شمارهٔ ۲۹۶
خنجر کشید و عربده با اهل حال کرد آن ترک مست بین که چه با خود خیال کرد حسنش یکی هزار شد و آمد از سفر خوش آن هوا که پرورش این نهال کرد هر شیوه یی ز صورت او معنییست خاص غافل همین ملاح...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
خنجر کشید و عربده با اهل حال کرد آن ترک مست بین که چه با خود خیال کرد حسنش یکی هزار شد و آمد از سفر خوش آن هوا که پرورش این نهال کرد هر شیوه یی ز صورت او معنییست خاص غافل همین ملاح...
تا کی کسی بزهد و لب خشک خو کند خضر رهی کجاست که می در سبو کند ای طالب بهشت در میفروش گیر کانجا دهند آنچه دلت آرزو کند آنکس که بر پیاله ی ما پشت دست زد گو اینقدر بساز که ناخن فرو کن...
خوبان خراب نرگس مستانه تواند خود را زیاد برده در افسانه تواند آنان که می برند به حسن از پری گرو رخساره برفروز که دیوانه تواند مستان که شسته اند لب از آب زندگی در آرزوی ساغر و پیمان...
التفات چشم آن مشکین غزالم می کشد مردمی ها می کند کز انفعالم می کشد گرچه آزادم ز قید دانه و دام هوس شوق دام و دانه آن زلف و خالم می کشد من نمی نالم ز اندوه شب هجران ولی هر نفس اندیش...
در دل نشانم هر نفس خار تو در گلزارها شاید که روزی بردمد شاخ گلی زین خارها شد خشت کویت لاله گون گلها دمید از خاک و خون سرها زده اهل جنون هر گوشه بر دیوارها افگنده چنگ از ضعف تن شوری...
تا هستی ما فنای مطلق نشود جان را صفت بقا محقق نشود تا بر سر دار سر نبازد منصور بیخود متکلم انا الحق نشود
چو نتوانم که در بزم تو بی موجب درون آیم شوم دیوانه تا آبی برون بهر تماشایم
حال من و عدو مثل آتشست و نی از تیزیش نترسم اگر نیش می شود هر چند بیش می کند از جهل قصد من می سوزد و جراحت من بیش می شود
بود پیوسته نیت در ریاض روضه رضوان را که بوسد آستان روضه ی شاه خراسان را مه ایوان یثرب افتاب مشرق و مغرب که سقف مشهدش همسایه آمد عرش رحمان را سجود آستانش دولت دنیا و دین بخشد همین د...
که برفروخت به می چهر آفتاب مرا که ساخت تیز بر آتش دل کباب مرا شبی که مست به کاشانه ام فرود آید فرشته رشک برد مجلس شراب مرا نمی شود مژه ام گرم از آن سبب که به ناز گشاد نرگس مخمور و ...
ای نظم تو نو گل گلستان خیال نثر تو خوش آیندتر از آب زلال در صورت نظم و نثر لطف سخنت چون روح مصورست و چون سحر حلال
نیست در آتش غمت گریه ز روی اضطراب دود کباب دل مرا کرده روان ز دیده آب
گه به لطفم می نوازد گه به نازم می کشد زنده می سازد مرا آن شوخ و بازم می کشد نازنین من کجایی وه که در راه امید دیده محروم از اشک نیازم می کشد گر نگریم می شود خوناب ها در دل گره ور ب...
هر مصور کان جمال و صورت موزون کشد حیرتش گیرد که ناز و غمزه ی او چون کشد تشنه وصلت ز دست ساقیان چشم و دل کاسه های خون بیاد آن لب میگون کشد وقت آن مست محبت خوش که در بزم وصال ساغر در...
طبع تو بدخوی بود نرم و حلیم از چه شد آنکه سر فتنه داشت یار و ندیم از چه شد رفت ز دامان تو گرد حیا میل میل سرمه ی اقبال ما بخش نسیم از چه شد گشت هوای توام همدم عهد ازل با من خاکی مل...
نوروز علم برزد و گل در چمن آمد خورشید سفر کرده ی من در وطن آمد مرغی که ز هجران گلی داشت ملالی در باغ بنظاره سرو چمن آمد گل باز رسید از سفر و سرو ز گلگشت پیمانه بیارید که پیمان شکن ...
گر تلخ شدی سوز تو از سینه کجا شد شیرینی درد از دل بی کینه کجا شد شب یار و سحر دشمن جان این چه وفاییست خاصیت نقل و می دوشینه کجا شد از لخت کباب دل ما زود شدی سیر حق نمک صحبت دیرینه ...
چون بدلسوزی من یار زبان تیز کند بسخن پسته ی خندان شکر آمیز کند گر دهان تلخی فرهاد بدآمد شیرین خنده بر انجمن عشرت پرویز کند عقل را جادوی بابل کند از غایت شوق عشق هر نکته که از لعل ت...
هر دل که گرم از آتش پنهان من شود گر کافر فرنگ بود بت شکن شود از دل که بگسلم گره ی غم ز تیر آه تبخاله یی زند سر و مهر دهن شود مجنون کجا و همدمی بلبلان باغ دیوانه به که طعمه ی زاغ و ...
مه خورشدروی من دمی یک جا نمی گنجد چنان گرمست بر دل ها که در دل ها نمی گنجد نسیم دامنش گلزار گیتی برنمی آرد غبار موکبش در عرصه غبرا نمی گنجد شهیدی کز سر کویش غبارآلود بیرون شد ز شوق...
عید است و هرسو جلوه گر شوخ دلارای دگر دارم من خونین جگر میل تماشای دگر چون عقد زلفی بنگرم پیچد دل غم پرورم ترسم که افتد در سرم بیهوده سودای دگر دارم دل صدپاره ای از غمزه خونخواره ا...
ای هر قدم بخاک رهت بسملی دگر در خون ز ترکتاز تو هر سو دلی دگر شب نیست کز فروغ تو ای شمع انجمن پروانه یی نسوخته در محفلی دگر صد داغ حیرتم بدل از شمع بزم اوست آن نخل کی دهد به ازین ح...
بسوی من نظر مهر نیست ماه مرا هنوز آن غرورست کج کلاه مرا هزار پاره ی الماس از گلم سر زد اثر هنوز نه پیداست برق آه مرا که برفشاند قبا بر من جراحت ناک که گرد نافه چین ریخت تکیه گاه مر...
می نوش که شد چمن زر افشان ز خزان رخ چون گل آتشین کن از آب رزان کز خاک بسی سرو و قد لاله عذار آیند روان روند چون باد وزان