شمارهٔ ۱۹۶
دل به دهر حیله گر دادم غلط کردم غلط رفت ذوق هستی از یادم غلط کردم غلط خرمن عمری که جمع آورده بودم سال ها داد دهر سفله بربادم غلط کردم غلط ز آرزوی کوی شیرین کوه عصیان روزگار بست بر ...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دل به دهر حیله گر دادم غلط کردم غلط رفت ذوق هستی از یادم غلط کردم غلط خرمن عمری که جمع آورده بودم سال ها داد دهر سفله بربادم غلط کردم غلط ز آرزوی کوی شیرین کوه عصیان روزگار بست بر ...
یار هجران وفا کند به غلط درد ما را دوا کند به غلط هست روی لبش به جانب غیر نظری چون به ما کند به غلط دانه ام از برای حفظ بدن تکیه بر آسیا کند به غلط دلم از موج صد خطر دارد در سراب آ...
چون سبزه از کنار گلستان دمیده خط یا هاله گرد عارض ماهت کشیده خط افتاده سایه پر طوطی بر آینه یا قدرت آفرین به رخت آفریده خط بس نازک است پشت لبت را کبود کرد گردانده سنگ لعل تو را نام...
به هر کجا که روی باشدت خدا حافظ بود همیشه تو را ز آفت سما حافظ به هر اراده که داری رسی به مطلب دل ز هر دلی گذری گرددت دعا حافظ اگرچه گل ز نسیم صبا خطر دارد تو آن گلی که بود دایمت ص...
ای ذات پاکت از همه ماسوا سوا وز درگه تو یافته هر بینوا نوا انعام توست بر همه خاص و عام عام تشریف توست بر قد هر نارسا رسا گم گشتگان وادی جهل مرکبیم راهی ز روی مرحمت ای رهنما نما ما ...
ز من دل برده بود آتش عذار تیزمژگانی به صد جلدی برون آوردم از چنگش کباب اما نبوسیده کسی در بندگی غیر از عنان دستش به پایش می گذارد دیده را گاهی رکاب اما از آن بی خانمان ها نیستم قصا...
ای آنکه دیده عرصه جولان حسن توست جان جهان به قبضه فرمان حسن توست یوسف اسیر چاه زنخدان حسن توست جنت گل کناره بستان حسن توست خورشید شبنمی ز گلستان حسن توست ما را ضمیر دل ز خیال تو رو...
بکش از رخ نقاب و بر فروزان عارض گل را بیا یک سر بسوزان زآتش گل بال بلبل را به رنگ آمیزی زلف و رخت صد آفرین کردم که پیچیده است گرد دسته گل تار سنبل را اگر خواهی رهانی مو به مو جمعیت...
ایمنی قصاب ما را بیشتر ز افتادگی است بر تن ما خاکساری کار جوشن می کند
گوییا خط عارض آن دل ربا را کرده حفظ طوطی این آیینه گیتی نما را کرده حفظ جز خضر عمر ابد دیگر نصیب کس نشد خط او سرچشمه آب بقا را کرده حفظ زعفرانی ساخت در عشق تو ما را ضعف تن کاه ما ا...
مرا که هست ز هر باب کردگار حفیظ به هر دری که نهم روی هست یار حفیظ شدیم تفرقه از باد غم در این وادی مگر تو ام شوی ای آتشین عذار حفیظ به هم رسان گل داغی وز آتش ایمن باش چرا که نخل چم...
من که در بزم تو دارم راه پایی همچو شمع می کنم پیدا برای خویش جایی همچو شمع نیست قدری شمع را چون آفتاب آید برون پیش رخسار تو کی دارم بهایی همچو شمع هر کجا سوزان نشینم در صفات حسن تو...
ای ز رخسار تو شب سوختن آموخته شمع به تماشای تو چون شعله برافروخته شمع زده بر گوشه دستار چو گل شب همه شب جلوه ای کز قد رعنای تو آموخته شمع بهر عکس تو ز هم چشمی آیینه به بزم به قد خو...
هم در زمین و هم به سما می کنم سماع چون نخل شعله در همه جا می کنم سماع چون کاه باد برده به هر جا که می روم در اشتیاق کاهربا می کنم سماع جام میم پر از می و در دست رعشه دار دور از صدا...
ای قد تو چون معنی برجسته مصرع ابروی تو دیوان قضا را شده مطلع بخشیده صدف را کف نیسان تو هرگز گردانده چمن را نم فیض تو مخلع از بهر تو شد دفتر ایام مرتب در شأن تو هرجای کتابی است مسجع...
لب آن شوخ طالب علم خندان است در واقع چو باز این غنچه شد حالم گلستان است در واقع سخن با آنکه او با من به لفظ خویش می گوید نمی دانم چرا عالم پریشان است در واقع به سر دستار می پیچد و ...
ز دیدن تو شود دیده را حیا مانع همیشه هست کسی در میان ما مانع میان ما و تو قطع امید ممکن نیست تو را جفا و مرا می شود وفا مانع از آن سبب نرسد تیر آه ما به هدف که هست در حد ره سد مدعا...
بسوز بر تن خاکی ز داغ یار چراغ به دست خویش ببر بر سر مزار چراغ مده ز کف دل روشن به پشت گرمی مهر برای تیرگی شب نگاهدار چراغ به خلق و چرب زبانی سخن دریغ مکن که ماند از تو به یک سو به...
تنها نه دل لاله کباب است در این باغ مرغ سحری در تاب و تاب است دراین باغ هر برگ گلی دست حنابسته ساقی است هر گل قدحی پر ز شراب است در این باغ هر جنبش اشجار چمن موجه دریا است هر غنچه ...
چند روزی شد که حیرانم نمی دانم چرا رفت بیرون از بدن جانم نمی دانم چرا در شگفت استم که همچون صبح بی خود دم به دم چاک می گردد گریبانم نمی دانم چرا گشته ام با آن که چون ماهی شناور در ...
دست در زلف مهی باید کرد فکر روز سیهی باید کرد یار من بی سروپا خوانده مرا فکر کفش و کلهی باید کرد
رویت از آیینه ای دلدار می گیرم سراغ یار را در خانه اغیار می گیرم سراغ خال را می جویم از دنباله ابروی دوست نیست عیبم مهره را از مار می گیرم سراغ شرح غم می پرسم از کاکل ز زلف آشفتگی ...
روز و شب در بزم دوران بی قرارم همچو دف بس که سیلی خوار دست روزگارم همچو دف چون که می سازد به گرم و سرد طبعم روزگار زآب و آتش می رسد گاهی مدارم همچو دف کی از این بی خانمانی منت از د...
دیده تا چند به دیوار تو یا شاه نجف مردم از حسرت دیدار تو یا شاه نجف زین گلستان گل عیشم رسد آن دم که فتد نظرم بر گل رخسار تو یا شاه نجف روضه خلد برین خوار بود در نظرش هر که گل چید ز...