بخش ۵۷ - اسب تاختن ده سوار بر اجساد پاک شهیدان - الهامی کرمانشاهی | ناهیدبخش ۵۷ - اسب تاختن ده سوار بر اجساد پاک شهیدان
الهامی کرمانشاهیپس از غارت خیمه ی شهریار
ز لشگر سپهدار بد روزگار
گزین کرددونی بداندیش و گفت
یکی آرزو دارم اندر نهفت
برآید اگر از شما کام من
روان برشما گردد انعام من
بتازید بر پشت اسبان سوار
زده نعل نو برسم راهوار
بکوبید با نعل تازی سمند
تن کشتگان را به هم بند بند
به فرمان او ده نفر روسیاه
برفتند و کردند دین را تباه
تنی را که همسنگ تنزیل بود
بر و پوشش از پر جبریل بود
خورش یافته از زبان رسول
تن و جانش از جسم و جان رسول
همه استخوان اندران ریز ریز
شگفتا که صندوق رخشنده مهر
چو سودمند آن قوم ناهوشمند
سر بخت خود را نگون ساختند
که ما را سزد گنج ها پای رنج
بدیشان بگفتا بد اندیش مرد
که از دل نشد آتش کینه سرد
کز ایشان نماند به گیتی نشان
بباید که این لشگر کینه خواه
بر ایشان بتازند فردا پگاه
که بر جا نماند به جز نامشان
بپیچید بر خویش و بگریست زار
که آثار مرگ از رخش شد پدید
چو بانوی خود را چنان فضه دید
زاندیشه خود را جگر خون مساز
نه چندان زبونیم و بیچاره ایم
به سالی سفر را به دریا نشست
برآمد یکی موج و کشتی شکست
در آن دشت بنهاد سر با شتاب
هژبری درآن خفته چون گاومیش
بر او راه بست آن گرسنه هژبر
تو را خون یاران او شد حرام
ز گفتار او شیر شد لابه گر
به پشت خودش بر نشانید و تفت
به آباد بومش رسانید و رفت
مرا نیز دوش اندر اینجا به گوش
بگویم بر او حال شه مو به مو
که او پاسبانی کند تا پگاه
بدان کار بانو چو دستور داد
بشد فضه سوی نیستان چو باد
بیامد دمان تا به بنگاه شیر
چو خفته هیونی و رنگش چو قار
سرش کوه آسا دهان همچو غار
که با زاده ی شیر یزدان چه رفت
چه خسبی به یاریش بشتاب تفت
مهل تا که این قوم ناهوشمند
مهل تا که این قوم ناهوشمند
به گفتار او دد فرا داد گوش
شده مویش از خشم همچون سنان
خروشان و گریان چو ابر سیاه
بر کشته ی شاه دین چون رسید
تن بی سرش را به خون غرقه دید
بر و سینه و چهر و چنگال و یال
به چنگال و دندان هم تیرکین
خروشان و جوشان چو غرنده ابر
که می گشت گریان به گرد امام
بر و یالش از خون شه لعل فام
بسا اسب کافکند از خود سوار
سواران از آن شیر ترسان شدند
سر مرد بد گوهر آمد به زیر
مر این راز پوشیده دارید نیز
گذشتند ناچار از آن کار زشت