غزل شمارهٔ ۲۴۶
فروغی بسطامیهر که را که بخت دیده می دهد در رخ تو بیننده می کند
وان که می کند سیر صورتت وصف آفریننده می کند
خوی ناخوشش می کشد مرا روی مهوشش زنده می کند
یار نازنین هر چه می کند جمله را خوشاینده می کند
هر گه از درش خیمه می کنم جامه می درم نعره می زنم
من به حال دل گریه می کنم دل به کار من خنده می کند
هست مدتی کان شکر دهن می دهد مرا ره در انجمن
من حکایت از رفته می کنم او حدیث از آینده می کند
گر در این چمن من به بوی یار زندگی کنم بس عجب مدار
کز شمیم خود باد نوبهار خاک مرده را زنده می کند
چون به روی خود پرده می کشد روز روشنم تیره می شود
چون به زلف خود شانه می زند خاطرم پراکنده می کند
چون به بام حسن می زند علم ماه را پس پرده می برد
چون به باغ ناز می نهد قدم سرو را سرافکنده می کند
کاسه تهی هر چه باقی است پر کننده اش دست ساقی است
ما در این گمان کانچه می کند آسمان گردنده می کند
گاه می دهد جام می به جم گاه می زند پشت پا به غم
