شمارهٔ ۲۰۸
خون خوردنم ز هجر تو از حد برون مباد زین تلخ باده چهره ی کس لاله گون مباد آتش بسوز ناله ی مستان عشق نیست خوشدل کسی به نغمه ی این ارغنون مباد ای گل خیال کشتن عاشق نه طور تست بر دامنت...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
خون خوردنم ز هجر تو از حد برون مباد زین تلخ باده چهره ی کس لاله گون مباد آتش بسوز ناله ی مستان عشق نیست خوشدل کسی به نغمه ی این ارغنون مباد ای گل خیال کشتن عاشق نه طور تست بر دامنت...
حسن تو بچشم ما نگنجد آن نور به هیچ جا نگنجد باز امشبم از خیال آن روی در دیده و دل صفا نگنجد بی مغز سری کز آفتابی یک ذره درو هوا نگنجد یا رب چه دلست این که هرگز در وی رقم وفا نگنجد ...
عشقت مدام خون جگر میدهد مرا دردی نرفته درد دگر میدهد مرا صد ره بجستجوی تو کردم ز خود سفر غافل همان نشان بسفر می دهد مرا داری جواب تلخ و من از غایت امید خوش می کنم دهان که شکر میدهد...
یا رب سببی که آب حسرت نخورم وز جام هوس شراب غفلت نخورم از نعمت معرفت غنی ساز مرا تا نان خسان بزهر منت نخورم
ز غم می سوزم و یک لحظه آرامی نمی بینم سر آمد عمر و این غم را سرانجامی نمی بینم
ای شعله ی چراغ در خانه ات هلال سیاره ات شراره ی شمع صف نعال سلطان علی موسی کاظم امین وحی ای مهچه ی لوای تو خورشید بیزوال آنجا که سایه ی شجر کبریای تست بر گیست ماه عید که افتاده از ...
به مجلسی که تویی می دگر نمی گنجد چه جای می که گلاب و شکر نمی گنجد بنوش از دل عاشق میی که می خواهی که در خرابه ما جام زر نمی گنجد چه حالت است که در جام عیش مسکینان به غیر شربت خون ج...
آمد بهار و دل بمی و جام تازه شد مهرم بساقیان گلندام تازه شد هر شاخ گل ز کج کلهی می دهد نشان خوبان رفته را به جهان نام تازه شد آه از فریب دهر کزین عشوه بس نکرد تا خلق را همان طمع خا...
آن رهروان که رو به در دل نهاده اند بی رنج راه رخت به منزل نهاده اند تا می توان شکست دل دوستان مخواه کاین خانه را به کعبه مقابل نهاده اند بسم الله ای مسیح که چندین تن عزیز در شاهراه...
جفا مکن که دگر آن جفا نمی گنجد چنان شدم که بدل ماجرا نمی گنجد هزار گونه جفا نقش بسته در دل تو چه شد که یکدو رقم از وفا نمی گنجد مدار چشم سیه را بسرمه ی شوخی که در کرشمه ی این جز حی...
با چون منی چرا می چون ارغوان خورند بگذار تا به کوی تو خونم سگان خورند مغرور ناز و غمزه خویشی ترا چه غم بیچاره آن گروه که بر دل سنان خورند خونابه دلم ز تو ای گل نه اندکست دردی کشان ...
نظاره ی روی تو بسی خانه سیه کرد آتش کند این کار که آن روی چو مه کرد ما را ز تماشای تو صد گونه سیاست آن چین جبین و شکن طرف کله کرد تنها چه کند آنکه همه عمر ترا دید در آینه آن دیده ب...
عشق آمد و هوای صف طاعتم نماند پرهیز ای فرشته که آن عصمتم نماند دردا که از دعا تو بدستم نیامدی وز جانب کسی نظر همتم نماند خود را به عشق لاله رخی سوختم تمام اندوه دوزخ و هوس جنتم نما...
دوشم چراغ دیده به صد نور و تاب بود در سر شراب و در نظرم آفتاب بود تا روز در مشاهده شمع روی دوست می سوختم چرا که نه هنگام خواب بود بزمی به از هزار پریخانه چگل دل در میان به صورت و م...
منم که دوست مرادم ز تلخ و شور دهد مدام باده و نقلم بدست زور دهد پیاله گیر که دست سپهر نتوان تافت اگر نگین سلیمان به دست مور دهد هدیه ییست که ترک مرصعینه کمر شراب لعل ز پیمانه ی بلو...
ستمگران غم اهل نظر نمی دانند جراحت دل و داغ جگر نمی دانند دو اسبه رو به هم آورده در بساط غرور ستاره بازی گردون مگر نمی دانند بجان ملامت عشاق می کنند عوام معینست که کار دگر نمی دانن...
نظر بغیر نباشد اسیر بند تو را بناز کس نکشد دل نیازمند تو را شکرلبان همه دارند بر کلام تو گوش چه لطف داد خدا لعل نوشخند تو را مهی که از کف یوسف عنان حسن ربود هزار بوسه دهد جلوه سمند...
یا رب بفقیری و جگر سوزی ما وز شعله ی شوق تو دل افروزی ما کان لقمه که در پیش بود منت خلق از خوان لییمان نکنی روزی ما
چو مجنون گر به صحرا افتم از شوق رخت روزی به جز خورشید بر بالین نبینم هیچ دلسوزی
قسم بخالق بیچون و صدر بدر انام که بعد سید کونین حیدرست امام امام اوست بحکم خدا و قول رسول که مستحق امامت بود بنص کلام امام اوست که چون پای در رکاب آورد روان بطی لسان هفت سبع کرد تم...
آنان که به اخلاص کلام تو نویسند در اول دفتر همه نام تو نویسند یا رب چه بلا ماه تمامی که تمامان بر دل صفت حسن تمام تو نویسند آنی که ببزم هنر و انجمن فضل جادو قلمان جمله سلام تو نویس...
ز گلگشت آمدی بنشین که مشک چین فرو ریزد میان بگشا که از هر سو گل نسرین فرو ریزد خوش آن محفل که خورشیدی درون آید عرق کرده نشیند وز مه نو خوشه ی پروین فرو ریزد چو انگیزد علاج دل طبیب ...
کیم من تا کس از مرکب برای من فرود آید مرا تشریف بس گردی که از دامن فرود آید فدای حلقه فتراک آن صیاد دلبندم که بهر صید پیکان خورده از توسن فرود آید از آن روی عرقناکت رسد از چشم و دل...
گلرخان بر سر خاکم چمنی ساخته اند چمنی بر سر خونین کفنی ساخته اند در حقیقت نسب عاشق و معشوق یکیست بوالفضولان صنم و برهمنی ساخته اند یک چراغست درین خانه که از پرتو آن هر کجا می نگرم ...