شمارهٔ ۱۲۶
عیدست و نوبهار و چمن سبز و خرمست ماییم و روی دوست که نوروز عالمست بر سرو نازپرور من می کند سلام هر شاخ گل که در چمن جان مسلمست از نازکان سرو چمن سرو ناز من در جلوه کمال به خوبی مقد...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
عیدست و نوبهار و چمن سبز و خرمست ماییم و روی دوست که نوروز عالمست بر سرو نازپرور من می کند سلام هر شاخ گل که در چمن جان مسلمست از نازکان سرو چمن سرو ناز من در جلوه کمال به خوبی مقد...
چمن ز سایه سروت چو گلشن ارمست نهال قد ترا آب خضر در قدمست یکی هزار شد آشوب حسنت از خط سبز فغان ز خامه صنع این چه شیوه قلمست خوشم به نقش جمالت که در صحیفه حسن مراد از قلم آفرینش این...
در دلم سوزی عجب از عشق زیبا دلبریست دوزخی در جانم از داغ بهشتی پیکریست تا قرین آتش شوقت شدم پروانه وار سوزم از اندیشه هر دم کاین منم یا دیگریست چون نسوزم بی تو در بستان که در جانم ...
چمن شکفت و نسیمی ز هر گلی برخاست ز هر نهال گلی بانگ بلبلی برخاست نسیم صبح دلاویز و مشگ بیز آمد مگر ز سلسله جعد کاکلی برخاست کشیدم از غم زلف تو در چمن آهی چو پیش شاخ گلی جعد سنبلی ب...
به هر گلشن که بینم مبتلایی رو نهم آنجا ز داغش آتشی افروزم و پهلو نهم آنجا چو بینم دردمندی بر سر ره بی خود افتاده به خاک افتم سر او بر سر زانو نهم آنجا روم تا شهر بابل از جفای این س...
ساقی قدحی که از میان خواهم رفت آشفته و مست از جهان خواهم رفت در آمدنم نبود از هیچ خبر آن دم که روم نیز چنان خواهم رفت
بتان با هم حکایت های شیرین بر زبان دارند به شکل طوطیان دایم شکرها در دهان دارند
این چه مجلس چه بهشت این چه شریف انجمنست که چو اقصای حرم قبله گه مرد و زنست جنت عدن ز بس معنی انهار و عیون رشک صد گلشن آزاد ز سرو و سمنست معنی آیت نورش چمن لاله و گل صفت عارض حورش و...
آزاد بلبلی که به دام بلا نسوخت ترک هوس گرفت و ز باد هوا نسوخت پروانه ای که بر سر شمعی به مهر گشت بیرون نشد ز دایره شوق تا نسوخت یک ره دلم در انجمن آتشین رخان نام وفا نبرد که با صد ...
خود رای من بخلوت رازت پناه چیست در بسته یی بروی غریبان گناه چیست بیرون خرام و کشته ی دیرینه زنده کن تا خلق بنگرند که صنع اله چیست وه گر تو یکدو شب بسر کو در آمدی پیدا شدی که کوکبه ...
بیگناهم خشم و نازت با من ای خود کام چیست یک طمع ناکرده زان لب این همه دشنام چیست ناگزیده آن لب شیرین چه داند هر کسی کز تو بر جان من رسوای خون آشام چیست یار پیش دیده و دل همچنان در ...
غمی دارم ازو سودم همینست فگارم ساخت بهبودم همینست کشم آهی و سوزم خرمن خود زبان آتش آلودم همینست فراموشم کند آن دیر پروا بلای جان مردودم همینست اگر من زنده باشم ور نباشم ترا خوش باد...
آه ازین ناز و دلبری که تراست وین جفا و ستمگری که تراست شاید ار آدمی پرستد بت زین همه ظلم و کافری که تراست ایدل آشفتگی دراز کشید رشته در دست آن پری که تراست تشنه لب جان دهی بخاک اید...
دوش آه من سر راهش برسم داد بست باز کرد آن حلقه ی زلف و در بیداد بست خواستم از کاو کاو غمزه اش فریاد کرد همچو طوطی شکرم داد وره فریاد بست باد می آرد ز زلفش هر نفس بوی وفا نیک می آرد...
از گلم گل ها شکفت و از مزارم لاله خاست کشت امیدم نگر کز اشک همچون ژاله خاست هر که بشنید آه سردم در دلش پیکان نشست وانکه دید این جسم چون نالم ز جانش ناله خاست آنقدر در بزم میخواران ...
خورشید من که رخش جفا گرم داشتست حسنش بر این خیال خطا گرم داشتست در عاشقی بشورش من نیست عندلیب هنگامه را بصوت و صدا گرم داشتست چون بیضه نه سپهر در آرد بزیر بال مرغی که آشیان وفا گرم...
باز با مرغ سحر خوان غنچه عهد تازه بست دفتر گل را به عنوان وفا شیرازه بست جذب آب و سبزه بیرون برد گل رویان شهر محتسب هرچند از غیرت در دروازه بست جوش مستان و خروش رود و گلبانگ هزار ز...
اگرچه زشت نماید بدوستان ستم دوست جفا کشیم و برویش نیاوریم که نیکوست بمکتب ستم او دلم ز وسوسه ی عقل چو طفل عربده جو پهلوی خلیفه ی بدخوست دل ضعیف چه زحمت برد بنزد طبیبان چو هم ملاحظه...
که تنگ دوخت عفی الله قبای تنگ تو را که داد زیب دگر سرو لاله رنگ تو را مصوری که جمال تو دید حیران ماند چو در خیال درآورد زیب و رنگ تو را ز سنگ لیلی اگر کاسه ای شکست چه شد جفاکشان هم...
افسوس که آتشم ببیهوده فسرد وین جام لبالبم رسیدست بدرد کوشم که کنم دگر چراغی روشن ترسم که چو برفروزمش باید مرد
اگر چه میکده بسیار و باده ارزانست بجرم شحنه نیرزد گر آب حیوانست
ای آمده در گلشن جان نخل تو واحد اثبات دویی بر الف قد تو زاید آنی که پی روشنی کار دو عالم شد نور تو از مشرق و مغرب متصاعد روی تو بود در نظر بنده ی مؤمن چون جلوه ی معبود در آیینه ی ع...
دست اجلم بر دل ماتمزده ره بست عود دلم از دود جگر تار سیه بست منشور سرافرازی و گردنکشی او تعویذ دل ماست که بر طرف کله بست آه از دل آن مست که چون رخش بدر تاخت اول گذر بادیه بر میر سپ...
با که گویم اینکه در بیخوابیم شب چون گذشت صحبتم تلخ از جفای آن شکر لب چون گذشت چون توان گفتن که از دل گرمی جانم چه شد بر تن فرسوده ام آزار آن تب چون گذشت من بهر تلخابه یی تا شب رسان...