ترجیع بند
ای زغیب الغیوب کرده نزول بسراپرده ی نفوس و عقول قدسیان را بطاعت تو مدار عرشیان را بحضرت تو وصول چارطبع از کمال حکمت تو اثر و فعل کرده اند قبول بحر و کانرا زجامعیت تو نقدهای خزینه ش...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ای زغیب الغیوب کرده نزول بسراپرده ی نفوس و عقول قدسیان را بطاعت تو مدار عرشیان را بحضرت تو وصول چارطبع از کمال حکمت تو اثر و فعل کرده اند قبول بحر و کانرا زجامعیت تو نقدهای خزینه ش...
چه شد یا رب که خورشید درخشان بر نمی آید قیامت شد مگر کان ماه تابان بر نمی آید نمی گردد نمایان اختری از برج زیبایی فروزان اختری از برج احسان بر نمی آید گلی از جویبار زندگانی کس نمی ...
آراست روزگار به آیین داد تخت دولت به بارگاه سعادت نهاد تخت در باغ سلطنت گل مقصود جلوه کرد می خواست از خدا همه وقت این مراد تخت اقبال داشت بیم تزلزل بهر زمان این بار گو بمان بسر اعت...
روز قیامتست صباح عشور تو ای تا صباح روز قیامت ظهور تو ای روشنایی شجر وادی نجف هر ریگ کربلا شده طوری ز نور تو ای با خدا گذاشته کار از سر حضور گشته چراغ دیده ی تو در حضور تو بر فرق ن...
ای سر نامه نام تو عقل گره گشای را ذکر تو مطلع غزل طبع سخن سرای را آینه وار یافته یکنظر از جمال تو دل که فروغ میدهد جام جهان نمای را نسخه ی سحر سامری کاغذ توتیا شود گر به کرشمه سر د...
تا از صفت وجود فانی نشوی باقی بجمال جاودانی نشوی در دفع دویی کوش که در طور وفا محجوب جواب لن ترانی نشوی
پیوسته مرا فلک جگر خون دارد در سیر و سفر گفتن نتوان که طالعم چون دارد در خون جگر دانی که چه حاصلم شود آخر کار زینسان که مرا چون دانه در آسیای گردون دارد قسام قدر
دارم بتی که شرح ندارد بهانه اش ترکی که زهر می چکد از تازیانه اش
بازاز سمن و گل چمن آراست جهان را جان تازه شد از لطف هوا پیر و جوان را صورتگر اشجار ز عکس گل و نسرین سیمای سمن داد شب غالیه سان را آیینه ی خور خاصیت کاهربا یافت کز روی گل زرد رباید ...
فغانی فی المثل در عالم خاک اگر نان را نمی یابی وگر آب مبر حاجت بر ارباب دنیا که روزی می رساند رب ارباب
شکسته شد دل و شاد است جان خسته ما که یار نیست جدا از دل شکسته ما چو روز حشر برآریم سر ز خواب اجل به روی دوست شود باز چشم بسته ما نشست آتش دل چهره برفروز ای شمع بود که شعله کشد آتش ...
آن قوم که اسرار ازل بنهفتند در پرده ی دل گوهر وحدت سفتند گر غیرت آن نبودی و ترک ادب آن نکته که بود گفتنی می گفتند
هرکه دارد در دهان چون غنچه سیراب زر عاقبت بوسد لب لعل بتان سیمبر
باغ جهان و هر چه درین قصر نه درست یکسر طفیل حیدر و اولاد حیدرست آثار لوح و خامه ی قدرت نگار اوست مجموعه صورتی که ز الوان مصورست از جلوه ی جمال علی دارد آب و رنگ هر گل که در ریاض بق...
دل ببیداد نهادیم عطای تو کجاست ما خود از جور ننالیم وفای تو کجاست ما به یک جلوه خرابیم و تو پروا نکنی آخر ای نخل جوان نشو و نمای تو کجاست می گذاری که کشد دامن پاک تو رقیب آن همه سر...
دور از تو عمر من همه با درد و غم گذشت عمر کسی چنین به غم و درد کم گذشت گفتم که روز عید خورم با تو جرعه ای این خود نصیب من نشد و عید هم گذشت هر گام بهر گمشده ای رهبری نشاند بر هر گل...
شمع من میل منت امروز چون هر روز نیست وان نگاه گرم و شکر خنده جان سوز نیست بی سخن آن شکل مخمورانه خواهد کشتنم حاجت گفتار تلخ و غمزه دلدوز نیست یک بیک اسباب حسنت آتش انگیزست لیک هیچ ...
دوا خواهم ز تو ادراکم اینست هلاک آن لبم تریاکم اینست یکی بند قبا بگشا ای گل دوای سینه ی صد چاکم اینست ترا در بر کشم یا کشته گردم تمنای دل بیباکم اینست بروز آرم شبی با چون تو ماهی م...
پیش ما خاطر شاد و دل غمناک یکیست حال آسوده و درد جگر چاک یکیست برگ عیش دگران روز بروز افزونست خرمن سوخته ی ماست که با خاک یکیست در گلستان جهانم اثر عیش نماند همچنان به که گلش با خس...
به رویم می شوی خندان و چشمم از تو خونریزست در آب و آتشم می افگنی باز این چه انگیزست نداری تاب درد من برون آی از دل تنگم درین محنت سرا منشین که بس جای بلاخیزست مرا پروانه خود خوانده...
رویم شکفته از سخن تلخ مردمست زهرست در دهان و لبم در تبسمست بیطاقتم چنانکه ندارم مجال صبر رحمی به دل درآی که جای ترحمست سیاره ی زبون چکند فتنه مهر تست در کار من گره نه از افلاک و ان...
فروغ حسن تو از آه سوزناک منست صفای دامن پاکت ز عشق پاک منست مبین خرابی حالم که زیر طاق سپهر هزار تعبیه پنهان در آب و خاک منست شراب لعل ز دست حریف تلخ سخن نه آب روح فزا شربت هلاک من...
آتشکده دلی که درو منزل تو نیست بتخانه کعبه یی که درو محمل تو نیست مردن در آرزوی تو خوشتر ز عمر خضر خود زنده نیست آنکه دلش مایل تو نیست چون در میان گرمروان سر در آورد پروانه یی که س...
ای دل بیا که نوبت مستی گذشته است وقت نشاط و باده پرستی گذشته است از آب زندگی چه حکایت کند کسی با دل شکسته یی که ز هستی گذشته است خواهی بلند ساز مرا خواه پست کن کار من از بلندی و پس...