شمارهٔ ۹
الهامی کرمانشاهیتا دلم شد به خم زلف رسای تو اسیر
بازوی عقل مرا کرد جنون در زنجیر
کرده آهوی دلم را به خطای تن من
در نیستان مژه شیر نگاهت نخجیر
از پی صید من از طره و ابروی و مژه
گه کمند آوری و گاه کمان گاهی تیر
صنما سنگدلا سر و قد سیمبرا
نیست بازیچه چنین عشق مرا سهل مگیر
من خود این فال زدم تا که بدیدم رخ تو
کاخرت سلطنت حسن شود عالمگیر
گر ز ابروی و مژه تیر و کمان برگیری
به یکی لحظه کنی ملک جهان را تسخیر
با غم عشق تو در عین جوانی پیرم
همچو من کیست که در عین جوانی شده پیر
حالیا تا که تو را دست دهد با من مست
