شمارهٔ ۴ - شمع شبستان
قصاب کاشانیاین زلف سیه نیست غم جان من این است
آشوب رسان شب هجران من این است
جمعیت احوال پریشان من این است
سررشته کفر من و ایمان من این است
در هر دو جهان سلسله جنبان من این است
دیری است که دل در شکن موی تو دارم
جان در قدم قامت دل جوی تو دارم
افسر به سر از خاک سر کوی تو دارم
دل در هوس طره گیسوی تو دارم
من بلبلم و سیر گلستان من این است
قدت به چمن جلوه چو بنیاد نماید
از رشک تو را سرو به شمشاد نماید
خود بنده تو چون من آزاد نماید
منعش مکن ار دل ز تو بیداد نماید
در گلشن دل سرو خرامان من این است
خواهم که به قربان تو و طور تو گردم
بنشینی و پرگارصفت دور تو گردم
قربان تو از بهر تو و جور تو گردم
برخیزم و یعقوب صفت دور تو گردم
یاران چه کنم یوسف کنعان من این است
