بخش ۳۱ - تیر زدن ابوالحنوق بیدادگر
الهامی کرمانشاهییکی پیک پیکان اجل سوی او
دوانید کای شه نوانی مجو
دل آرام را چشم بر راه توست
همه کار وصلش به دلخواه توست
بدان تیر از ترکش بوالحنوق
که بد رسته تخمش ز آب فسوق
بیامد نشست آن سه شاخ اژدها
به جایی کزو مهر جستی بها
ز پیشانی پاک شه سیل خون
روان گشت بر روی خورشید گون
شهنشه چو آن تیر بیرون کشید
همه ریش و رخسار در خون کشید
برآورد سر گفت ای کردگار
تو می بینی این مردم زشت کار
که از راه تو روی برکاشتند
چه ها بر من از بد روا داشتند
