شمارهٔ ۲۰۶
فصیحی هرویچون نعش من برند برون از سرای من
محنت برهنه پای دود از قفای من
من ذره ای سرشته ز هیچم نه آفتاب
تا پوشد این خرابه سیه در عزای من
در دوزخ افکنید به حشرم که کرده است
با استخوان سوخته عادت همای من
آن کعبه ام که خشت و گلم حسن می کشید
روزی که می نهاد محبت بنای من
می نوش و شاد زی که زند خنده بهشت
دوزخ ز یک تبسم عفو خدای من
باری تو خود به کعبه فصیحی برو که هست
موج سراب هستی من بند پای من
