بخش ۱۷ - رجوع به داستان آن درویش عاشق - عبدالرحیم حائری | ناهیدبخش ۱۷ - رجوع به داستان آن درویش عاشق
عبدالرحیم حائریرجوع به داستان آن درویش عاشق و شفقت فرمودن آن پیر خبیر با او و یتعقل حقایق بشاراتها من تامل دقایق اشاراتها والله ولی التوفیق
چونکه آن پیر دل آگاه خبیر
آمد از شفقت به نزد آن فقیر
خوش گرفتارش به دام عشق دید
در کنار خویشش از شفت کشید
گفت خیر مقدم ای ضیف جدید
کامدی این دم ز رستاقی بعید
مرحبا ای نو رسیده میهمان
کامدی از تن به شهرستان جان
مرحبا اهلا و سهلا بالعشیق
مرحبا جددت للعهد العتیق
مرحبا ای پای بست دام عشق
مرحبا ای چشم مست جام عشق
مرحبا ای حقه اسرار عشق
مرحبا ای مرغ شکر خوار عشق
مرحبا ای شمع بزم افروز عشق
مرحبا ای شعله جان سوز عشق
خوش کشانیدت به شهرستان چین
خوش هوای جان رهانیدت ز تن
بد مبین کین حلقه اهل ولاست
فارغ است از خود هر آن کو مبتلاست
فاغتنم کین شهر چین جانفزاست
موطن اصلی است این اقلیم چین
هم ز ایمان است حب آن یقین
چین چه باشد ملک معنی شهر جان
باخبر از راه و مقصود و مراد
هر که را بر سر هوای چین بود
بیشکی می دان که اهل دین بود
شور این سودا اگر داری بسر
ز اصطلاح چینیان شو با خبر
هست ایشان را به جد این اعتقاد
که به کل آن شاه فرزندی نزاد
جمله می گویند اندر چین بجد
شاه ما خود هیچ فرزندی نزاد
بلکه سوی خویش زن را ره نداد
هرکه از شاهان بدین نوعش نگفت
گردنش با تیغ بران گشت جفت
رهبری می بایدت زان سرزمین
رو بیاب آن مرد چینی را بجد
شه نماید بی دلیلان را قتیل
شهر چین شهر پر آشوب است و کین
می کند این شهر بیخ کفر و دین
دیده است این شهر چین بس بی خبر
که به کوی او شده بی دست و سر
بس دل غرقاب در خون دیده است
خندقش پر از سر ببریده است
هرکه را زامداد پیرش بهره نیست
رفتنش در شهر چینش زهره نیست
می دهد آن شهر بنیادش بباد
هر چه او گوید بجان و دل شنو
تا نه دستوری دهد پیرت مگو
بد بود خوب تو بی دستور او
دم به بند از گفته نالایقی
بهر شاه چین مخوان فرزند و زن
چون بگفتی این سخن حجت بیار
یا به پیش تیغ تیزش جان سپار
شاه گوید چونکه گفتی این مقال
زود ثابت کن که من دارم عیال
ورنه بی شک من ببرم حلق تو
بنگر ای از جهل گفته ناحقی
هان بگو از ماه اندر میغ او
خوشتر آن باشد که گردی مات او
آنکه مات شاه ما شد برد یافت
وانکه دعوی کرد و خود بنمود باخت
ملک و دختر بایدت خود مات کن
گر بسر سودای چینت اندر است
عشق دخت شاه چینت بر سر است
نفی خود بنما تو در اثبات او
مات او شو مات او شو مات او
رسم چین ماتیست راه آن صفا
رهنما بودند و ره در هر زمان
حالیا جز شخص مهدی نیست کس
صاحب این افسر امروز اوست بس
هرکه جز این راه پوید گمره است
چون کنون در پرده غیب اندر است
عارف کامل نه صوفی شقی است
من نمی گویم که هر صوفی شقی است
بلکه می گویم شقی هر ناحقی است
کیست ناحق آنکه در بند هواست
تابع نفس است و غافل از خداست
هرکه ناحق شد فهذا الحکم فیه
خواه صوفی خوانش و خواهی فقیه
ای بسا ابلیس آدم رو که هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
سالکان را از طریق آگه کنم
شمه ای گویم ز رسم شاه چین
فاش سازم راز های کفر و دین
که عنان را بازگردان زین مقام
زین سخن یک چند گاهی شو خموش
از فروغ راه چین گویی اصول
این فروغ راه میدانی که چیست
پرده پندار بر راز خفی است
زین پس از ماچین بگو وز چین مگو
بیش ازین از حال آن مسکین مگو
چیست این ما پرده اسرار کار
عامه پندارند ماچین مسکنی است
عارفان دانند غیر نفی نیست
آنکه داند غیر چین پاک نیست
گر سوی ماچین خرامد باک نیست
لا چه باشد ما و الا چین بود
گر برای دین به کفر لا روی
هم در آن ماچین نبینی جز یکی
چون پیام شاه چینم در رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
لاجرم دم درکشیدم زین بیان
فسخ عزم و نقض همم گشت از آن
قد عرفت الله که اویم بست دم
گرچه ما را عزمی اندر کار نیست
عارفان را عزمی و همی کجاست
عزم و هم عارفان یکجا خداست
وز درون پرده خود واقف بود
پرتوش بر شمس جلوه بخش بود
چون تو را اندر حجاب جسم دید
از مقام خویش در کنجی خزید
پرده های جسم شد سرپوش جان
در مکانش داد جای از لامکان
آری امکان را مکانی در خور است
مقعد صدق است و جان را پرده در
چونکه بود این ملک در ستر و حجیب
گفت پیغمبر که المؤمن غریب
تو غریبی لیک از این مسکن غریب
چون ز اوج عرش افتاد او بزیر
چیست شمس این جلوه های ظاهره
کش توان ادراک کرد این باصره
خیرگی بگذار و راه عجز پوی
هم نشان باطن از ظاهر بجوی
می کند از نور یزدان اکتساب
قسمتی از صد هزار است و فزون
گرچه نبود نور حق را چند و چون
ذره ای بر وی ز نور حق بتافت
این بها و جلوه را زان نور یافت
شمس ظاهر کاین خورافلاکی است
حنظل و عرمود را ازاو نماست
لیک بنگر این کجا و آن کجاست
چون به گلشن تافت عطر افزایدش
هرچه باشد خواه خوب و خواه بد
همچو بارانی که بارد در چمن
لاله ها روید از آن و یاسمن
لیک چون بارد میان شوره زار
نیست باران را قصوری در عمل
فیض این خورشید نیز اندر خور است
در افاضه نی بخیل و قاصر است
گر چنین رسم خور گردون بود
شمس باطن را هم این قانون بود
چونکه در ظاهر نشان باطن است
داند این معنی هر آنکو موقن است
چون به استعداد فیض این خور دهد
شمس باطن نیز اندر خور دهد
تابجوشد آبت از بالا و پست
همتی از نور این خور می طلب