شمارهٔ ۶۷
باز آن رخ شکفته عرقناک بهر چیست وان زلف تاب داده بپیچاک بهر چیست مگذار زنده هر که نخواهی ترا چه غم چشم سیاه و غمزه ی بیباک بهر چیست مردم ز رشک غیر زبانم چه می دهی زهرم چو کارگر شده...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
باز آن رخ شکفته عرقناک بهر چیست وان زلف تاب داده بپیچاک بهر چیست مگذار زنده هر که نخواهی ترا چه غم چشم سیاه و غمزه ی بیباک بهر چیست مردم ز رشک غیر زبانم چه می دهی زهرم چو کارگر شده...
هرگز به ازین پسر نبودست نازکتر ازین بشر نبودست از عمر چه کام دیده باشد دستی که در آن کمر نبودست بس وحشی و شرم روست پیداست کز خانه رهش بدر نبودست دانست غمم بیک اشارت معشوق بدین نظر ...
گواه حال مستی بمکتب چشم پر خوابت فروغ مجلس می گشت نور طاق محرابت چه شیرینیست در نازت که در هر کوچه شیرینی بدندان لب گزد هر دم ز شوق شکر نابت چنان مستم که شمع از شخص و شخص از سایه ن...
ای ز ابروی تو هر سو فتنه در محراب ها فتنه را از چشم جادوی تو در سر خواب ها عارضت آب است و لب آب دگر از تاب می من چنین لب تشنه وه چون بگذرم زین آب ها نگسلم زآن جعد مشکین گرچه در چنگ...
آنم که نه آب در دلم جسته نه تاب وز باده فتاده مست بر خاک خراب گر لطف تو دستگیر گردد گذرم چون شعله از آتش و چو ماهی از آب
در دل من گر دمی آن ماه منزل می کند تا رود بیرون هزاران رخنه در دل می کند
بنده همت او باش فغانی که ز جود هرچه گوید همه را بخشد و منت ننهد یا نگوید که به سایل بدهم صد درهم یا چو آرد به زبان جهد کند تا بدهد
تا بآیینه دل طوطی جان در سخنست همدم جان و دلم ذکر حسین و حسنست آن دو خورشید جهانتاب که از روی شرف نور هر یک سبب روشنی جان و تنست سبزه ی نار خلیلست خط سبز حسن که رقم یافته بر صفحه ی...
پیش تو ناز سروسهی جز نیاز چیست جایی که قامت تو بود سرو ناز چیست بهر چه دامن از من افتاده می کشی یا رب چه کرده ام سبب احتراز چیست تا دل بدام حلقه ی زلف تو بسته ام دانسته ام که حاصل ...
غریب کوی تو بی ناله ی حزین ننشست نداشت صحبت و با هیچ همنشین ننشست نه مرغ بر سر من مور نیز خانه گرفت کسی به راه بت خویش بیش ازین ننشست چه غم ز دامن آلوده ی منست ترا که گرد غیر به دا...
آنکه از لوح جفا نوک قلم باز گرفت زین دعا گوی چرا لطف و کرم باز گرفت مژده ی مهر و وفا می دهم یار مدام خود ندیدم که دمی جور و ستم باز گرفت حال آن خسته چه باشد که طبیبش بعلاج خواست صد...
خرام سرو تو جان را حیات دمبدمست نهال قد ترا آب خضر در قدمست خوشم بنقش جمالت که در صحیفه ی حسن مراد از قلم آفرینش این رقمست بغیر آن رخ چون گل که تا ابد باقیست نظر به هر چه درین باغ ...
قد تو نهالیست که آتش ثمر اوست دیوانه ی آن بادیه ام کاین شجر اوست آراسته باد این چمن حسن که هر روز فیض نوام از لاله و ریحان تر اوست زلفت گرهی بست بهر قطره ی خونم فریاد ازان خوشه که ...
آبی که بسته اند بدلها دهان تست نقدی که آن بدست نیاید میان تست آتش زند به دامن دلها هزار بار این خال نیلگون که به کنج دهان تست چندانکه روز می گذرد می شود زیاد این تازگی و لطف که در ...
باران و موج آب و می و روز عشرت است از هر طرف که می نگرم دام صحبت است بوی بهار مژده ی فردوس می دهد وین خوبی هوا اثر لطف رحمت است آمد برای عشرت این فصل در جهان آدم که سایه پرور بستان...
طبیبم دید و درمانم ندانست دوای درد پنهانم ندانست بوصلم مژده داد اخترشناسی ولیکن آفت جانم ندانست چه آتش بود رو آورد در من که دامان و گریبانم ندانست که می گوید که حاسد چون ترا دید بر...
چشمت ز حال ما چو نظر باز می گرفت این شیوه کاشکی هم از آغاز می گرفت دل از بهانه ی تو زبون شد چنین بود چون یا نکته دان سخن ساز می گرفت فریاد کس نمی شنوی ور نه آه من می شد چنان بلند ک...
خوش آن دمید که در دام روزگار نسوخت نیامد از عدم اینجا و زار زار نسوخت کدام تنگدل از باده گرم گشت شبی که چند روز دگر از غم خمار نسوخت که دل به وعده ی شیرین لبی مقید ساخت که تا به رو...
از عمر بسی نماند ما را بیش از نفسی نماند ما را هر سود و زیان که بود دیدیم دیگر هوسی نماند ما را ماییم و دل رمیده از خود پروای کسی نماند ما را گو روی زمین بگیرد آتش اکنون که خسی نما...
ای با همه در میان وادی با همه یار وی چون گل و می مدام در دست و کنار جز تو ز تو نیست جلوه گه در همه حال موسی ز درخت دید و منصور ز دار
تو در خوابی و من گرد سرت در ناله و زاری چه چشمست اینکه ریزد خون من در خواب و بیداری
خطی که یک رقمش آبروی نه چمنست نشان خاتم سلطان دین ابوالحسنست علی موسی جعفر که مهر دولت او ستاره ی شرف و آفتاب انجمنست به نقش خاتم او گر هزار جوهر جان شود نثار یکایک بجای خویشتنست ز...
صاحب کرمی که مرگ زر دید بر اوج بقا بسی نکو رفت آن کس که نخورد و بیشتر ساخت قارون شد و در زمین فرو رفت
شب دیده ام مشاهده ی آن جمال داشت هرچند گریه کرد و لیکن وصال داشت از نازکی نداشت تنش طاقت نظر حیران آن گلم که چه نازک نهال داشت رخ بر فروز بر همه کس تا ابد بتاب کاین حسن بر کمال نخو...