بخش ۸۷ - منزل دادن سپاه اهل ستم - الهامی کرمانشاهی | ناهیدبخش ۸۷ - منزل دادن سپاه اهل ستم
الهامی کرمانشاهیدهی بود آباد در پشت کوه
سپردند ره سوی ده آن گروه
بدند اهل آن ده یهودی تمام
بزرگش غریر بن هارون به نام
به نزدیک آن ده سپاه ستم
بماندند با آن اسیران غم
شبانگه که گردون پرند سیاه
بپوشند و بیرون شد از پرده ماه
مگر شهربانوی جفت امام
کنیزی ورا بود شیرین به نام
رخی داشت محجوب و گفتار گرم
تو گفتی مگر آفریده ز شرم
مه رویش آنگونه تابنده بود
که شیرین ارمن برش بنده بود
ببخشیده بد بانویش بر امام
ورا کرده آزاد شاه انام
گذشته از آن یافته آن کنیز
دراین روز با دیده ی اشکبار
بگفتا که ای بانوی غم نصیب
غم تو مرا برده از جان شکیب
چو تو دختر شاه و والای شاه
که حکمش روان بود بر مهر و ماه
در این جامه ی کهنه پوشیده تن
سزد خون بریزم ز بیننده من
شود خون دلم همچو لعل مذاب
فرو ریزم از دیده یاقوت ناب
از آن زیب و زرکان زمان داشتم
کنونم بفرمای تا شب به پاست
شوم سوی این دژ که نزدیک ماست
برای تو ز آن زیور و زر که هست
یکی جامه ی نو بیارم به دست
چو دستوری اش داد بنمود راه
سوی کوه سر همچو تابنده ماه
چو نزدیک دروازه ی دژ رسید
که باشم دمی باز گردم به جای
به پشت در دژ بد آن دم عزیر
بگفتا که ای زن چه خواهی زخیر
که بر داور دین پرستنده ای
بگفتا همانم که گفتی تو نیز
گمانم به شه بنده ای ای عزیز
چو بشنید این در به رویش گشاد
سوی خان خود برد خندان و شاد
بدو گفت شیرین که ای راد مرد
ز نام منت برگو آگه که کرد
تو را خود چه نام است و آیین کدام
شناسا چه سانی به حال امام
که دارند جا اندر این سخت کوه
عزیرم بود نام و اصلم کریم
از این پیش بودم به دین کلیم
در این شب چو شد دیده ام گرم خواب
یکی بود هارون و دیگر کلیم
که بودند از درد و غم دل دو نیم
برهنه سر و پا چو ابر بهار
به رخساره گان از مژه اشکبار
بگفتم که این پادشاهان پاک
دل پاکتان از چه شد دردناک
محمد ص که ما بنده گان وی ایم
به جان از پرستندگان وی ایم
کسی را گزیده است در روزگار
که ما هر دو هستیم در دین او
تو نیز ار بخواهی شوی رستگار
بدان شاه ابرار ایمان بیار
بگفتم نشان اندر این کار چیست
که دام مر این خواب از اعلام نیست
سبکرو به دروازه ی دژ شتاب
خجسته کنیزی است شیرین به نام
که آزاد گشته است او از امام
بر او برگشا در به خانه بیار
بکن با وی آن نیکویی کان سزد
که او از ازل بر تو شد نامزد
سپس ساز او را به خود رهنمای
به هر چت که او گوید ایمان بیار
سلامش کن آنگاه با اشک و آه
وز آن پس زما گوی او را درود
که در پاسخت لب بخواهد گشود
چو گردید بیدار چشمم ز خواب
به دروازه ی دژ گرفتم شتاب
همان لحظه بانگ تو آمد به گوش
ببرد از سرم آن صدا عقل و هوش
تو اکنون برو سوی بانوی خویش
به وی بازگو هر جت آمد به پیش
شنید این چو شیرین از آن کوهسار
بدو گفت آن دیدنی ها که دید
هر آنچ از عزیر یهودی شنید
سحرگه چو از کوه بنمود چهر
عزیر از بر کوه چون تند سیل
سوی خیل خونین دلان کرد میل
که آن نذر خود را به پایان برم
به هریک یکی جامه ی نو بداد
برشاه بیمار و گفت ای جناب
مر این هدیه از این رهی در پذیر
شهنشه بدو داد ایمان به یاد
از آنجا بیامد سری پر ز شور
زبان در ارنی چو موسی به طور
به نزد سر شاه و او را بدید
نه موسی صفت لن ترانی شنید
تو را گفته موسی و هارون درود
لب شاه چون غنچه از هم گشود
به موسی و هارون ز پروردگار
چو از لعل شه آن سخن ها شنفت
بنالید و زارید و آنگاه گفت
رهی را به این بنده بنما شها
کز آن راه گردم ز غم ها رها
از این بنده راضی شود کردگار
شوم در دو گیتی از آن رستگار
که این پاکدین مرد بگزیده خو
ز تو گشت خوشنود جان آفرین
به من چون رسانیدی انده مدار
که من نیز خوشنودم ازکار تو
به روز جزا یار و غمخوار تو
ازاین پس برو رسم دیگ یادگیر
غم دین خور و هر غمی باد گیر
چو بشنید آن مژده ها مرد پاک
به شکرانه بنهاد صورت به خاک
بسی زار نالید و برپای خاست
بگفتا به شیرین شه داد راست
که گر یاری ماست درسر تو را
بباید مراین مرد همسر تو را
مسلمان شدند آن یهودان همه
بدیدم من این داستان درکتاب
بپیوستم آنرا ز گفتار خویش
که این شهربانوی فرخنده فر
به عاشور پنهان شد ازهر نظر
بر آن رفته قومی که شاه زنان
نبد آن سفر با شه انس و جان
از این راز آگه بود کردگار
که او داند آغاز و انجام کار
روایت کند اینچنین بو سعید
که یک روز آن لشگر تیره رای