بخش ۶ - شنیدن سیدالساجدین استغاثه ی امام و سلطان دین را و عزم یاوری کردن
الهامی کرمانشاهیپناه جهان سیدالساجدین
امام چهارم شهنشاه دین
برون آمد از خیمه چون مه ز میغ
به دستی عصا و به دستیش تیغ
ز بیماری افتان و خیزان همی
به درد پدر اشکریزان همی
نوان می خرامید لبیک گوی
زبان شاه گوی و روان شاه جوی
چون آن شاه را ام کلثوم دید
سرآسیمه از خیمه بیرون دوید
بدو گفت جانا کجا می روی
بدین ناتوانی چرا می روی
تو بیماری اندر تنت تاب نیست
بدو پاسخ آورد شاه و گریست
که ای عمه بنگر که در رزمگاه
بود یکتنه باب من بی سپاه
همی یار خواهد کسش یار نیست
یکی حق پرست و مددکار نیست
بهل تا روم جان فدایش کنم
سر خویش برخی به پایش کنم
پدر را پسر یار و غمخوار به
به پیکار دشمن مددکار به
