شمارهٔ ۲۶
چشم از دو جهان دوخت تماشای تو ما را کرد از همه بیزار تمنای تو ما را این دیده که ما را به تو سرگرم چنین ساخت هم سوخته بیند به ته پای تو ما را رفتی و سراپای تو را سیر ندیدیم داغی به ...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چشم از دو جهان دوخت تماشای تو ما را کرد از همه بیزار تمنای تو ما را این دیده که ما را به تو سرگرم چنین ساخت هم سوخته بیند به ته پای تو ما را رفتی و سراپای تو را سیر ندیدیم داغی به ...
در میکده ها حکم جنونم کردند در صومعه رفتم و برونم کردند هم گوشه ی میخانه که توبه شکنان مژگان سیه سرخ بخونم کردند
زده ام ز عشق شمعی بخود آتشی بخامی شده ام خراب و رسوا بامید نیکنامی
از توبه ی من دیر مغان بیت حزن شد مستوری من توبه ی صد توبه شکن شد در دیده بدل گشت سیاهی بسپیدی نظاره که ریحان ترم برگ سمن شد از باده ی صافم نگشاید دل روشن تا شمع جمال تو چراغ دل من ...
کدام عید که حسن تو صد شهید ندارد صباحتی که تو داری صباح عید ندارد غنیمتست زمانی مه جمال تو دیدن که عید وصل بتان مدت مدید ندارد چه حاصل از نظر پاک ما و دیده ی روشن چو چشم مست تو پرو...
چشمم دمی ز دیدن روی تو بس نکرد روی ترا که دید که بازش هوس نکرد عاشق ز کوی دوست نشد مایل حرم مرغ از حریم باغ هوای قفس نکرد فریاد من ازان سر کو هیچ کم نشد تا با سگان خویش مرا همنفس ن...
آنچه من می کشم از عشق تو مجنون نکشید وانچه من دیدم ازین واقعه فرهاد ندید آه ازان رمز و اشارت که میان من و تو رفت صد گونه سخن بیمدد گفت و شنید غنچه ی عیش من از گلشن جنت نشکفت بر دلم...
دلم روانشد و جان هم ره سفر گیرد که از مسافر ره دور من خبر گیرد کف غبارم و جایی رسم بدولت عشق گرم نسیم عنایت ز خاک برگیرد تو نازنینی و ما دردمند درد آشام میان ما و تو صحبت چگونه در ...
چو رو از جانب صید آن شکارانداز می تابد عنان می افگند بر من ز ناز و باز می تابد سخن در پرده می گویی ولی گویا بود حسنش فروغ روی خوب از جوهر آواز می تابد عفی الله برق پیکانت چه شمع دل...
هر آنچ از صورت و معنی بر اهل راز می تابد تمام از گوشه ی آن نرگس غماز می تابد قبای سبز را در خور بود این شده لعلی که همچون آتش موسی ز سرو ناز می تابد نگویی این کبوتر از کجا می آورد ...
مرا یاد تو هر دم آتشی در دل برافروزد نگشته شعله از یک جا به جای دیگر افروزد درآ و خانه روشن کن که امشب مهلت عمرم بود چندان که پیش من کسی شمعی برافروزد گرم سوزد خیال شمع رخسارت از آ...
مرا هر روز بیتو صد غم جانسوز پیش آید الهی دشمن جان ترا این روز پیش آید دلم مشکین غزالی برد و میگردم من بیدل بود کز جانبی آن صید دست آموز پیش آید چنان دلتنگم از نادیدن آن گل که بی ر...
زبان به وصف جمال تو برنمی آید که خوبی تو به تقریر در نمی آید هزار صورت اگر می کشد مصور صنع یکی ز شکل تو مطبوع تر نمی آید چه وصف جلوه گل های ناشکفته کنم چو غیر حسن توام در نظر نمی آ...
صبح است و جلوه داده مستان پیاله ها را روی از نشاط خندان گل ها و لاله ها را در هر کنار جویی افتاده های و هویی مرغان بلند کرده آهنگ ناله ها را هر می که خورده یاری از دست گلعذاری گل ه...
گاهی ز هوای روز وصلیم نژند گاهی ز شب فراق داریم گزند تا چند عذاب شب که کی روز شود مردیم ز غصه ایفلک تا کی و چند
ز پیش چشم گریان عزم رفتن چون کند یارم ز جان خود کنم قطع نظر وز دیده خون بارم
سری که در قدم سرو سرفراز تو باشد در اوج سلطنت از جلوه های ناز تو باشد گرت ایاز بیند بدین جمال و نکویی کند قبول که سلطان او ایاز تو باشد اگر چه نقد دلم سکه ی قبول ندارد بدین خوشست ک...
دوش آن پری ز دام رقیبان رمیده بود صید کمند ما شده آیا چه دیده بود در جویبار دیده ی عشاق جلوه داشت سروی که سر ز چشمه ی حیوان کشیده بود بر برگ گل دمیده فسون سبزه ی خطش خوش سبزه یی کز...
تا دیده با رخ تو مقابل نمی شود کام دل از جمال تتو حاصل نمی شود هر دل بجعد سلسله مویی قرار یافت دیوانه ی منست که عاقل نمی شود دست تهی اگر همه تعویذ دوستیست در گردن مراد حمایل نمی شو...
هر لحظه ام خیال بسوی دگر برد دستم گرفته بر سر کوی دگر برد آشفته ام ز باد که هر دم بر غم من گردی ز مقدم تو بروی دگر برد جان را بدست باد چو سویت روان کنم لرزد دلم مباد که سوی دگر برد...
ماه من از جامه خواب مهر سر بر می کند خلعت مخموری خورشید در بر می کند یار جایی تا کمر در زر نهان چون آفتاب عاشق بیچاره جایی خاک بر سر می کند خاک مرد از کیمیای عشق زر گردد ولی پادشاه...
خوش آن شبها که سر بر آستان دلستانم بود ز خاک پای او مهر خموشی بر دهانم بود بهر صورت که می رفتم بکویش آشنا بودم نه غوغای سگان نه بیم سنگ پاسبانم بود بخواب بیخودی شبها بکنجی می شدم پ...
بگذشت از غرور و عتابش کسی ندید پوشیده شد چنانکه نقابش کسی ندید منظور هیچ مست نشد نرگس و گلش هرگز میان بزم شرابش کسی ندید آب حیات بود و لبی تر نشد ازو گل داشت سالها و گلابش کسی ندید...
یاد تو هیچم از دل پر خون نمی رود وز دیده ام خیال تو بیرون نمی رود نام وفا مبر که دلم از جفا پرست این داغهای کهنه بافسون نمی رود صد گونه گل ز منزل لیلی شکفت و ریخت داغش هنوز از دل م...