شمارهٔ ۲۴۰
چه تندی است که سویت نگاه نتوان کرد نهفته روی نکویت نگاه نتوان کرد ازین شراب که در کار عاشقان کردی دگر بجام و سبویت نگاه نتوان کرد بشیوه های دگر زنده می کنی ما را بجور و تندی خویت ن...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چه تندی است که سویت نگاه نتوان کرد نهفته روی نکویت نگاه نتوان کرد ازین شراب که در کار عاشقان کردی دگر بجام و سبویت نگاه نتوان کرد بشیوه های دگر زنده می کنی ما را بجور و تندی خویت ن...
میخواره ی مرا لب خندان نگه کنید زان شکل آنچه می کشدم آن نگه کنید ناگه سیاستی بنماید غیور من گفتم هزار بار که پنهان نگه کنید ای گلرخان به صورت آن ترک بنگرید چشم سیاه و زلف پریشان نگ...
غباری کان گل از دامن به وقت رفتن افشاند بمیرم تا صبا همچون عبیرش بر من افشاند کسی همچون صبا در گلشن کوی تو ره یابد که یکباره ز گرد هستی خود دامن افشاند از آن رو شعله ی شوق توام افز...
از چه مجنون مرغ را بر فرق خود جا کرده بود غالبا از پیش لیلی نامه ای آورده بود از من محروم دی چون می گذشت آن شهسوار تن نهان در خاک و از خون دیده ام در پرده بود دل نمی داد از کف آسان...
می خورده خنده بر من ناشاد می کند آن ترک مست بین که چه بیداد می کند دارم چنان خیال که پندارم این زمان دارد به دست جام و مرا یاد می کند عاشق چو مور در ته پا رفت و او همان گلگشت با بت...
معلم چون به تعلیم خط از دستش قلم گیرد خط او بیند و تعلیم از آن مشگین رقم گیرد ستم گویند هر کس از معلم یاد می گیرد معلم آید و زان شوخ تعلیم ستم گیرد چنین افسانهء خوش را که دل گفت از...
گل آمد و بی یار نشستن که تواند بی یار بگلزار نشستن که تواند یکدم به مراد دل خود پهلوی یاری بی محنت اغیار نشستن که تواند زین شیوه ی مستانه که هر لحظه نمایی در بزم تو هشیار نشستن که ...
بیا که ساقی ما بی نقاب جلوه نمود ببین در آینه ی جام چهره ی مقصود سزد که پیر خرابات جرم ما بخشد به آب چشم صراحی و سوز سینه ی عود ز هر دری که درآید همای دولت عشق نشان بخت بلندست و طا...
بیخودی در عشقبازی باد و رسوایی مباد درد دل باد و ملامت ناشکیبایی مباد بیتو غیر ناله ی جانسوز و آه جانگداز عاشقانرا همدم شبهای تنهایی مباد رستم از قید خرد یا رب اسیر عشق را هدمی جز ...
لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زد شمع رویت شعله بر خورشید عالمتاب زد دید در محراب نقش طاق ابرویت امام شد دلش بیتاب و سر در گوشه ی محراب زد دل که سوی غمزه ی مژگان خونریزت شتافت خویش...
نه هوای باغ سازد نه کنار کشت ما را تو به هر کجا که باشی بود آن بهشت ما را ندهند ره به کویت چه کنم چرا نسوزم همه گل برند و بر سر بزنند خشت ما را به گل فسرده ما نرسید ابر رحمت چه امی...
هر چند که خرقه ام شراب آلودست سیل مژه ی ترم بخون پالودست با آنکه دلم ز خلق ناخشنودست نومید نیم که عاقبت محمودست
تا کرد سیب با ذقن او سخن برون بگرفتش آنچنان که برویش فتاد خون
گل شکفت و غنچه ها را باز شد مهر از دهن گلبن از لب تشنگان باغ می گوید سخن باز وقت آمد که رو پوشیدگان روزگار هر یکی دیدار بنمایند بر وجه حسن تازه گردد نرگس مخمور از دست و ترنج لاله ر...
عید شد هر کس مه نو را مبارکباد کرد هر گرفتاری بطاق ابرویی دل شاد کرد گریه ی مستان ز سوز و ناله ی چنگ صبوح زاهد خلوت نشین را رخنه در اوراد کرد شام عید از جان خود بی او ملالی داشتم آ...
دل سوزان من از نکهت نوروز نگشاید فغان کاین غنچه را جز ناله جانسوز نگشاید همه درهای عرت باز و من در کنج تنهایی در من کی گشاید بخت اگر امروز نگشاید چنان شد بسته بر رویم در این کاخ فی...
چکند دل که بدوران غمت خون نخورد می دهد خون جگر سوخته اش چون نخورد می خورد خون دلم غنچه ی لعل تو چنان که بدان میل کسی باده ی گلگون نخورد تشنه ی باده ی لعلت ز کف خضر و مسیح دم آبی به...
در تن سوخته چندان که نفس می گنجد جان به یاد تو درین تنگ قفس می گنجد در دل تنگ من ای شمع سراپرده جان جز خیال تو مپندار که کس می گنجد گلشن عیش مرا تنگ چنان ساخت قضا که در آنجا نه هوا...
چون از می صبوحی رنگ رخش برآید بهر نظاره ی او خورشید بر در آید خوش آنکه سر بزانو باشم در انتظارش ناگه چو سر بر آرم آن ماه بر سر آید افسون پندگویان دیوانه ساخت ما را با آن پری بگویید...
دمی که بوی گل از باد نوبهار آید به غنچه ی دل من بی تو زخم خار آید بهار آمد و مردم به عیش خود مشغول دو چشم من نگران هر طرف که یار آید مرا چو نیست نشاط از بهار و باغ چه سود که سبزه ب...
سر از نیاز من آنسرو سرفراز کشید نیازمندی من دید و سر بناز کشید بیک نگاه نهان می توان تلافی کرد هر آن ستم که دل از چشم فتنه ساز کشید خوش آن کرشمه و جولان که بر سرم از ناز عنان توسن ...
هرگز برخت سیر نگاهی نتوان کرد وز بیم کسان پیش تو آهی نتوان کرد روزی که بنادیدن رویت گذرانم شرح غم آن روز بماهی نتوان کرد خنجر مفگن بر من و خلقی مکش از رشک از بهر یکی قصد سپاهی نتوا...
ما را گلی از باغ تو چیدن نگذارند چیدن چه خیالیست که دیدن نگذارند بهر سخنی از لبت ای غنچه خندان چون گل همه گوشیم شنیدن نگذارند هر جا که شود آینه روی تو پیدا آهی ز سر درد کشیدن نگذار...
جز جور و جفا پیشه ی محبوب نباشد خوبی که جفایی نکند خوب نباشد جایی نرسد نکهت پیراهن یوسف گر خود کشش از جانب یعقوب نباشد یک شمه نجات از الم عشق نیابد آن را که بدل صبر صد ایوب نباشد گ...