شمارهٔ ١۶١ - قصیده عیدیه
نو گشت ماه عید به یمن و مبارکی ساقی بیار باده گلرنگ رادکی در بزم خسروی که گه نشر مکرمات طی کرد ذکر حاتم و یحیی برمکی سلطان وجیه دولت و دین آنکه در کفش آید ز برگ بید گه کین بلا رکی ...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
نو گشت ماه عید به یمن و مبارکی ساقی بیار باده گلرنگ رادکی در بزم خسروی که گه نشر مکرمات طی کرد ذکر حاتم و یحیی برمکی سلطان وجیه دولت و دین آنکه در کفش آید ز برگ بید گه کین بلا رکی ...
من نگویم که از فواید تو هر زمانی دو صد فتوحم نیست یا که لطف مسیح خاصیتت مدد زندگی و روحم نیست وعده تو وفا شود لیکن صبر ایوب و عمر نوحم نیست
از من ای باد صبا لطف بود گر سحری ببر خسرو آفاق رسانی خبری قدوه اهل کرم یونس طاهر نسب آنک بحر و کان را نبود با دل و دستش خطری آن عطا پاش که همتاش بصحرای وجود نارد از کتم عدم مادر ار...
مرا بدرگه دولت پناه سرور عهد که با جلالت قدرش سپهر اعلا نیست امید عاطفت آورد ز آنکه میگفتند که در جهان بفتوت کسیش همتا نیست بلی ز هر چه شنیدم هزار چندانست ولی چه سود کز آن هیچ بهره...
منم ابن یمین ذاتی که او را هزار و یک چو بشماری صفاتست چه میگویم صفت گر باز خواهی صفات حضرت من عین ذاتست منم آن چشمه کزوی می تراود نمی کان نم بنام آبحیاتست توهم این وصف داری گر بدان...
مدتی در طلب مال جهان کردم سعی تا بآخر خبرم شد که ز نفعش ضررست عوض هر چه بمن داد فلک عمر ستد نکند فایده فریاد که اینش هدرست عمر ضایع شده و مال نماندست بجا انده عمر کنون از همه غمها ...
مرا نیمه نانی که در خور بود بدست آورم از ره دهقنت چو دو نان نخواهم نمودن دگر برای دو نان پیش کس مسکنت من و گنج آزادگی بعد از این زهی پادشاهی زهی سلطنت
مردمان با یکدیگر دایم نزاعی میکنند از برای آنک دارند از دگر کس عاریت من ندارم با کسی در سر نزاع از بهر آنک بی گمان داند که باید داد وا پس عاریت گر پلاسی باشدم بیزحمت و تشویش خلق عا...
مرا بلبل طبع شیرین نفس کز آواز او عقل مدهوش گشت زبانی که وقت نوا میگشاد فرو بست و یکسر از آن گوش گشت که اندر خزان مشیب اوفتاد بهار شبابش فراموش گشت نبیند گل خرمی ز آنسبب زبانرا فرو...
مطبخی ایست ناگوار مرا شهره گشته بآش پختن کست تا بشام از سحر بود بنگی وز سحر تا بشام باشد مست هر چه از مایعات یافت بریخت و آنچه از جامدات جست شکست گر بقبض آورد عصای کلیم ور بود سوی ...
آن شهنشاهی که از تأثیر جود عام او هر چه باشد آرزوی دل بچنگ آید مرا کسوت امید را در دستگاه او زدم بر خم نیل فلک تا خود چه رنگ آید مرا دی یکی میگفت تو زیعیت هست اندر حساب گفتمش در سر...
همچو صبح آمد رسولت پیش من پس باز شد ظلمت اندیشه ها زینحال فالی ناطق است پس بدانستم که بی شک نزد من آیی از آنک پیشرو خورشید را پیوسته صبح صادق است
تا نسیم مهرگانرا زرگری آیین شدست لعبتان باغ را زیور همه زرین شدست نارون از برف همچون قبه کافور گشت ابر از باران بسان گنج در آگین شدست ابر چون کافور سوده میفشاند بر چمن عقل داند کز ...
فلک با ما سر یاری ندارد بجز میل دلا زاری ندارد ز پهلوی من این گردون بیمهر جز آهنگ جگر خواری ندارد چه بیدادست یا رب چرخ گردان که کاری جز ستمکاری ندارد دلم از وی چو زلف و چشم خوبان ب...
ای دل ار خواهی گذر بر گلشن دارالبقا جهد کن کز پای خود بیرون کنی خار هوا ور نمیخواهی که پای از راه حق یکسو نهی دست زن در عروه وثقای شرع مصطفی راه شرع مصطفی از مرتضی جوزانکه نیست شهر...
عطا میخواست از من ماهرویی بگفتم جان ز بهر تست ما را ولی باید ز فرمان سر نتابی که این معنی بود قلب عطا را
ای سایه خدای تویی همچو آفتاب با خاص و عام بر سر اظهار تربیت گرد بسیط خاک فلک دورها بگشت قادر نیافت کس چو تو برکار تربیت مهر ترا مهندس فکر تو دوختست بر هر دلی که هست ز مسمار تربیت م...
مرا گریه چشم کافی چو نیست در اندوه لعل مرصع به یشم بگرمابه از بهر آن میروم که تا گریدم جمله اعضا چو چشم
گرت از شهد و شکر ذوقی هست چیست بی چاشنی معنی هیچ کاغذ خام شکر پیچ بود کاغذ پخته بود معنی پیچ
ایدوستان بکام دلم نیست روزگار آری زمانه دشمن اهل هنر بود رسمیست در زمانه که هر کم بضاعتی رتبت بسیش ز اهل هنر بیشتر بود دریا صفت که منصب خاشاک اندرو بالای سلک گوهر و عقد درر بود سهل...
الهی مرا چون سرای سپنج سرانجام باید بغیری سپرد ازین منزلم اندک اندک مبر که خوش مرد آنکو بیکبار مرد نخواهم حیاتی که مر شخص را گر انسان بود زنده نتوان شمرد سعادت رفیق کسی کرد حق که ا...
ایدل اگر روزی دو سه دنیا نباشد بر مراد خوش باش کاحوال جهان زانسانکه آید بگذرد کار جهان برقی بود بر تیرگی رخشان شده خوش در نظر آید مرا چون رخ نماید بگذرد بگذار گیتی را و زو بگذر چو ...
اتفاقم شب دوشین بوثاقی افتاد کاندرو بود حریفی صنمی حور نژاد من و او بر صفت وامق و عذرا با هم کرده از اول شب خلوت و عشرت بنیاد ناگه آن چارده شب ماه بتم را در سر هوس باختن یک ندبی نر...
ایدل ایام مستیت بگذشت بعد از اینت بهوش باید بود از کدورات شیطنت رستی با صفای سروش باید بود سوی شیبت چو روی تاختن است خیر را سخت کوش باید بود سرفکنده چو نرگس اندر پیش همچو سوسن خموش...