فصل اول
امام محمد غزالیبدان که در کتب پیمبران گذشته معروف است این لفظ که با انسان گفت یا انسان اعرف نفسک تعرف بک و در اخبار و در آثار معروف است که من عرف نفسه فقد عرف ربه و این کلمه دلیل آن است که نفس آدمی چون آیینه است که هر که در وی نگرد حق را می بیند و بسیار خلق در خود می نگرد و حق را نمی بیند پس لابد است شناختن آن وجه از نظر که آن آینه معرفت است و این بر دو وجه است یکی از آن آن است که غامض تر است و بیشتر فهم نتوانند کردن صواب نبود گفتن آن اما آن وجه که همه کس فهم تواند کرد آن است فهم آن احتمال نکند و عوام که آدمی از ذات خویش هستی ذات حق سبحانه و تعالی بشناسد و از صفات حق سبحانه و تعالی بشناسد و از تصرف در مملکت خویش و آن تن و اعضای وی است تصرف حق در جمله عالم بشناسد
و شرح این آن است که چون خود را اولا به هستی بشناخت و می داند که پیشتر از این به سالی چند نیست بود و از وی نه نام بود و نه نشان چنانکه حق سبحانه و تعالی گفت هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شییا مذکورا انا خلقنا الانسان من نطفه الشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیر
و آنچه آدمی بدان راه برد از اصل آفرینش خویش آن است که داند که پیش از هستی خویش نطفه بود قطره آب گندیده در وی عقل نه و سمع و بصر نه و سر و دست و پای و زبان و چشم نه و رگ و پی و استخوان و پوست و گوشت نه بل آبی بود سپید یک صفت
