شمارهٔ ۱۹۴
رسید آن شمع و از هر جانبی پروانه می جوید پریشان کرده کاکل عاشق دیوانه می جوید ز بدخویی و مستی خون کند در کاسه ام اکنون که پیمان بسته با میگون لبی پیمانه می جوید رود تنها و نگذارد ک...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
رسید آن شمع و از هر جانبی پروانه می جوید پریشان کرده کاکل عاشق دیوانه می جوید ز بدخویی و مستی خون کند در کاسه ام اکنون که پیمان بسته با میگون لبی پیمانه می جوید رود تنها و نگذارد ک...
چه سازم وه که آن بیباک رو از مرد و زن پوشد ز چشم بد پریشانی زلف پر شکن پوشد گریبان می گشاید تا کند صد رخنه در جانم بگلگشت او قبا نازکتر از برگ سمن پوشد همه یوسف رخان زارند بهر آستی...
بهر کس گر درآیی خوبی رخسار کی ماند نهالی کاینچنین باشد گلش بر بار کی ماند مرا خاریست در دل از تمنای گل رویت برآور حاجت من در دلم این خار کی ماند برون آرم ز چنگ میفروشان خرقه تقوی چ...
چه شد که از همه جا بوی درد می آید زهر که می شنوم آه سرد می آید ز گریه کور شدم وه که دل نشد بیدار ازین گلاب که بر روی زرد می آید قرار نیست درین چشم هرزه گرد هنوز ز رهگذار تو چندانکه...
صبا برگ گلی سوی من مجنون نیندازد که از خار دگر در رهگذارم خون نیندازد نیفتم هیچگه در بزم شمع خود چو پروانه که کس دستم نگیرد وز درم بیرون نیندازد فسون خوان در پی تسکین سوز و من بفکر...
ماه من از خانه مست شب بهوای که شد ساقی بزم که گشت شمع سرای که شد دولت دیدار او باز کرا رخ نمود آینه ی حسن او روی نمای که شد غمزه پنهانیش آفت جان که گشت خنده ی زیر لبش باز بلای که ش...
ای از لب تو خطبه کلام قدیم را باعث رسوم شرع تو امید و بیم را اول عظیم داشته شأن ترا خدای وانگاه برفراشته عرش عظیم را چرخ اثیر تا شرف از گوهرت نیافت درهم نریخت اینهمه در یتیم را بر ...
تا چند بنفس خویش بیداد کنیم خود را بزوال عقل دلشاد کنیم نخلی که بدان بهشت سر سبز شود از پا فگنیم و دوزخ آباد کنیم
از باد خزان درخت عریان گردید چون قامت نی وان گل که چو لاله بود ریحان گردید کو ساغر می از شعله شمع بود دل گرمی جمع شبهای سیاه دل نیز چو برگ بید لرزان گردید از سردی دی
همه شب گرد شمع خویش بی پروانه می گردم رخ چون ماه او می بینم و دیوانه می گردم
ای آنکه فلک طاق حریم حرمت را از قدر و شرف کعبه ی ارباب صفا گفت عمری ز طواف در این خانه فغانی جایی نشد و مقصد و مقصود ترا گفت آخر چو ندید از تو امید نظر و لطف قطع نظر از خاک درت کرد...
ای زندگی از غنچه ی لعل تو روان را چون روی تو نشکفته گلی گلشن جان را دل گرم می وصل تو در ساغر خورشید یکذره چه تاب آورد این رطل گران را هر وقت سحر غنچه ی سیراب ز شبنم شوید جهت گفتن ن...
ز بس که داشتی ای گل همیشه خوار مرا نماند پیش کسان هیچ اعتبار مرا بسی امید بدل داشتم چو روی تو دید ز دست رفت و نیامد بهیچ کار مرا عجب اگر نروم از میان که مجنون دوش بخواب آمد و بگرفت...
از گلشن جان غرض گل روی تو بود زین باغ مراد سرود دلجوی تو بود مقصود از آفرینش لوح و قلم نقش خط سبز و طاق ابروی تو بود
تا به عشق تو سر در آوردم سر به دیوانگی بر آوردم
ای رخ فرخنده ات خورشید ایوان جمال قامت نورانیت شمع شبستان خیال هدهد فرخنده فال طرف بامت جبرییل بلبل دستانسرای باغ اسلامت بلال گاه اعجاز کلام از لفظ گوهر بار خویش داده یی صدره فصیحا...
ماتم نشست و کوکبه ی سور شد بلند صد نیزه در حوالی ما نور شد بلند گلبانک میفروش بدردی کشان رسید پنداشتی که زمزمه ی صور شد بلند تا روی بسته بود دم خلق بسته بود این غلغل از نظاره ی منظ...
رفتی و چشم روشنم از اشک حرمان تیره شد در دل چراغی داشتم آن هم به هجران تیره شد بس تیره و افسرده ام در آتشم افگن شبی داغ تو باشد شمع من باری اگر جان تیره شد دیگر چه گل چیند کسی از گ...
نوبهار آمد که بوی گل جهان را خوش کند جرعه نوشان را شقایق نعل در آتش کند خرم آن شاهد که نوشد جرعه ی بیغش بناز عاشق دلخسته از نظاره ی او غش کند لاله خون ریزان گل آتشبار و سوسن ده زبا...
دلم آه سحر چون با دعا دمساز گردانید ز غربت آفتاب من عنان را باز گردانید هوای دلکش صحرا و آب دیده عاشق نهال نازکش خوش تر ز سرو ناز گردانید کدام ابرو کمانت یار و همدم شد درین رفتن که...
بر اوج حسن چو آن ترک کج کلاه بر آید خروش عشق ز درویش و پادشاه برآید چو طالعست ببینندگان ستاره ی روشن بآفتاب رود همره و بماه برآید چو خط و خال تو چند از برای سوختن من یکی غنیم شود د...
ز بی رحمی چو آن گل پیرهن دور از بر من شد به تن از خرقه پشمینه ام هر تار سوزن شد نماید همچو عکس طوطی آبی در آیینه دل خونین که از پیکان خوبان غرق آهن شد عفی الله مستی آن شوخ مردمکش ک...
شبها گذشت و چشم من یک لحظه آرامی ندید بی گریه صبحی دم نزد بی خون دل شامی ندید یکشب سر شوریده ام سامان بالینی نیافت روزی دل سرگشته ام روی سرانجامی ندید نگذشت روزی یا شبی کاین جان خر...
بیا که ساقی ما باده ی طهور دهد ندیم بزم ندای هوالغفور دهد دلم بمجلس مستان حق پرست کشید که داد عیش در آن زمره ی حضور دهد قدم براه نه ایدل که آب نزدیکست اگرچه خضر رهت وعده های دور ده...