شمارهٔ ۶۵٧
بحق چار محمد بعز چار علی بحرمت دو حسن مقتدای جمله جهان بیک حسین و بیک جعفر و بیک موسی که بنده ابن یمین را ز بند غم برهان

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
بحق چار محمد بعز چار علی بحرمت دو حسن مقتدای جمله جهان بیک حسین و بیک جعفر و بیک موسی که بنده ابن یمین را ز بند غم برهان
بدرگاه عماد دولت و دین که هست ابن یمینش بنده از جان دو سه فصل از مهمات ضروری کنم معروض اگر داری سر آن بدان امید کاندر وقت فرصت کند معلوم رأی شاه ایران نظام ملک و ملت شاه یحیی که با...
بر تو پاشم ز بحر دانش خویش سخنی همچو لؤلؤ و مرجان بخت اگر یار و عقل رهبر تست بنگاریش چون الف در جان دشمنت را بهیچ رو منمای گرچه او دوست کام گردد از آن تشنه میباش از خضر میپذیر منت ...
بتعییر دی گفت با من یکی که میزیستی از نصیحت گران که پیری ترا در میان چون گرفت چرا از جوانی نیی بر کران شدت سر سپید و نشد از دلت سیاهی خال و خط دلبران بدو گفتم ای ساده دل اینقدر ندا...
با گوی گفت چو کان کای در هوای وصلت پیوسته کار قدم از بار غم خمیدن داری دمی سر آن کآیی برم اگر چه با من ترا نباشد آیین آرمیدن گویش چه گفت گفتا گر خوانی ار برانی از دوست یک اشارت از ...
بنزد زبده ایام قدوه الحکما سر افاضل عالم غیاث ملت و دین محیط مرکز علم و سپهر اختر حلم جهان لطف و کرم پیشوای اهل یقین که باشد آنکه پس از عرض صد هزار اخلاص بگوید این دو سه حرف از زبا...
شکن زلف یار پر شکن است ای بسا دل که زیر هر شکن است تا دلم را شکست طره او آهم از پای تا بسر شکن است سبزه خط بگرد عارض او بصفت طوطی شکر شکن است کس نیارد نظر برویش کرد ز آنکه خورشیدوش...
ایزدا مستحق عفو توأم ز آنکه من بنده را گناه بسیست نه تو خود را عفو همیدانی پس برین قول بیخلاف بایست عفو کردن پس از گناه بود بیگنه را بعفو حاجت نیست
انسبزه که گرد چشمه نوش تو خاست در صورت اگر چه طوطی شکر خاست لیکن چو بزیرد امن آتش دارد گه گه بگمان فتم که دود دل ماست
تزهدت فی الدنیا الدنیه کلها فمالی سوی نیل المعالی مطالب عشقت المعالی و التکرم مذهبی و للناس فیما یعشقون مذاهب
مرا خدای اگر عمر جاودان بدهد بجای هر سر مویم دو صد زبان بدهد بصد هزار لغت هر زبان سخن گوید چنانک داد فصاحت گه بیان بدهد بدان لغات درینمدت ار دلم خواهد که داد شرح شهنشاه کامران بدهد...
بنظم با تو بگویم بنای مصدر را که چند و چیست ذهاب و صهو بتست و لبان صراف و مدخل دگری خنق صفر بشری بغایه و سرقه فسق و کدره و حرمان سؤال و نشده و دعوی و رایه و مسغاه دخول و محمدت و شغ...
بچنگ شیر تن خویش را رها کردن ز مار و افعی در بادیه عصا کردن شراب ساختن از زهر قاتل و ز حمیم ز تف تیره و آب سیه غذا کردن بنوک هر مژه آتش کشیدن از دوزخ میان خون دل خویشتن شنا کردن کش...
پیام من که رساند چنانکه میگویم بسمع خواجه دنیا شهاب دولت و دین سپهر مهر فتوت جهان و جان کرم نظام دنیی و دین مفخر زمان و زمین بلند پایه بزرگی که نقشبند قضا نگاشت صورت قدرش بر اوج عل...
پریشان باد هر کو خاطری را ز فعل خویشتن دارد پریشان اگر بازی ز صیدی برکند پر پدید آرد قضا در هر پریش آن گروهی را که ایذا گشت عادت هزاران لعنت ایزد بر ایشان
جهان نزد عاقل نیرزد بدان که بارش نهی بر دل خویشتن توانی اگر دور باشی از آن که آسان کنی منزل خویشتن بجز یکنفس حاصل عمر نیست غنیمت شمر حاصل خویشتن ز نا جنس اگر نیستی بر کران بدست خود...
چون به سخن دم زند طوطی طبع خوشم کز شکر آرد به بار شاخ نبات سخن مرده صد ساله را زنده کند گر زند آتش طبعم بر او آب حیات سخن ز ابن یمین خیره شد چشم خرد کو چسان کرد چو عیسی به دم زنده ...
چهار چیز دهد آبروی مرد بباد باختیار مباش ای پسر مباشر آن یکی دروغ و دوم صحبت عوام الناس سوم مزاح و چهارم شراب برادمان
پیش اهل کمال نقصانست شاد و غمگین ز بیش و کم بودن وز پی حاصل امور جهان روز و شب در غم و الم بودن نزد دانا جمیع ملک جهان می نیرزد دمی بغم بودن
تاج فرق اهل دانش ای عروس فضل را حلقه گوهر کش طبعت نکوتر پیرهن وی ز رشک نفحه گلزار خلق فایحت گل دریده هر سحری تا پای از سر پیرهن آفتاب رأی تو چون سایه بر گیتی فکند کرد نیلی از غم او...
تریاق و ارقمست مرا بر سر زبان این قسم دشمنان بود آن حظ دوستان کمتر ز نحل می نتوان بود کان ضعیف هم نوش را محل شد و هم نیش را مکان بحریست خاطرم که چو برخاست موج او گاهی نهنگ و گه صدف...
عالم از حسن تو یکسر حسن آباد شدست بنده عارض تو سوسن آزاد شدست پیش صاحبنظران معجزه روح الله با وجود لب جان پرور تو باد شدست هندوی چشم ترا ترک فلک شاگردی کرد گویی که چنین رهزن و استا...
آن بت که حدیث دلبری قصه اوست مه در غم کاس از غم و از غصه اوست آورد و نهاد بیضه یی چندم پیش دل گفت سپیده را که اینحصه اوست
عشقبازی با چو تو معشوق کاری بس خوشست روزگار عشقت الحق روزگاری بس خوشست نوبهار شادمانی روزگار عاشقیست تازه بادا تا ابد کاین نوبهاری بس خوشست گر ملامتگو نظر در وی بچشم من کند داردم م...