بخش ۱۰ - بیرون آمدن امیر مختار (ع) از بهر امارت
الهامی کرمانشاهیکه آیند یاران ما بهر جنگ
و گرنه ز دشمن شود کار تنگ
پسندید مختار گفتار مرد
بفرمود تا پی توانی چو کرد
برآیند بر بام گردنکشان
فروزند آتش زبهر نشان
چو بر زد زبانه ز آتش شرار
زهر سو بدیدند مردان کار
به تن راست کردند ساز نبرد
درفش آمد افراشته سرخ و زرد
شتابان ابا برگ و ساز آمدند
سوی کاخ آن سرفراز آمدند
ز درگاه سالار نو بانگ کوس
بشد تا بر گنبد آبنوس
غو نای پیچید درشهر و دشت
سر فتنه ی خفته بیدار گشت
در آن شب همی تافت چون اختران
که مختار با تیغ دشمن شکار
بر آمد ز بنگاه کوشنده شیر
ز لشگر به پاخاست بس بانگ تیر
ز لشگر به پاخاست بس بانگ تیر
به راه اندرون ار نگهبان کوی
همه راه از ایشان بپرداختند
در آن دیر آن شب امیر و سپاه
چو در تخت این آبنوسی سپهر
به سر چتر مختاری افراشت مهر
که فرمانده ی کوفه از گمرهی
که یکرویه از کین کند کار تو
هزاری دو بیور سپاه آمده است
که گردشان تیره ماه آمده است
که را شد بود نام آن ناسپاس
سه تن از دلیران برای ستیز
که بد تیر او چون اجل گرم سیر
که بر نامدی با وی از شرغو
دلیران فزونتر ز سیصد هزار
ز دو رویه چون راه گردید تنگ
بشد در میان گرم بازار جنگ
یلان از دو سو همچو ابرسیاه
به هم بر زدند آن دو جنگی گروه
نمود اندر آن رزمگه بیدریغ
اشارت به خونریزی ابروی تیغ
به هر گوش گفتی همی راز مرگ
به سر بر سپر سخت رویی نمود
بلا رگ درآن رخنه جویی نمود
سر نیزه بگسست شیران به تن
زره را ابر پر دلان شد کفن
سرازتن جدا گشت و تن جست گور
ستور از تک افتاد و مرد از ستور
به نیروی بازو چو شیر ژیان
درآن رزم به راشد آمد دچار
نمودش به یک ضرب با اسب چار
چو راشد به خاک اندرافتاد پست
درآمد به کوفی کردند ز آنجا شتاب
دمان چون اجل برگرفتند راه
چو عبداله آگاه شد زان شکست
به کاخ امارت شد و در ببست
به بازار مختار رایت فراشت
زهر سوی دژ پاسبان برگماشت
سه روز و سه شب کار زینگونه بود
که بخت بد اندیش وارونه بود
به ناچار خاطر به رفتن گماشت
به سر چون زنان چادری درکشید
به جایی در آن شهر شد ناپدید
بدان کاخ شد میر و سالار نو
ز دل های ترسنده برداشت بیم
به مردم همی زر پراکند و سیم
مراو را پذیرای فرمان شدند
همه بسته ی بند پیمان شدند
شعر | ناهید