بخش ۳۶ - هجوم لشگر مشرکین بر سر سلطان دین و افتادن آن حضرت از زین بر زمین
الهامی کرمانشاهینهاد آن گهی دست بر روی دست
نگه را به یال تکاور ببست
چو از شاه شمر پلید این پدید
ز شادی دل تیره اش بردمید
بگفت ای سپه کارما شد به کام
که تیغ علی ع رفت اندر نیام
بتازید ایدون به قتلش همه
میارید بر دل دگر واهمه
به هر سو بدو تیغ و خنجر نهید
به زودی از این درد سر وارهید
سپاه بد اختر زگفتار او
زهر سو بدان شه نهادند رو
گرازان چو دیدند بازوی شیر
به زنجیر گشتند بر وی دلیر
به تیر و به شمشیر وگرز گران
به زوبین و سنگ و به تیغ و سنان
زدندش بر آن پیکر نازنین
ز خونش بشد لعل خاک زمین
