بخش ۸۱ - بی ادبی نمودن ابن زیاد بد - الهامی کرمانشاهی | ناهیدبخش ۸۱ - بی ادبی نمودن ابن زیاد بد
الهامی کرمانشاهیچه دندان و لب آنکه خیرالبشر
بدان بوسه می داد شام و سحر
چه لب ها که بوسید روح الامین
ز روی نیازش به عرش برین
یکی پیر بود اندر آن انجمن
ز یاران پیغمبر موتمن
که او بود زید ابن ارقم به نام
بسی برده سر با رسول انام
چو دید از بد اندیش آن کار زشت
بشد خشمگین بیمش ازدل بهشت
خروشید و گفتا به بیدادگر
که آخر بکن شرمی از دادگر
مزن چوب بر لب چنین شاه را
زماهی مکن تیره تا ماه را
که من خود بدیدم ز حد بیشتر
همی زد بدان بوسه خیرالبشر
کجا می توان زیر چوب تو دید
بگفت این و بگریست پس زار زار
غو گریه برخاست از هر کنار
تو را چشم بی گریه هرگز مباد
چو پیری رسد راست قد خم شود
بگیرند از این بی خرد پیکرت
بدو پیر گفتا که ای نابکار
تو را گر بد آمد زگفتار من
به جانت زنم آتش از این سخن
حسن ع راواین کشته ی پاک را
به زانو نشاند از یمین و یسار
من این هر دو نوباوه ی خویش را
کز این دو بدارند دست زبان
چنان دادن که آزرده جان مرا
تو اکنون چنان دان که با چوب کین
برون رفت گریان از آن انجمن
چه بد برشما از پیمبر رسید
همه دوده و خویش و پیوند او
زمانی بدان روی و مو خیره شد
یکی هول از آن بردلش چیره شد
نماند ایچ نیرو در آن بد نهاد
سر پاک شه را به زانو نهاد
چکید از سر شه یکی قطره خون
همی تاکه بد زنده بد درد ناک
وز آن بوی بد آمدی بر مشام
نهادی برآن مشک هر صبح و شام
چو گندی که آمد ز زخم هیون
بد اختر بشد تیره زان دستبرد
به دست اندرش بود یک تیغ خرد
نگویم بدان تیغ با شه چه کرد
دل مصطفی ص را نیارم به درد
حرم را سپس گفت آن بد گمان
برد جا به زندان دهد روزبان
به نزدیک مسجد یکی خانه بود
بسی سال بود آن که ویرانه بود
درآن خانه آل علی ع را مقام
بدادند چون شد جهان نیلفام
به کاشانه ی چرخ برگرد ماه
هم آغوششان یاد جان های پاک
خورش خون دل بو و بستر زخاک
نه درجسم تاب و نه درچشم خواب
دلا خویش را خوش به گیتی مساز
که او بد نواز است و نیکوگذار
که او بد نواز است و نیکو گداز
که این باغ را نیست جز رنج بر
شنیدی که با آل حیدر چه کرد
مراین چرخ پر فتنه ی گرد گرد
به ویرانه جا داد آن را کز اوی
شد اینگونه گردنده و تیز پوی
چو با داور خود چنین کرد کار
یکی گوش بگشا بر این داستان
که گیتی چه ها کرد با راستان
ز زندان مغرب چو کرد آفتاب
سوی کوی و بازار مشرق شتاب