شمارهٔ ۶۸
آن زخم که بر چهره جانان منست دردیست که پیوسته بدامان منست نی نی غلطم بر رخ او زخمی نیست آن زخم که دیده ایش بر جان منست

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
آن زخم که بر چهره جانان منست دردیست که پیوسته بدامان منست نی نی غلطم بر رخ او زخمی نیست آن زخم که دیده ایش بر جان منست
قبله جان طاق ابروی شماست ماه مهر افزای ما روی شماست از چه ره گیرد جهان قوس قزح گر نه جفت طاق ابروی شماست دیده صاحبنظر را بهترین سرمه یی خاک سر کوی شماست فتنه دور قمر دانی که چیست غ...
ایمظهر الطاف لطیفیت خوشست با همنفسان ذوق و ظریفیت خوشست برخیز و بیا و یک صراحی می ناب با خویش بیاور که حریفیت خوشست
بر وصالش یک نفس گر دسترس باشد مرا حاصل عمر عزیز آن یکنفس باشد مرا خواهم افکندن ز دست دل سراندر پای دوست گر زمن بپذیردش این فخر بس باشد مرا عاشقم بر روی جانان هر که خواهی گو بدان عش...
آنخواجه که سروریست بر خلق او را هست اطلس آسمان کم از دلق او را پیشش چو دوات هر که سر باز نشد بر زد چو قلم دوده سر از حلق او را
چیست آن آسیا که گردش او نه ز آبست و نه ز جنبش باد سنگ زیرین او همی گردد کس چنین آسیا ندارد یاد
وفات صاحب اعظم وجیه دین زنگی که چرخ پیر نبیند چو او جوان دگر بسال هفتصد و نوزده بد از هجرت شب دو شنبه و بیست و سوم ز ماه صفر
کشور حسن تو امروز بکام دل ماست خطبه در مملکت عشق بنام دل ماست صد چو لیلی بگه حسن کنیز رخ تست صد چو مجنون بگه عشق غلام دل ماست بر سر آتش سودای توأم سوخت جگر وینهم از کار بشولیده خام...
ان روی چو افتاب در چشم منست وانموی چو مشک ناب در چشم منست دیدم بگه زوال خورشید رخش زانلحظه هنوزم آب در چشم منست
گل جمال تو چون بر فراز سرو شکفت بر او چو سنبل زلفت هزار دل آشفت فروغ روی ترا خانه کی حجاب شود بگل چگونه توان نور آفتاب نهفت دهان تنگ تو یاقوت سفته را ماند در او دو رشته نهفته جواهر...
ای سرور عهد هرکه شمشیر تو بست شیر فلکش به زیر پالان چو خرست بدخواه تو خشک مغز و گندا چو کماست وز عمر چو باد بیزنش باد به دست
گر چه هر دم ز غمت بر دلم آزاری هست باشم اغیار اگر جز تو مرا یاری هست نشود دور ز تیغ تو که هرگز نکند بلبل اندیشه که اندر پی گل خاری هست گر خطت هست مزور سزد ایدوست از آنک خفته در سای...
از راحت روزگار جز نامی نیست بی رنج دلی یافتن کامی نیست صبحی ننماید از افق روشنیی کاندر پی آن تیرگی شامی نیست
گر دلم بردی به غارت قصد جان باری چراست ور نخواهی کرد خیری شور و شر باری چراست بر خراب آباد دل بار فراغ عشق بس از فراقت بر سر بارم دگر باری چراست با تو خورشید ار ز بی آبی کند دعوی ح...
این برشده دولاب که گردد پیوست گاهیش بلند بینی و گاهی پست هرچیز که هست نیست هرگز نشود و آن نیز که نیست هم نخواهد شد هست
گلهای نوشکفته بهر بوستان که هست پیش رخ تو خار نماید چنانکه هست با دود و آتش جگر و دل ز رشک تست هر لاله یی که باشد و هر ارغوان که هست گر بهر سرو سرکش تو نیست پس چراست در جویبار چشم ...
از روی تو با برگ سمن فرقی نیست وز قد تو تا سرو چمن فرقی نیست هر چند بشانه میکنی فرق دو نیم از موی تو تا مشک ختن فرقی نیست
گر مرا جان رود اندر پی جانان از دست وصل جانان نتوان داد بصد جان از دست مهر روی چو مهت رونق ایمان منست بدهم جان ندهم رونق ایمان از دست یک دل اهل نظر در همه آفاق نماند که نبردی تو پر...
ای آمده از جهان گزینم رویت وی برده بغارت دل و دینم رویت ترسم نبود که پیش رویت میرم ترسم که بمیرم و نبینم رویت
لعل شیرین تو پیرایه در عدن است زلف پر چین تو سرمایه مشک ختن است سرو تا بنده بالای تو شد از دل پاک بر زبان همه آزادی سرو چمن است بر زنخدان تو چاهیست که دل یوسف اوست جانم اندر غم او ...
ای کرده در آفاق روان جود توصیت وافکنده در افاق جهان جود توصیت در عهد تو هر کجا جهد برق امید چون رعد بر آرد پی آن جود توصیت
مشکین سر زلف تو که در پای کشانست در دل رگ سود است که پیوسته بجانست لعل تو ندا کرد که یکبوسه بجانی ز آندم دل سودایی من در پی آنست گر ز آنکه دلم را بود این بیع مسلم سودیست که سرمایه ...
آویختم ایجان دلکی در کویت از طاق دو ابروت بیکتا مویت تو جان منی و روشنست این همه را کز تست حیاتم و نبینم رویت
ما چو زلف و چشمت ای مهوش پریشانیم و مست جام نام و ننگ را بر سنگ قلاشی شکست گو مکن دیوانه را عاقل نصیحت بهر آنک هوشیاری ناید از مست صبوحی الست بر صوامع از صفای رویت ار عکسی فتد ای ب...