بخش ۱۶ - بازگشت به سرگذشت - عبدالرحیم حائری | ناهیدبخش ۱۶ - بازگشت به سرگذشت
عبدالرحیم حائریالغرض آن حاسدان کج نهاد
پیش شه کردند آغاز فساد
کاین غلام بدسرشت متهم
از چه رو شه داده راهش در حرم
ما غلامانیم دولتخواه شاه
بندگان حق شناس خیر خواه
حفظ ناموس تو می باید کنیم
آتش غیرت به نامحرم زنیم
کی بود این پاس شکر حضرتت
دست نامحرم رسد بر عترتت
گفتن از ما بود والامرالیک
حد ما این بود والعزم علیک
گرچه شه بس امتحانش کرده بود
از دو صد بارش فزونتر آزمود
نقد پاکش بی غش از هر عیب بود
چشمش از ناموس شه بی ریب بود
پاک بود آن پاکباز پاک بین
لیک شه بددل شد از حکم قدر
چون اذا جاء القضا اعمی البصر
کلک تقدیرش به حکمتهای چند
گاه مجنون گاه لیلی می شود
گه شود فرعون از آن صورت پذیر
گه شود موسی فیا نعم القدیر
گاه کفر و گاه ایمان می شود
تا مگر بر عامه پی را گم کند
خلق محجوبند زین دم در گذر
شاه بددل گشت و بر وی خشم برد
وآن نکوخو را به زندانبان سپرد
شاه را می بود میدان السباع
هر درنده داشت آنجا اجتماع
می شدی با هرکسی چون خشمگین
بود قانونش در اشکنجه چنین
کاندر آن میدان وحشش افکنند
تا که او را ساز طعمه خود کنند
پس بگفت آن شاه زندانبان را
واین غلام خیره را آنجا فکن
رو برار از روزگار او دمار
تا شود مر دیگران را اعتبار
از ادب بر خاک طاعت رو سپرد
رنگ دیگر ریخت باز اینجا قضا
کرد از زندان غم او را رها
چون شب دیجور رنگ تیره ریخت
آن غلام از بند زندانبان گریخت
سوی کوه و دشت و هامون رو نهاد
شب به شب طی مساحت می نمود
بود قوت او در آن صحرا گیاه
بهر قوتی روزی اندر گشت بود
ناگهان دید او که شیری رونمود
بینوا دل از حیات خود بشست
ماند از رفتار و پایش گشت سست
هر زمان آن شیر می سایید سم
غرشی می کرد و می جنباند دم
نه چنان غرش که از هاری بود
آن چنان کز درد و بیماری بود
ناله ای می کرد رنجورانه ساز
باری آمد تا به نزد آن غلام
شیر وحشی طبع چون آهوی رام
سر بر او مالید و او را بوی کرد
یعنی آزادی تو ای آزاد مرد
من نمی درم تو را آسوده باش
پس سوی لب کرد اشاره شیر دست
که مراخاری در این لب رفته است
حالیا این خار را بیرون بیار
تا بهرحالی شوم من با تو یار
در لب او چون غلام آن خار دید
پس تلطف کرد و شد دلجوی او
دست مالید از وفا بر روی او
که مخور تو غم که غمخوارت منم
زنگ غم از خاطر او در زدود
خوش خوش آن خار از لبش بیرون نمود
چون از آن خوش خوی برخوردار شد
از وفا آن شیر با او یار شد
چند گاهی را که آنجا جای داشت
در بر آن شیر نر مأوای داشت
مدتی حالش براین منوال بود
یادش آمد روزی از فرزند و زن
چون بخاطر آمدش اهل و عیال
شد پریشان حالتش از آن خیال
این وطن را گرچه شهری دیگراست
لیک این سر هم دلیل آن سراست
سوی شهر آمد ولی با ترس و بیم
که مبادا شه بر او گردد علیم
مخفی آن بیچاره اندر خانه گشت
سالها حالش بدینسان می گذشت
از قضا شخصی بر او آگاه شد
که غلامت در فلان خانه دراست
مخفی آنجا گشته است آن خودپرست
شه فرستاد و گرفت آن بنده را
در سلاسل کرد آن فرخنده را
تا مگر آنها سزایش را دهند
در نشست آن گاه شه در منظره
در تماشا با غلامان یک سره
اندر آن میدان وحش انداختند
یار خود را دید و خوش بشناختش
