بخش ۳۹ - گریختن شمر پلید با سنان انس و پانزده نفر - الهامی کرمانشاهی | ناهیدبخش ۳۹ - گریختن شمر پلید با سنان انس و پانزده نفر
الهامی کرمانشاهیتنی چند از یاران خود را خواند
سخن ها زکردار مختار راند
نیابیم گفت او که دانم امان
سرآرد مر این مرد ما را زمان
ازآن پیش کز ما کشد کیفرا
روا نیست ما را درنگ ایدرا
همان به ره بصره گیریم پیش
رهانیم جان از بداندیش خویش
پناهنده زی مصعب آریم روی
بزرگست زنهار جوییم از وی
رهیدن به هنگام و بگریختن
به از ماندن و خون خود ریختن
کیمن کرده مختار در کشتنم
ز دشمن کشی ها مرادش منم
مرا تا در این شهر نارد به دست
تن آسوده لختی نخواهد نشست
شما نیز اگر جا به کام نهنگ
گزینید آرد زکینتان به چنگ
بتازید کز کوفه بیرون رویم
به زنهار مصعب هم ایدون رویم
پلید و سنان با سه پنج دگر
شنید ای پرستنده ی خیر نام
که خوشنود ازو باد خیرالانام
پرستنده هجده به همراه برد
به دنبال آن ناکسان ره سپرد
همی تاخت پوینده تا دیدشان
چو او را به کین سخت کوشنده دید
بر آویخت با جنگجوینده مرد
پس از حمله ای چند زخمی بزرگ
از آن زخم برگشت خیر از نبرد
به یاران آن بد گهر حمله کرد
سه دیگر زیاران او نیز کشت
وزان پس سوی بصره شد رهسپار
به همراه یاران خود نابکار
عنان تافت زو زخم خورده سوار
نفرموده بودم تو را من ستیز
شود کشته در دست من یا اسیر
زمان مانده بودش زمن شد رها
نشد کاری افسون بدان اژدها
به بو عمرو و عبداله آنگه امیر
شتابید و او را به چنگ آورید
به همره برید آنچه بایست مرد
زدشمن به گردون برآرید گرد
برفتند بو عمرو و عبداللها
درآنجا شد آسوده از رنج راه
به مصعب یکی نامه بنگاشت زود
به نزدیک خود خواند مردی یهود
بگفت این زمن سوی مصعب رسان
بیندیش و پنهانش دار ازکسان
بگفت این زود بر جهود آن زمان
جهود استد آن نامه نادیده مزد
روان شد چنان در شبانگاه دزد
دژم بود و ره را بگرداند زود
به راهی روان شد که انجام کار
به بو عمرو و عبداله آمد دچار
چو بشناخت آن دو سرفراز را
سبب جست زایشان تک و تاز را
بدانسو که بدجای او بردشان
یکی خیمه شمر اندرو خفته بود
که خود کار چون بختش آشفته بود
رده گرد آن خیمه مردان زدند
ز خصم نهان گشته پرسان شدند
شد آن خفته بیدار و رخ گشته زرد
به کف تیغ عریان برهنه تنا
به بو عمر و یارانش آورد روی
تنی را بکشت از سواران اوی
کشیدند بو عمرو و عبداللهش
سوی کوفه بردند خندان و شاد
چنان خنده زد میربا یال و سفت
که آواز آن خنده هر کس شنفت
وزان پس بدانگونه بگریست زار
وزان پس چنین گفت با انجمن
کزین خنده و گریه رانم سخن
از آنرو نخستین زدم خنده خوش
که دیدم سرو خود این کینه کش
پس از خنده بگریستم بهر آن
که یاد آمدم از شه انس و جان
من و دیدن شمر در بند خویش
خدا را سزد شکر ز اندازه بیش
کشای موی برگشته بخت آورند
بد اندیش را روزبانان به کین
نکردی همانا از این روز یاد
چو بود آن همه کین و پیکار تو
مهین سرور مصطفی ص زاده گان
زتن دور کردی سری را که هور
از او یافت تا چارمین چرخ نور
به خون شستی آن چهره و موی را
که سودی پیمبر بدان روی را
تنی را به خون درکشیدی زکین
کزو زنده جان بود روح الامین
بریدی سر ای دشمن تیره رای
از آن دم که از پیکر شهریار
بسودم همی روی و مو بر زمین
که پاید مرا روز تا آن زمان
که از خون تو خاک را گل کنم
به سوگ تو سور ای سیه دل کنم
که گشت آسمان تاکنون بر سرم
بدیدم ترا چون زنان بسته دست
پس آنگاه دژخیم را باز خواند
سرافراز با او چنین راز راند
که بر پای بنمای داری بلند
بیفکن از آن دار پیچان کمند
دو پایش ببند و نگونسار کن
که خنجر مر او راست کیفر همی
چو کردی چنین آتشی بر فروز
کشان شمر دون را مرآن هوشمند
بیاورد و برزد به دار بلند
بریدش دوگوش و دو پا و دو دست
همی مردمان از کران تا کران
بدی جای به جسم پلیدش هنوز
که آن مرد دژخیم پیروز روز
چو کوه آتش پر شرر بر فروخت
تنش را در آن دار آتش بسوخت
در این گیتی اینگونه کیفر بدید
وزان گیتی اما چه بیند پلید
بدین کار بادا ز داد آفرین
علی ع باد از و شاد خوار و بتولس
اگر چند کرد آنچه بایست کرد
بهین خونبهای تو یزدان تست
تو و من نماند ای خداوندگار
تو او گشتی و او تو شد بی شکی
تو رفتی به جای تو آمد خدا
حسین و خدا شد به معنی یکی
مرا جز یقین نیست در این شکی
بدین اعتقاد از جهان بگذرم
ز دام غم این بنده را وارهان
ببر دستش از دامن آن و این
پناه از تو جوید پناهش بده
نراند خدا هر که خوانی تواش
نخواند هم آنرا که رانی تواش