شمارهٔ ۴۶۶
منم و دو چشم روشن به رخ تو باز کردن ز نعیم هر دو عالم در دل فراز کردن قدمی به هستی خود زدنست قصه کوته به خیال کعبه تا کی ره خود دراز کردن چو تو صبح و شام خوانی به حریم وصل ما را چه...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
منم و دو چشم روشن به رخ تو باز کردن ز نعیم هر دو عالم در دل فراز کردن قدمی به هستی خود زدنست قصه کوته به خیال کعبه تا کی ره خود دراز کردن چو تو صبح و شام خوانی به حریم وصل ما را چه...
روز از روز زبونتر کندم گردون بین بخت فیروز نگر طالع روز افزون بین در رهم نیشتری خاست زهر قطره ی اشک اثر دیده ی گریان و دل پر خون بین ایکه از لیلی گمگشته نشان می طلبی قدمی پیش نه و ...
لاله عطر آمیز و گل مشکین نفس خواهد شدن بلابلانرا دیدن بستان هوس خواهد شدن ناز افزون کن که بی منت طفیل راه تست آنقدر وجهی که ما را دسترس خواهد شدن اینهمه ناز و سرافرازی که دارد نخل ...
شود صد سوز پنهان هر دم از داغ دلم روشن که داغ بود آیینه گیتی نمای من روم در دشت و چون مجنون نهم سر در بیابان ها اگر نه غیرت عشق تو هردم گیردم دامن هوای آن گلم سوی گلستان می کشد ورن...
خراش سینه شد امروز عیش دینه ما چه سنگ بود که آمد بر آبگینه ما ستاره تیره و طالع ضعیف و بخت زبون به قرن ها نتوان یافتن قرینه ما شکست گرمی بازار گنبد مینا چو آفتاب تو پیدا شد از مدین...
شب که با صد سوز پهلو بر سر آن کو نهم داغ سازم ز آتش دل هر کجا پهلو نهم
مه من چند یار ارجمندان می توان بودن دمی هم بر مراد دردمندان می توان بودن بروی بلبلی گر بشکفد گل می کند کاری چه شد باری بر روی خار خندان می توان بودن ز محبوبان سیم اندام خوش باشد زب...
ساقی در آتشم نظری در ایاغ کن یعنی بیار مرهم و درمان داغ کن کشتی روانه ساز که باد مراد خاست اختر دلیل شد طلب شبچراغ کن آن گوهر مراد که از دیده غایبست شاید که در کنار تو باشد سراغ کن...
بته رسید قدح ساقیا شراب رسان اگر حریف منی آب را به آب رسان بحق جام جم و آب خضر ای ساقی که جرعه یی بمن تشنه ی خراب رسان چه حاجتست بشمع و چراغ چون می هست برون خرام و صراحی بماهتاب رس...
شکفت لاله توهم عطر در شراب افشان بجام ریز می لعل و گل دراب افشان نسیم گو ورق گل بر اهل مجلس ریز تو گرد دامن خود بر من خراب افشان ببزم وصل چو روشن کنی چراغ صبوح بخند چون گل و دامن ب...
ما ناکس و تو در پی بد گفتن اینچنین تا کی خطای ما نپذیرفتن اینچنین تا چند صلح و جنگ چه داری بجان ما خندیدن آنچنان و برآشفتن اینچنین مگذار در دلم گره ای گل چو آمدی از چیست شرم کردن و...
گردم بهوا رفت چه گلگون فرسست این خون می کند و می رود آیا چه کسست این بر دیده ی ما منتظران رخش مکن گرم آهسته رو ای ترک نه رود ارسست این هر صبح فروزان تری از آه اسیران برخور که هنوز ...
اگر یاد آرمش یکدم که از دل غم برد بیرون غمی آید که بازم بیخود از عالم برد بیرون بود از مردنم دشوارتر دلسوزی همدم چه باشد گر ز بالین من این ماتم برد بیرون خراش سینه افزون می کند ناز...
نخل تو سرکش و دل خود کام من همان ناز تو همچنان طمع خام من همان در جنت وصال مرا روز و شب یکیست در روزگار هجر سیه شام من همان هر قطره چشمه یی شد و هر چشمه آب خضر از باده ی مراد تهی ج...
ریخت شکوفه و مرا گریه برای او همان غنچه شکفت و در دلم خار جفای او همان هر طرف از چمن گلی خاست برای بلبلی در دل خاکسار من تخم وفای او همان جان بلب رسیده را آینه گشت تیغ تو بود بمنزل...
بهارست ای سرشک دیده من رو به صحرا کن برای لاله رویان برگ سبزی چند پیدا کن قبای نیلگون پوشیده چون سوی چمن آیی نشین و سوسن آزاد را بند قبا واکن ز هر جانب بود در جلوه ای شاخ گل نرگس چ...
زهی سرسبزی از سرو بلندت تاج شاهی را فروغ از لمعه ی مهر رخت شمع الهی را زشوق لاله ی روی تو دارم آتشی در دل که تا روز جزا داغش نیندازد سیاهی را خط سبزت بخون عاشقان محضر نوشت آخر دل آ...
پروانه صفت شبها در بزم دل افروزم از هر طرفی شمعی می بینم و می سوزم
مرو ای همنشین بیرون نگه در آتش من کن چراغ گلخن از داغ دل دیوانه روشن کن برون آ سرو من امشب چراغ حسن بر کرده فضای کوی خود بر عاشقان وادی ایمن کن دلی دارم مثال آینه ای طوطی قدسی بیا ...
فصل خزان گذشت و رخ زرد من همان بلبل ز ناله ماند و دم سرد من همان رنگ از رخ چمن شد و برگ درخت ریخت وین داغ کهنه بر دل پر درد من همان گشتم غبار و رفتم ازین خاکدان برون باشد براه او ا...
بیا بشیر و بکنعانیان سلام رسان ز بزم وصل بیت الحزن پیام رسان به آب دیده ی اختر شمار من یا رب که آفتاب مرا بر کنار بام رسان غریب و بی پر و بال آمدم بوادی عشق بحق کعبه که خضری بدین م...
تا کی دل از هوا شنود بوی پیرهن پیش آی کز قبا شنود بوی پیرهن تنها درآ به خلوت عاشق که همچو شمع میرد گر از صبا شنود بوی پیرهن بگذار ای بهار جوانی زکوة حسن کاین پیر مبتلا شنود بوی پیر...
چشم من از نظاره آن زلف مشک بو چون نافه تری ست که خون می چکد از او یک قطره خون سوخته خال گلرخی ست هر غنچه بنفشه که بینم به طرف جو خونابه ای که می کشم از تیغ عشق تو چون آب زندگی به گ...
ای ز سحر غمزه پنهان فتنه در ابروی تو فتنه را در گوش دارد عشوه جادوی تو در هوایت بس که شد بر باد جان بیدلان بوی گل می آید ای گل از نسیم کوی تو زنده می دارم شب هجران بیاد روز وصل تا ...