شمارهٔ ۷۸
انسان نه بدینصورت و شکل انسانست کین شکل ز آمیزش جسم و جانست آنی تو که جسم وجان من میگویند و آنچیز که هر چه هست آنست آنست

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
انسان نه بدینصورت و شکل انسانست کین شکل ز آمیزش جسم و جانست آنی تو که جسم وجان من میگویند و آنچیز که هر چه هست آنست آنست
مرا ترکانه چشم او به مستی گر جفاها گفت چرا در تاب شد زلفش جفا گر گفت ما را گفت بت شیرین سخن گرچه جوابم تلخ گفت اما ز جان خوش تر همی آید دلم را ز آنکه زیبا گفت لب و دندانش را هرکس چ...
آن بت که سروردل و نور بصرست معنیش یکی و در هزاران صورست از وی چه نشان دهم که از غایت لطف چون آب بهر جاش نشان دگرست
تا بر آنقامت و بالا نظر افتاد مرا بس ملولست دل از سرو و زشمشاد مرا در هوای لب شیرین تو ایخسرو حسن شد بتلخی ز بدن روح چو فرهاد مرا تا رقم بربقم از نیل صبوحی زده یی دیده شد در هوسش د...
ای ساقی گلرخ بیار آن آب آتش فام را غایب مدار از دست می در بزم خسرو جام را آن خسرو خسرو نشان توکال قتلغ کز فلک ناهید بهر مطربی آید به بزمش نام را
مشکلی آمدست در پیشم عالمی کو که حل تواند کرد باز گوید که چیست انسانی که نه خنثی و نه زنست و نه مرد همچو سایه نشسته در خانه گشته چون آفتاب عالم گرد
هفتصد سال و سه و بیست ز هجرت رفته با چهار آمده ایام جمادی الاولی چار شنبه بگه چاشت ز حد کهور بدش علاء دول و دین بجوار مولی
ماه عیدست این ندانم یا خم ابروی دوست روز نوروزست تابان در جهان یا روی دوست آفتاب از روی چون مهرش مثالی روشنست لیک طغرایی ندارد چون خم ابروی دوست صبحدم نرگس چو چشم از خواب مستی برگش...
آنکس که جهان زوست جهان خود همه اوست جانانش همیخوانم و جان خود همه اوست خیزد شرر از آتش و چون در نگری روشن شودت ازین که آن خود همه اوست
نه هر گیاه که در باغ رست شمشادست نه هر درخت که پیر است سرو آزادست نه هر که را لب چون شکرست شیرینست نه هر که کوه تواند برید فرهادست هزار فکر دقیقست فکر بکر اینجا نه هر که لوح تواند ...
انکس که ازوست نیش نوشم هم ازوست زانکس که سکون ازوست جوشم هم ازوست وانکس که ز دست اوست خاموشی من چون نیک نگه کنی خروشم هم ازوست
هرگز از یاد نخواهد شدنم صحبت دوست کی فراموش شود چون همه هستی من اوست بی سهی سرو و سمن سای تو ایجان جهان همچو اوراق دلم خون جگر تو بر توست تا برفتی ز برم در نظرم قامت تو راست مانند ...
ایدل طلب دوست گرت عادت و خوست بیرون مبر از خویش پی اندر پی دوست او جز من و من جز او نه ورحق طلبی من من نیم انکس که منم اوست که اوست
هنگام نو بهار و لب جویبار و کشت دریاب ساقیا که تو حوری و این بهشت بر بند همچو نی کمر اندر هوای عشق از خاک جم بزن بسر خم کلاه خشت گر جام زر کشم ز کف یار سیمتن عیبم مکن که از ازل این...
ایدل طلب کار جهان چیزی نیست خوشباش که بسیار جهان چیزی نیست هر سود و زیان کز اوست شادی و غمت در رسته بازار جهان چیزی نیست
هر کجا صاحبدلی آزاده و فرزانه ایست در هوای زلف چون زنجیر او دیوانه ایست تا نپنداری که آن خال است بر رخسار او از سویدای دلم بر خرمن مه دانه ایست آبحیوان پیش لعلش خاکساری بیش نیست در...
آنم که فلک بنده مطواع منست دیو از حشم و پری ز اتباع منست من فخر بدینعالم خاکی نکنم چون عالم قدس جمله اقطاع منست
هر سحر بی شام زلفین تو ای حورا صفت چشمه چشمم پر از گوهر شود دریا صفت روضه رضوان فروغی از شعاع روی تست من نمیدانم جز اینت ای بت زیبا صفت لؤلؤ کافور وش چون سر فرا گوش تو بود غیرتم بگ...
ایخواجه اگر سپهر دون برکشدت چندان بود آنکه خوش خوش اندر کشدت زآن پس بتن ار چو کوه خارا باشی ماننده کوه تیغ بر سر کشدت
هرکه با زلف تو اندر دام نیست همچو من پیوسته بی آرام نیست گر چه باشد سرو همبالای تو راستی را چون تو با اندام نیست چشم نرگس دل نیارد کرد صید زآنکه چون چشم خوشت بادام نیست با تو جز خو...
آنمه سوی ما چون نظر سعد نداشت با ما ز تحملات چیزی نگذاشت خوشوقت دلم که گفتم انگار نبود بر لوح ضمیر نقش انگاشت نگاشت
یا رب این پسته شیرین چه شکر گفتارست و آن چه شکل است و شمایل چه قد و رفتارست زهره شد ماه شب چارده را حلقه بگوش یا بنا گوش چو سیم و گهر شهوارست بسکه در پای گل از حسرت او خار شکست تا ...
ای لعل لبت مایه ده آب حیات بوسی بده از نصاب حسنت به زکات دامن ز من اندر مکش ای جان و جهان کز صحبت چوب بید نگریخت نبات
یا رب این بوی خوش از روضه رضوان برخاست یا نسیم سحر از ساحت بستان برخاست یا ز چین سر زلفین چو شام بت من صبحدم باد صبا غالیه افشان برخاست بوی پیراهن یوسف مگر از جانب مصر از پی راحت ی...