیینه چرا ریخته ای
ای بلبل گلشن فصاحت که تویی وی گوهر معدن صباحت که تویی طوطی شکر خای بود بسیاری لیکن نبود بدین ملاحت که تویی
شبی خیال تو بر من بصد دلال گذشت غلام خوابم از آنشب که آنخیال گذشت بر آمد از تتق غیب چون غزاله ز میغ بمن نمود رخ از دور و چون غزال گذشت چنان نمود مرا در نظر ز غایت لطف که پیش تشنه ت...
امروز کسی که شهره در شیر دلیست در ملک علی والی و در فقر ولیست از جمله خلایق ار بپرسند که کیست کویند سپهدار جهان عبدالعلیست