دور کرد از دور او درندگان
کرد با او آن نوازشها و ناز
کان بود اندر خور ارباب راز
خلق از آن حال عجب حیران شدند
وز تحیر مات و سرگردان شدند
وه عجب این امر امر مبهمی است
خود چه خویشی شیر را با آدمی است
این چنین پیوند مهر آرد بدست
نه نوازش کردن و غم خوردن است
این هم از نیرنگ بازی قضا است
تاکه گردد آنچه تقدیر خداست
شه چو دید آن پاکی از آن پاک باز
از غلام خود دلش شد پاک باز
پس بفرمود آورند آن بنده را
تا بیابد حال آن فرخنده را
چون بیامد باز شه برعهد پیش
شد مر آن نیکوسیر را مهر کیش
بس نوازش کردش و در پیش خواند
بر سریر عز قرب خویش خواند
گفت از این راز نهانم کن خبر
خود چه بود این حال تو با شیر نر
زود زود این راز را کن آشکار
کز دلم برده است آرام و قرار
درلب آن شیر خاری رفته بود
زین سبب حالش بسی آشفته بود
از لبش بیرون نمودم خار را
چاره ای بنمودم آن افکار را
چون ز من آن شیر برخوردار شد
از وفا با این بلاکش یارشد
صیدها می کرد بهرم آن ودود
شه بخویش آمد چه بشنید این کلام
از وفای شیر و حال آن غلام
گفت باخود کالله الله آدمی
ازچه رو او راست از شیری کمی
شیر را عهد و وفا این سان بود
پس چرا بی عهد و مهر انسان بود
چند دید از جور ما رنج و جفا
من که او را کرده بودم امتحان
بنده خود را نمودم خوار و زار
حالی از آنها کشم من انتقام
می کنمشان شهره شهر و دیار
تا حسودان را شوندی اعتبار
وآن غلام نیک خو را پیش خواند
هر زمان برقرب و جاهش درفزود
ای دل افسرده شنیدی این کلام
یافتی احوال آن شیر و غلام
چون وفاداری نمود آن شیر نر
دربیابان صید بهرش می نمود
رنگ غم از خاطر او می زدود
هم رهانیدش از آن شیران نر
در رسانیدش به قربانگاه شاه
درفزودش عزت و تمکین و جاه
این همه از پرتو آن شیر بود
گرچه اینها ز اقتضاآت قضاست
نسبتش دادن به شیری نارواست
لیک مقصودم تو یابی زین بیان
در ره آن شیر چون زدیک قدم
وز لبش بیرون نمود آن خار غم
شیر با او کرد آن احسان و داد
در جزای یک قدم صد پا نهاد
در وفا او را چو این قانون بود
گرنهی یک گام سوی او به صدق
یک دمی آیی بکوی او به صدق
تو گمان داری که دورت می کند
در خور او نیست حاشا این گمان
نیست در سودای شاه و ما زیان
ای دل بی حاصل اندر کوی او
وین خودی را گم کنی از بهر او
نفی خودسازی تو در اثبات او
اندر این ماتی بیابی بردها
بردها در ماتی است ای نیک خو
گر تو خواهی برد رو شو مات او
عرصه شطرنج عشق است ای سند
هرکه شد او مات شاه ذوالجلال
خواستم خون سازم اینجا نیل را
نکته ای گویم که تا زین آب خوار
باز عقل آمد در این جا برسرم
خوش بوقت آمد سپاسش می برم
گفت و خوش گفت او که این دم نارواست
وصف نور از بهر کور بینواست
پرده ای برکار بگذار و برو
این چنین گستاخ و بی پروا مشو
چونکه نیکو مشفقانه دادپند
دم از آن بستم به حکمتهای چند
باقی این گفته ام دستور نیست
زانکه گوش عامه را آن نور نیست
گرچه ماگفتیم هرچه گفتنی است
وانچه باقی ماند جای گفت نیست
دور بی رنگی عشق است و جنون
نیست این دم را مجال چند و چون
عشق از این آلودگیها ساده است
بر سر عاشق روم کافتاده است
بو کز آنجا خاطری شادان کنم
ره بیابم سوی مقصود و مراد
همچنان کان عاشق آشفته حال
حالیا خوش گوش جان را بازکن