بخش ۷۳ - اذن رزم خواستن حضرت عباس از امام علیه السلام و گفتگوی ایشان - الهامی کرمانشاهی | ناهیدبخش ۷۳ - اذن رزم خواستن حضرت عباس از امام علیه السلام و گفتگوی ایشان
الهامی کرمانشاهیچو رفتند اخوان و یاران شاه
به سوی پیمبر ازین دامگاه
سپهبد دلش از غم آمد به درد
نگه کرد لختی به دشت نبرد
زمین را پراز باره و مرد دید
هوارا پر از قیرگون گرد دید
زهر سو درخشان درفشی به پای
جهان پر ز بانک تبیر و درای
زبسیاری درع و شمشیر و خود
زمین همچو دریای آهن نمود
تن پر دلان خفته در خون و خاک
زمانه هراسان زمین سهمناک
زیکسو خداوند دین بی پناه
ستاده به میدان آوردگاه
زده تکیه بر نیزه ی بیکسی
پی کشتنش نیزه داران بسی
نمانده کس از جان نثاران او
به خون غرقه خویشان ویاران او
نمانده به جا جز علی اکبرش
به گردون برآورده بانگ عطش
به خود گفت هنگامت آمد فراز
یکی چاره از بهر رفتن بساز
بباید شدن لابه گر پیش شاه
به سودن همی چهره بر خاک راه
زدن بوسه بر دست و پا ورکاب
به رخساره از دیده بارید آب
رها گردی از رنج این روزگار
بگفت این و از دیده شد اشکبار
فرود آمد از کوهه ی بادپای
بگفت ای نگهبان هر دو جهان
رها گردم از بند رنج و غمان
به راه تو جان دادنم دیر شد
تو تنها به خون خفته اخوان من
نیاید به کار این تن و جان من
نخواهم به گیتی به پیکر سرم
مراجان ازآن داده پروردگار
که در خاک پای تو سازم نثار
چسازم که نبود مراغیر از آن
تو این مختصر پیشکش در پذیر
مخواه از در قرب حق دوری ام
که تا خون اخوان خود زین سپاه
وزان پس ببخشم ترا جان خویش
شهنشاه چون گفت او را شنید
فرو ریخت از دیده اشک روان
رخی پرتو افکن چو ماه تمام
دو دست ازن دوزانو برآویخته
تو گفتی که شیر خدا بود وبس
وزان پس بدو گفت کای ارجمند
علمدار و پشت و پناهم تویی
درین کارزارم تویی یار وبس
مددکار و غمخوار و فریاد رس
دل دشمنان از تو دارد هراس
تو تاهستی ای شیر دشمن شکار
تو چون کشته گشتی اسیرش کنند
شود بی تو وارون سر و تخت من
به من آسمان بی تو موید همی
فرستم چسانت سوی تیغ و تیر
به مرگت ندارد دلم توش وتاب
ابوالفضل بالا خم آورد و گفت
تو خود این بلا خواستی از نخست
کی ام من که باشم نگهبان تو
ترا من برادر نی ام بنده ام
از آن مادرم را خدای آفرید
که از وی چو من پوری آید پدید
که درپای تو جان فشانی کنم
برفتند یاران و گاه من است
جهان بین آنان به راه من است
هماورد خواهد به بانگ بلند
نماند به جز شاه وفرزند شاه
نشاید که من بنگرم خیر خیر
رود شاه من پیش شمشیر وتیر
به ناچارت ارجنگ بایست جست
یکی جرعه ی آب از این سپاه
که نوشند این خردسالان بخواه
زلب تشنگی های این گل وشان
همان از عطش ناله ی زارشان
دراین پهن میدان به بانگ بلند
مراین قوم راساز خاطر نشان
هم از باب و مام و زفرخ نیا
هم از آب اگر بر نیارند کام
چو پاسخ شنیدی بدینسو گرای
کز آن پس ببینم که برچیست رای